X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

فصل ششم - خواجه طاووس و خواجه کاووس

 

 

امیر ارسلان اهل ده را وداع کرد و بیرون آمده راه را گرفت و چون برق به تعجیل می رفت ، تا هنگامی که قرص زرین آفتاب سر به چاهسار مغرب کشید وقت غروب آفتاب امیر ارسلان به خامه ی ریگی رسید به زبر خامه برآمد ، زیر پا نظر کرد دید .

 

عالمی خواهم از این عالم بدر

 

تا به کام دل کنم سیری دگر

 

عجب شهری به نظرش جلوه کرد ، برج و بارو آراسته و دیوارش سر به فلک کشیده

 

چه شهری به رفعت بسان سپهر

 

به هر گوشه دارد دو صد ماه و مهر

ز سنگ انداز او هر سنگ جستی

 

پس از قرنی سر کیوان شکستی

 

شهر آباد و قشنگی به نظرش جلوه کرد با خود گفت : تا دروازه را نبسته اند خود را به شهر برسانم ، و هی بر قدمزد و از خامه سرازیر شد ، آمد تا به پشت دروازه ی شهر رسید دید نزدیک است دروازه بسته شود ، خواست داخل شود ، چشمش بر پیش طاق دروازه افتاد . نظر کرد یک پرده تصویر خودش را دید که درکمال تشخص بر تخت سلطنت نشسته ، تاج بر سر و لباس پادشاهی در بر و جام شرابی در دست دارد ،  گفت : نامرد ! تصویر من در اینجا چه می کند ؟ برای چه بالای دروازه آویخته اند ! البته رمزی در این هست ! یادی از سلطنت و کشور و لشکر خود کرد ، قدری خود را ملامت کرد که چرا از سلطنت و پادشاهی دست کشیدم ! افسوس زیادی خورد و با صد حسرت پا به دروازه گذاشت .  گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ، توکلت علی الحی الذی لایموت . خدایا خودم را به تو سپردم و داخل شد ، رسید به میان صحن دروازه نگاه به اطراف خود کرد که ببیند چه طور ساختهاند که ناگاه از پشت سر یکی او را بغل زد و به سرعت به یک جایی برد ! یک وقت امیر ارسلان چشم گشود و خبر شد خود را در جای تاریکی دید که روشنایی روز و تاریکی شب در آنجا یکسان است و از بس تاریک بود هیچ جا را نمی دید و صدای دری را شنید که یکی دری را قفل کرد و رفت .  امیر ارسلان تعجب کرد، و گفت : دل غافل ! اینکه مرا در بغل زد که بود ؟ مرا چه طور شناخت ؟ اگر می دانستم که اهل فرنگ این قدر حرام زاده هستند که نمی گذارند از دروازه داخل شوم و مرا می گیرند به جلال خدا ترک پادشاهی نمی کردم و قدم در این مملکت نمی گذاشتم ! دیدی عاقبت این فلک شعبده باز چه نیرنگ انگیخت که مرا از تخت عزت در این مملکت کشید و هنوز چشمم فرنگ را ندیده دست و پا بسته گیر دشمنان افتادم ! چه کنم که چاره ای ندارم ! کاش در دریا غرق شده بودم و این روزها را نمی دیدم ! اگر مرا فردا پیش پادشاه این شهر ببرند و از من بپرسند که برای چه آمدی جوابش را چه بگویم ! ای فلک کج رفتار ! تا کی با من ستیزه می کنی !

 

ستیزه گر فلکا از جفا و جور تو داد

 

نفاق پیشه سپهرا ! ز کینه ات فریاد

مرا ز شربت بیداد ساغری داد

 

که تا قیامتن از مرگ یاد خواهد داد

بنازم به دور تو محنت نصیب

 

که در هر فرازت بود صد نشیب

همین از دو رنگیت دارم فغان

 

بنازم به انصافت ای آسمان

فلک زد بر بساطم پشت پایی

 

که هر خاشاک من افتاد جایی

فلک را عادت دیرینه اینست

 

که با آزادگاندایم به کین است

به جان می پرورد بی حاصلی را

 

کزو دل بشکند صاحبدلی را

نه امروزش چنین رفتار بودست

 

