X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

 

فصل پنجم - به سوی فرنگ

 

 

غلامان گریه کردند و عرض نمودند ، قربانت گردیم ! هزار جان ما به قربان خاک پای مبارکت ، تا زنده هستیم دست از دامنت بر نمی داریم ! جان ما از جان تو عزیز تر نیست !  الغرض هر چه اصرار کردند و گریه نمودند قبول نکرد و گفت باید خودم تنها بروم !  غلامان  وداع کرد و چون مرغ سبک روح از میان کشتی جستن کرد و خود را به خشکی رسانید به ناخدا گفت ، تا زود است کشتی را ببر ! مبادا کسی شما راببیند ، ناخدا شراع را کشید ، اهل کشتی گریه کنان رفتند و کشتی به سرعت اجل می رفت . امیر ارسلان نشست در میان جنگل به روشنایی مهتاب سیاهی کشتی ا در نظر داشتو نگاه می کرد تا کشتی از نظر محو شد ، یک وقت نگاه کرد و به خود آمد ، دید تک و تنها در میان جنگل کنار دریا نشسته است با لباس کهنه ی فرنگی.

 

نیست در خانه ی دلم جز یار

 

لیس فی الدار غیره دیار

 

هیچکس در اینجانیست ! فکر کرد و عقل بر او هی زد : نامرد ! این چه کاربود که کردم ؟ در اینجا چه می کنم ؟ چرا ازتخت سلطنت برخاستم و پشت پا زدم به پادشاهی روم و از لباس مرصع به این لباس مندرس فرنگی قانع شدم ؟ دل غافل ! چه خبطی کردم ! چرا کسی مرا نصیحت نکرد و جلو مرا نگرفت! که ناگاه سلطان عشق با صلابت هی بر او زد و گفت :  ای بی غیرت ! به این زودی پشیمان شدی و باز خود را عاشق می دانی !

 

بذل مال و جاه وترک و عز و ناز

 

در طریق عشق اول منزل است

به راه معشوق از جان باید گذشت ، سلطنت و تاج و تخت که نقلی ندارد ! قدری نظر به سر ووضع خودانداخت و در حالت خود تأمل کردو سر به سوی آسمان کرد و گفت : ای فلک کج روش ! از گردش با زمانی که به طرفةالعین مرا از تخت سلطنت به خاک مذلت انداختی !

 

فلک هر زمان دفتری وا کند

 

غم تازه ای آشکار کند

دو کس را که بیند هم آواز هم

 

که از بی کسی گشته دمساز هم

چنان دورشان افکند از ستم

 

نبینند هرگز دگر روی هم

همین از دو رنگیت ارم فغان

 

بنازم به انصافت ای آسمان!

ای فلک چند ز بی سامانی

 

کو به کو در به درم گردانی

چندنازی تو به این حشمت و جاه

 

به تو این جاه و جلال ارزانی

 

فی الجمله آن شب رادر کنار دریا تا صبح گریست و نالید، گاهی از آسمان و گاهی از بخت بد شکایت کرد ، تا هنگامی که سلطان روم بر اورنگ آبنوس قرار گرفت و سپاه انجم رو به هزیمت نهاد.

 

سحرگاهان که فرزندان انجم

 

شدند از چشم یعقوب فلک گم

قضا خصمانه قصد این حشم کرد

 

دم گرگی نمود و گله رم کرد

 

در سرزدن آفتاب امیر ارسلان نامدار از جا برخاست ، گریان و نالان یک طرف جنگل را گرفت و رو به راه آورد . عجب جنگل با صفایی دید که زمینش سبز و خرم چون زمرد سبز و گل و ریحان و لاله و شقایق و سنبل و سوسن و سوری روییده ، درختان سردسیری و گرمسیری ، سرو و کاج و عرعر و صنوبر و شمشاد و فوفل ، سر به فلک کشیده و پا به کمیخت زمین استوار کرده ، نهرهای آب روان از هر طرف جاری و مرغان خوش الحان به شاخسار درختان به ذکر ملک منان مشغول از بوی گلها مشام جان تازه می شد . پای در جنگل نهاد و به سرعت گلبانگ بر قدم می زد تا آفتاب سر به چاهسار کشید ، در کنار جشمه ای نشست و قدری میوه ی جنگل خورد و از جای برخاست و به راه افتاد. تا صبح قدم زد و صبح الی شب راه رفت ، تا مدت پنج شبانه روز در جنگل می رفت ، روز پنجم از جنگل بیرون آمد ، بیابانی دید که تا چشم کار می گند گل است و سبزه . و چمن که تا کنر آدم می رسد همه زمین سبز است و خیابانی از میان این چمن ساخته اند و جز آن خیابان راه دیگر نیست . قدم در خیابان نهاد و مدت پانزده شبانه روز هیچ جا آرام نگرفت و راه رفت ، پاهایش همه آبله کرد و مجروح شد . روز پانزدهم دهکده ای در کنار آن خیابان داد وقت عصر داخل دهکده شد ، در خانه ی یکی از اهل ده آمد و چند اشرفی داد کباب و نان خرید و قدری خورد و چند جامی هم شراب نوشید .

 

اما اهل ده همین که امیر ارسلان را دیدند و آن حسن و جمال و شجاعت را از او دیدند همه به دورش جمع شدند و پرسیدند ، جوان کیستی ؟ و از کجا می آیی که ما هرگز جوانی مثل تو به این وجاهت و صباحت ندیده ایم . امیر ارسلان به زبان فرنگی گفت : من از اهل قلاد پنجم فرنگ هستم و الیاس فرنگی نام دارم وسیاحتگر می باشم به عزم سیاحت و گردش در این مملکت آمده ام . اهل ده گفتند جوان اراده داری چند وقت در این مملکت بمانی ؟ گفت سه چهار ماهی خواهم ماند ! آنها گفتند : جوان ! بیا هر چه در این سه چهار ماه عاید تو می شود ما به تو می دهیم ، در این چند وقت در این ده مهمان ما باش تو را بر روی چشم جا دهیم ! امیر ارسلان در دل گفت : برای همین از سلطنت روم گذشتم که بیایم در این ده پیش شما بمانم ! سر بلند کرد و گفت من مرد سیاحتم . در یکجا نمی توانم بمانم ! اقلا باید در این چندوقت که اینجاهستم چهار پنج شهر رابگردم ، ان شاالله وقتی که برگشتم به اینجا خواهم آمد ، دو سه ماهی هم پیش شما خواهم ماند . آن شب را اهل ده تا صبح دور امیر ارسلان جمه شده بودند ، تا هنگامی که عروس خلوت نشین خورشیداز حجله خانه ی افق بیرون آمد و عالم را به نور جمال خود منور و مزین ساخت . امیر ارسلان از جا برخاست و قدری اشرفی به صاحبخانه داد و راه شهر را پرسید . گفت : همین جاده را بگیر و برو تا به شهر برسی .

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم