X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
************************************************************************************
یکشنبه 11 بهمن 1388

القصه، تا مدت چهارشبانه روز به همین طور گذشت،صبح روزچهارم باز امیرارسلان به تماشاخانه آمد و به خدمتن مشغول شد که آدم قمروزیر آمد به خواجه کاووس گفت:قمروزیر می گوید :امشب و فردا شب در تماشاخانه بازی دربیاورند و اسباب بازی را حاضر کن ،امشب پطرس شاه و امیرهوشنگ به تماشاخانه می آیند.خواجه کاووس عرض کرد،به چشم،و با عملجات تماشاخانه را جاروب کردند وفرش گستردند و غرفها زینت کردند، نیمکت و میز و صندلی چیدند و تماشاخانه را چون بهشت برین مزین ساختند و اسباب اهل بازی را حاضر کردند.امیرارسلان وقت غروب خودش را به حمام رساند، سرو کله را صفا داد و عطر و غالیه و عتبر بر زلف سود و لباس فاخر پوشید. از حمام بیرون آمده داخل تماشاخانه گردید و لنگ در پیش کمر بست و به خدمت مشغول شد.یک ساعت از شب گذشته چراغ ها را روشن و اسباب بازی را حاضر کردند، و مجمرهای عود را به سوز و گداز درآوردند. خلایق دسته دسته می آمدند و بر صندلیها می نشستند که صدای برو برو بلند شد. از در تماشاخانه پطرس شاه و امیرهوشنگ به اتفاق قمروزیر و امیران داخل شدند،پطرس شاه و امیرهوشنگ در غرفه قرار گرفتند،قمروزیرهم نشست که چشم پطرس شاه در میان آن همه جمعیت بر آفتاب جمال و قد بااعتداب و بر و بال و یال و کوپال و زلف و خال وجوانی و برومندی امیرارسلان افتاد ،جوانی دید که از قد و ترکیب و صورت و اندام قرینه اش در دنیا نیست،از شعشعه ی جمال آن بی مثال چشم پطرس شاه خیرگی کرد و بر صورتش مات شد، از قمروزیر پرسید که این جوان کیست که به جلال خدا من تا به حال بدین حسن و جمال آدم ندیده ام ، این پسر را می شناسی یا نه ؟ قمروزیر عرض کرد، این پسره که در پشت بساط قهوه چی ایستاده است می فرمایید؟ پطرس شاه گفت : بلی، همین را می گوین قمروزیر عرض کرد:قربانت گردم ! این الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس برادرخواجه کاووس است ،پطرس شاه گفت : خواجه طاووس که دروازه به او سپرده است ؟قمروزیرعرض کرد بلی قربانت شوم ! پطرس شاه گفت :بگو شراب بیاورد او را درست ببینم! قمروزیر یکنفر پیش خواجه کاووس فرستاد که الیاس را شراب و مزه بده به دستش بیاورد خدمت پادشاه ،آن شخص آمد به خواجه کاووس گفت : خواجه کاووس به امیرارسلان گفت :فرزند !برخیز شراب رداربه خدمت پادشاه برویم ! امیرارسلان قهوه سینی را در دست گرفت . با خواجه کاووس از پله های غرفه بالا آمدند،امیرارسلان در برابر پطرس شاه تعظیم کرد و با زبان فصیح گفت : گرگ که از مهابت تو به ره مانده میش را بردارد از زمین و به دوش شبان دهد روزگارت همه خوش باد که در دولت تو روزگار همه خلقان به سلامت گذرد! عمر و دولتت را عیسی بن مریم زیاد کند پطرس شاه محو جمال و فصاحت و بلاغت امیرارسلان شد و به قمروزیر گفت :این پسر خواجه طاووس کجا بودکه من تا حال او را ندیده ام؟ قمروزیر عرض کرد : قربانت گردم !این پسردوماه است که در این شهر آمده است و همه ی امیران او را می شناسند و مکرر همه او را دیده ایم. پطرس شاه گفت:کجا بود که دو ماه است تازه آمده است؟ قمروزیرعرض کرد:این پسر به سن هشت سالگی از مکتب گریخته است و خواجه طاووس هم هرچه تجسس کرد او را نیافت، مدت ده سال بود رفته بود تا دو ماه پیش از این هوای پدر و مادر به سرش افتاده است و آمده است به نشانه ی پدرش را پیدا کرده است ،پدرش هم او را به دست عمویت سپرده است و حالا شاگرد خواجه کاووس است، پطرس شاه رو به امیرارسلان کرد و گفت : پسر ! در این مدت ده سال کجا بودی؟ امیرارسلان در برابر تعظیم کرد و عرض کرد :قربانت گردم!بنده در طفولیت هوای سیاحت به سرم افتاد،رفتم در این مدت ده سال جمیع جزایز هندوچین و هفت بلاد فرنگ را گردش کردم ، و بعضی علوم را هم ماهرشدم و هفت زبان را یاد گرفتم و در این اوقات حب وطن و هوای پدر و مادر به سرم افتاد،آمدم،پدرم را شناختم.حالا دو ماه است که در قهوه خانه پیش عمویم هستم و خدمت می کنم. پطرس شاه از فصاحت و بلاغت و حسن و قد و اندامش مبهوت شدو گفت :الحق خیلی خوب جوانی است و به خواجه کاووس گفت:در حقیقت این جوان حیف است که با این محسنات شاگرد قهوه چی باشد،لیاقت منصبهای بزرگ دارد، انشاالله بعد از عروسی وقتی که از کارعروسی فارغ شدیم الیاس را خودت بیاور در بارگاه تا من شغل و منصبی به او بدهم که بیکار نباشد. خواجه کاووس عرض کرد.به چشم! اما پطرس شاه و امیرهوشنگ و امیران از نگاه کردن به امیرارسلان سیر نمی شدند،آن شب هیچکس از اهل تماشاخانه ملتفت بازی نشدند و همگی محو جمال امیرارسلان بودند ،امیرارسلان هم چست و چابک خدمت پطرس شاه را می کرد و شرابمی داد تا آنکه بازی تمام شد و مردم متفرق شدند. پطرس شاه از جا برخاست و به خواجه کاووس گفت:فردا شب هم بازیست و یک چنگ جواهر در دامن امیرارسلان ریخت و با امیرهوشنگ و قمروزیر و امیران که بودند بیرون آمدند، اما امیرهوشنگ و امیران هر کدام دامن امیرارسلان را پر از زر و جواهر کردند،آن شب به قدر ده هزار تومان پول به امیرارسلان دادند .بعداز رفتن پطرس شاه امیرارسلان همه ی زر و جواهر را به خواجه کاووس داد ومردم را بیرون کردند و چراغها را خاموش کردند و در را بستند و به خانه آمدند و استراحت کردند، روز دیگر که آفتاب گلرنگ به امر ملک با فرهنگ از دریاهای پر نهنگ و کوه های پر پلنگ سر به در آورد و عالم را به نور منیر خود منورساخت. دگر روز کاین لعبت زرنگار بر آمد بر ایوان نیلی حصار ز دود از رخ دهر زنگ ظلام نگونسار شد رایت شاه شام

ادامه مطلب ...
   1       2       3       4       5       ...       20    >>