فلک تا بوده اینش کار بودست


القصه تا چند ساعت از شب گذشته امیر ارسلان نامدار در آن جای تاریک گریست و نالید و گاهی خود را ملامت کرد و گاهی شکایت از آسمان کرد ، تا هفت ساعت از شت دیحور گذشت . امیر ارسلان سرش پایین بود و گریه می کرد که صدای پایی به گوشش رسید که یکی آمد پشت در و صدای قفل به گوشش رسید که در را باز می کند ! سر راست کرد و با خود گفت : این هر کس است محض کشتن من آمده است ، چه کنم که من حربه ندارم که قصاص خود را بکنم . دست و پا بسته گیر آمدم ! باز گفت : هر کس باشد به یک مشت کارش را می سازم ! مشت را چون سندان فولاد گره کرد و راست نشست و کلمه ی شهادت بر زبان جاری کرد و خود را مهیای کشته شدن کرد و گفت : اگر می دانستم که چشم من بر جمال معشوقه نخواهد افتاد و کشته می شوم خود را تا به حال زنده نمی گذاشتم که دیگری مرا بکشد ، که دید در گشوده شد و پیرمرد محاسن سفیدی به یک دست شمعدان و به دست دیگر قهوه سینی داخل شد و دیگر کسی نیامد و اینپیرمرد حربه ندارد . شمعدان را گذاشت بالای زمین و قهوه سینی را پهلوی شمعدان گذارد و خودش دم در ایستاد و تعظیمی کرد و هیچ نگفت !  امیر ارسلان به دریای فکرت فرو رفت که نامرد ! این شخص کیست ؟ به من چرا تعیم کرد و مرا از کجا می شناسد ؟ که آن پیر مرد به زبان رومی گفت : ای ملک ارسلان شاه رومی ! تو با این لباس کهنه یکه و تنها در اینجا چه می کنی ؟ برای چه دست از سلطنت روم برداشتی آمدی در این مملکت که بچه ی شیرخواران این شهر به خون تشنه است ؟ امیر ارسلان در دل گفت : عجب حرامزاده ایست این ! مرا از کجا می شناسد ؟ مبادا تزویری به خاطرش رسیده باشد بخواهد مرا امتحان کند ! بهتر این است که بروز ندهم ! خود را به نفهمیدگی زد به همان طور که نشسته بود اصلا حرکت نکرد !  پیر مرد سوال کرد ، ارسلان جواب نداد تا سه مرنبه ، امیر ارسلان سر بلند کرد و به زبان فرنگی گفت : پدر کیستی ؟ و اینجا کجاست ؟ و تو چه می گویی ؟ این چه زبانیست که حرف می زنی ؟ و مرا برای چه به اینجا آورده ای ؟ کجا مرا دیده ای ؟ و چه تقصیر کرده ام ؟  پیر مرد خندید و گفت : اینجا شهر پطرسیه است ، پایتخت پطرس شاه فرنگی و قلاد سیم فرنگ است و من هم به زبان خودت با تو حرف زدم و تو هم امیر ارسلان شاه رومی پسر ملکشاه رومی هستی ! حالا بگو ببینم برای چه آمده ای ؟ چرا خودت را به این صورت درآورده ای؟  میر ارسلان خندید و گفت : ای پدر ! هذیان می گویی یا دیوانه هستی ! امیر ارسلان رومی کیست ؟  روم کجاست ؟ من الیاس فرنگی نام دارم و سیاحم ، چه می دانم ارسلان کیست و روم کجاست !  عوضی گرفته ای ، مرا رها کن بروم پی کارم ! این همه حرفها که زدی یک کدام را نفهمیدم !  پیر مرد گفت : جوان به جلال خدا امیر ارسلانی و اگر صد هزار قسم بخوری می دانم که دروغ می گویی . بگو ببینم مگر خواجه نعمان وزیر نمک به حرامتمرده بود ؟ یا کاردان وزیر و امیرانت مرده بودند که تو آمدی ! چرا مانع تو نشدند و گذاشتند تو به اینصورت در میان صد هزار دشمن خونخوار بیایی ! سبب آمدنت چیست که به جلال خدا دلم نزدیکست بترکد ! امیر ارسلان گفت : پدر دست از من بردار ! من نه امیر ارسلانم و نه خواجه نعمان را می شناسم و نه می دانم تو چه می گویی ! من الیاس فرنگی هستم ، و برای تماشا از قلاد پنجم فرنگ آمده ام ! گدازاده و رعیت هستم و شاه و شاهزاده نمی شناسم !  پیر گفت : ای جوان بیرحم ! بگو ببینم برای چه آمدی ؟ اگر می ترسی از اینکه من فرنگی هستم و دشمن تو هستم ، به جلال خدا قسمت می دهم مترس از من و راست بگو که من مسلمانم و همدین تو هستم !این بت و زنار که می بینی به گردن من است برای تقیه و احتیاط است من هم مسلمانم و تا زنده هستم نوکر تو هستم ! بیا و تو را به جلال خدای عالم قسم می دهم اگر امیر ارسلانی به من راست بگو که به خدای هیجده هزار عالم تاجان دارم یاریت می کنم !

 

امیر ارسلان همین که دانست این مرد مسلمانست و بی غرض حرف می زند گفت : پدر خواه من ارسلان باشم خواه نباشم تو چرا نزدیک من نمی آیی ؟ و دور از من ایستاده با من حرف می زنی ! تو نزدیک بیا بنشین من هر چه می دانم راست می گویم .  پیر گفت : جوان ! من از تو می ترسم . مبادا یکبار مرا بکشی ! از آن جهت است که دور ایستاده ام . امیر ارسلان خندید و قسم یاد کرد که نمی کشمت، پیر آمد در برابر روی امیر ارسلان با ادب نشست و گفت ، ای پادشاه ! چرا در این شهر به این صورت آمدی و پادشاهی روم را چرا انداختی آمدی در میان صدهزار دشمن ؟ امیر ارسلان گفت پدر حقیقت گرسنه ام . پیر مرد قهوه سینی را پیش کشید و کباب جوجه و نانی در برابر امیر ارسلان گذاشت ، مینا و جام بلوری هم پیشش نهاد . امیر ارسلان نان و کباب را خورد و چند جامی هم شراب خورد . همین که از زحمت و گرسنگی بیرون آمد و مست گردید رو به جانب پیر مرد کرد و گفت : پدر ! اول تو به من راست بگو که کیستی و نامت چیست و مرا از کجا شناختی ؟ و چرا در این تاریکی مرا انداختی ؟ پیر مرد گفت : جوان ! بدان که من خواجه طاووس فرنگی نام دارم و یکی از معتمدان درگاه پطس شاه فرنگی هستم ، و فرنگی نام دارم وما دو برادر هستیم ، من خواجه طاووس و برادرم خواجه کاووس نام داریم و مدت هفت سال است که هر دو مسلمان هستیم و از اهل شهر کسی مطلع نیست و پطرس شاه هم اعتماد کلی به ما دارد ، وقتی که تو روم را مسخر کردی و کشیش را مرخص نمودی کشیش اعظم یک پرده تصویر تو را آورده برای پطرس شاه ، و پطرس شاه خواست لشکر بکشد بیاید به سر تو ، دو وزیر دارد یکی را شمس وزیر و دیگری قمر وزیر می گویند که از علم رمل و اسطرلاب عدیل و نظیر ندارند . در رمل دیدند اگر پطرس شاه به جنگ تو بیاید شکست خواهد خورد و تو هم یکه و تنها به فرنگ خواهی آمد ، از روی آن تصویر تصویرات دیگر کشیدند ، اینشهر ده دروازه دارد و بالای هر دروازه یک تصویر تو را آویختند ،یک نفر از معتمدان را با پنجاه نفر مستحفظ گذاشتند که هر کس داخل شهر می شود بگیرند و پیش پادشاه ببرند و یکی از این دروازه ها را به من سپردند که وقتی داخل شوی تو را بگیرم ، اما من شب و روز دعا می کردم که از این دروازه داخل شوی ، و کسی تو را نبیند و الحمدالله خدا مراد داد و کسی تو را به جز من ندید و تو رابه زودی گرفتم و در اینجا آوردم و حالا که هفت ساعت از شب گذشته است و مردم به خواب رفته اند آمدم از تو بپرسم برای چه آمدی ؟ مگر دیوانه شده ای ؟ سبب آمدنت چیست ؟ امیر ارسلان همین که کیفیت را شنید گفت : ای پدر مهربان ! بدان که من امیر ارسلان و پسر ملکشاه رومی هستم . هیچ چیز مرا از سلطنت روم باز نداشت مگر عشق ملکه ی آفاق فرخ لقا دختر پطرس شاه فرنگی که کمند محبتش به گردن من افتاد، و پشت پا زدم به سلطنت و از عشق ملکه در اینجا آمدم ! تصویرش را دیدم عاشق شدم و به امید وصلش در این دیار پر آشوب آمدم و محض اوست که اینکار را کردم .

 

خواجه طاووس ساعتی فکر کرد و گفت : جوان ! یعنی این کار را از روی عقل و شعور کرده ای ؟ خودت را عاقل می دانی ؟ پسر ! عشق یعنی چه ! آدم عاقل دشمن خودش می شود ! به جلال خدا این دختر به خون تو تشنه است ! اگر گیرش بیابی ریزریزت می کند ! مگر دختر خوشگل در روم یا در ولایت دیگر نیست و قحط است که تومحض خاطر این دختر که دشمن جان توست دست از تاج و تخت پادشاهی برداری و جان خودت را در معرض خطر و آسیب بیندازی ! بیا و تا اینجا هم آمدی کسی تو را نشناخت ، از عشق و عاشقی این دختر بگذر ! من که خواجه طاووس هستم هزار تومان با یک اسب به تو می دهم و همین امشب تا کسی تو را نددیه است از دروازه بیرونت می کنم ! راه روم را بگیر و برو به سر کشور و لشکرت و هر دختری را هم که بخواهی منتت را دارند . چشم از این دختر بپوش و جان خودت را به هدر مده! هزار مثل فرخ لقا کنیزیت را می کند . امیر ارسلان قاه قاه خندید . گفت : پدر ! عجب فکری به حال من کردی ! من هم برای همیندست از پادشاهی برداشتم و آمدم که تو مرا بترسانی و نصیحت کنی ، هزار تومان از تو بگیرم و از همین جا بروم ! بر فرض این کار را هم کردم ! پول و اسب را گرفتم و رفتم ، وقتی که از من بپرسند رفتی فرنگ چه دیدی ؟ چه جایی بود ؟ چه بگویم ؟ بگویم رفتم دم دروازه ی فرنگ خواجه طاووس دوست من بود به من گفت مرو در شهر که کشته می شوی ! من هم ترسیدم ، هنوز داخل فرنگ نشده برگشتم و از عشق دختر گذشتم ! آن وقت جواب مردم را که این طور بدهم به من چه می گویند ! ای پدر ! به جلال خدا آنچه نصیحتی که تو به من کردی صد همچو خواجه نعمان و ویزر و امیرانم کردند فایده نکرد گوش عاشق این حرفها را نمی شنود :

 

ای پدر ! پند کم ده از عشقم

 

که نخواهد شد اهل این فرزند

 

خواجه طاووس گفت ای فرزند ! عشق یعنی چه ؟ خودت را از صرفت بینداز و این دختر را ندیده خیال کن . حرف مرا بشنو ! جانت به هدر می رود . امیر ارسلان گفت : ای پدر !

 

ای که نکرده در دلت سوز محبتی اثر

 

هر نفس آتشی مزن بردلم از نصیحتی

دل به کسی نداده ای از پی دل نرفته ای

 

سیلی غم نخورده ای ، می شنوی حکایتی

 

پدر ! مرا از جان می ترسانی ! مگر نشنیده ای :

 

عشق شیریت قوی پنجه و می گوید فاش

 

هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما

 

خواجه طاووس گفت : جوان ! تو را به جلال و قدر خدا از جهل بگذر و از شمس وزیر و قمر وزیر بترس که به محض دیدن ت را می شناسند و به کشتن می دهند ، من می دانم تو عاشقی اما تا به فرنگ داخل شوی تو را می گیرند می کشند و به وصل هم نمی رسی ! حاصلش برای تو چیست ؟ می دانم که یقین است تا قمر وزیر حرامزاده یا شمس وزیر تو را ببینند می شناسند و امان نمی دهند . امیر ارسلان گفت : پدر محال است از سر داخل شدن به این شهر بگذرم ، اگر بدانم که بند از بندم جدا می کنند .

 

نه به خود می رود گرفته ی عشق

 

دیگری می برد به قلابش

 

پدر به جلال خدا اختیار به دست خودم نیست. از اینکه به شهر بیایم ناچارم ، یا کشته می شوم یا سالم می مانم ! خواجه طاووس گفت : جوان ! اگر مقصود تو فرخ لقا دختر پطرس شاه است اگر صد سال در فرنگستان بمانی او را نخواهی دید ، او از خانه بیرون نمی آید ، عبث خودت را به کشتن مده !  امیر ارسلان گفت : پدر ، من برای چند مطلب قدم به مملکت فرنگ گذاشتم، یکی از آنها ملکه ی آفاق است ، اصل مقصود من آنکه داخل فرنگ بشوم و رسم و قاعده ی این شهر را ببینم ، پادشاه و وزیر و امیرانش را بشناسم ، ببینم مردم این شهر چه طور آدمهایی هستند ، سپاه و رعیت ایشان را ببینم ، اگر هم بخت یاری کرد ، جمال ملکه ی آفاق را ببینم .  خواجه طاووس گفت : جوان ! اگر مقصود تو دیدن شهر است ، شرط کن که بیش از سه روز در این شهر نمانی و شهر را که دیدی و مردم را که دیدی و شناختی روز سیم اسب و پول را از منگرفته بروی ، من تو رابه شهرمی برم و در خانه ی خودم منزل می دهم ! در عرض سه روز همه شهر را به تو نشان می دهم و راه و چاه مملکت را به تو می نمایم ، به شرط آنکه روز چهارم بروی و درنگ نکنی که تو و هم منکشته می شویم و مبادا در این سه روزه هر کس هر چه از تو بپرسید بگویی من ارسلانم بگو الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس هستم ، الحذر از شمس وزیر و قمر وزیر ! جوان هر چه مهربانی به تو کنند مبادا بروز بدهی که به محض بروز دادن ریز ریزت می کنند !  امیر ارسلان گفت : پدر ! تو مرا در شهر وارد کن شرط کردم که هر چه تو بگویی اطاعت تو را بکنم و از حرف تو بیرون نروم.

 

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم