X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 
فصل سوم - ایلچی فرنگ

 


در این حرف بودند که یکی از خادمان بارگاه خدیو مصر داخل شد و گفت : خواجه خدیو مصر فرموده است که تو و پسرت ارسلان به درگاه حاضر شوید . خواجه نعمان خواهی نخواهی از جا برخاست و عمامه بر سر نهاد و از خانه بیرون آمدند و سوار مرکب شدند ، خوجه نعمان از جلو و ارسلان چون خورشید تابان سوار کرکب جهان پیما از عقب آمدند تا رسیدند به درگاه از مرکب پیاده شدند . خواجه نعمان داخل شد در برابر تعظیم کرد ، دعا و ثنا به جا آورد ، خدیو مصر پرسید خواجه فرزند رشیدت کجاست ؟ عرض کرد قربانت گردم بیرون بارگاه حاضر است . گفت : بیاورش ! خواجه نعمان بیرون آمد ارسلان را برداشت داخل بارگاه شد ، ارسلان در برابر تخت خدیو مصر تعظیم کرد . عرض کرد :

 

شها تویی که فلک را سوار تدبیرت

 

چو گوی در خم چوگان امتحان آورد

به عهد معدلت بره ی گریخته را

 

گرفت گرگ و کشانش سوی شبان آورد


عمر و دولت را خلاق عالم و مصور بنی آدم زیاد کند ! چنان دعا و ثنا به جا آورد که احسنت از دل پادشاه و ویز و امیران برخاست . چشم اهل بارگاه از پرتو جمالش خیره شد . خدیو مصر فرمود صندلی در وسط بارگاه نهادند ، ارسلان نشست و خدیو مصر فرمود ، خواجه نعمان ! ارسلان پسر توست ؟ عرض کرد بلی قربانت گردم ! خانه زاد ست ! خدیو مصر فرمود : عجب پسریست ! چرا تا به حال به حضور منش نیاوردی تا منصبی به او بدهم که یکی از بارگاه نشینان من باشد !

 

خواجه نعمان عرض کرد ، قربانت گردم ! تا به حال طفل بود ، قابل حضور پادشاه نبود ، حالا که قدری قابل شده است شرفیاب شده است اگر قابل منصبی باشد خانه زاد است ! در این حرف بودند غوغا از در بارگاه برخاست . خدیو مصر پرسید : چیست ؟چند نفر به بارگاه داخل شدند عرض کردند قربانت گردیم ما در کنار دریا بودیم که کشتی فرنگیان به لب بندرگاه مصر لنگر انداخت و گفتند الماس خان فرنگی است با صد نفر ایلچی گری آمده است و از جانب پطرس شاه فرنگی نامه آورده است چون واجب بود . عرض شد . رنگ از صورت خدیو مصر پرید و گفت : وزیر تدبیر چیست ، چه بایدکرد ؟  وزیر عرض کرد : قربانت گردم ! تدبیر اینست که هر کدام از ما را مصلحت بدانید معین بفرمایید برویم استقبالش کنیم با احترام او را پذیرایی کنیم بیاید و نامه اش را بخوانید ببینیم چه نوشته است ، مطلبش چیست آن وقت هر طور که جواب مصلحت باشد می دهیم ، پادشاه گفت وزیر خودت برخیز و برو و مهماندار باش !

 

وزیر برخاست و بیرون رفت که خواجه نعمان اشاره به ارسلان کرد از جا برخاست . خدیو مصر گفت کجا می روی ؟ عرض کرد قربانت گردم ! ایلچی فرنگ می آید نشستن بنده دیگر خوب نیست . خدیو مصر گفت : خیر خواجه . دلم می خواهد ایلچی فرنگ پرست را ببیند بداند که چنین جوانی در مصر به هم می رسد . خواجه نعمان دوباره نشست و ارسلان هم نشست . خدیو مصر فرمود در بارگاه کیست که زبان فرنگی بداند و مترجم بشود ؟ خواجه نعمان از جا برخاست و تعظیم کرد و گفت بنده زاده ارسلان هفت زبان فرنگی را خیلی خوب حرف می زند ! خدیو مصر خیلی تحسین کرد و گفت خیلی خوب تربیت شده است ! این پسر لیاقت وزارت امرا دارد . امیران همه تعریف کردند که از در بارگاه هی هی بلند شد و پرده ی دربارگاه را برچیدند ، سر و کله ی الماس خان فرنگی چون رستم دستان و سهراب از دربارگاه داخل شد و تعظیم فرنگی به رسم فرنگیان به جای آورد. خدیو مصر فرمود صندلی در وسط بارگاه نهادند . در برابر ارسلان نشست . چشم ارسلان بر بیست و پنجساله جوانی افتاد که قد مثل سرو آزاد و پهنای سینه و کره ی بازو و میل گردن با یکدیگر مقابل ، دو سبیل چون دو خنجر نجدی عربی از بنا گوش به در رفته ، با صولت رستم و صلابت اسفندیار رویین تن ، دو حلقه ی چشم چون دو نرگس شهلا ، ارسلان مات شد بر جمال و جوانی و قد و ترکیب الماس خان چشم رادوخت و خیره خیره نگاه کرد .الماس خان هم چشمش بر آفتاب جمال و قد و ترکیب با اعتدال و زلف و خال و برزو یال و کوپال امیر ارسلان نامدار افتاد ، هیجده ساله پسری دید در نهایت حسن و جمال و جوانی و قد و ترکیبسینه پهن ، بازو قوی ، گردن کشیده ، صورت چون طبق یاقوت رمانی ، قد مثل سرو جویبار زندگانی ، لب چون لعل بدشانی ، قرص صورت چون قرص خورشید تابنده ، ابرو چون کمان رستم زال ، دو حلقه ی چشم چون دو نرگس شهلا یا دو ترک مست خنجر به دست ، صف مژگان چون خنجر بران ، سبزه ی خطش چون مهر گیاه که بر لب چشمه ی حیوان رسته باشد ، زلف و کاکل چون خرمن مشک یا دسته ی سنبال تر اطرافش ریخته ، آثار مردی و مردانگی از جبین چون ماهش پیدا ، در جمال چون یوسف و در شجاعت چون فرامرز یل و افراسیاب ترک ، چشم الماس خان از دیدن ارسلان خیره و احول شد ، از آنجا که حریف حریف را می شناسد و مرد مرد را ، هر دو یکدیگر را در مردانگی پسندیدند و به قدر دو ساعت خیرخ خیره به هم نگاه می کردند ، پشت الماس خان از دیدن ارسلان به هم لرزید ، همه بارگاه ملتفت حالت آن شیر فرزانه شدند . پس از آن خدیو مصر رو کرد به جانب ارسلان و گفت ، جوان خوش آمدی ! بگو و بپرس به چه مطلب آمده است ؟ ارسلان عرض کرد به چشم ، و رو به جانب الماس خان کرد و گفت : ایلچی خان ! سلطان می فرماید خوش آمدید ! خیلی عجب است ! برای چه مطلب آمده اید ؟

الماس خان محو شیرین کلامی ارسلان شد ، گفت : اگر خوش و اگر ناخوش به خدمت رسیدیم ، بنده ایلچی هستم و از جانب پطرس شاه فرنگی پادشاه سیم فرنگ نامه آورده ام ، هر مطلبی هست در نامه است. ارسلان به زبان مصری به عرض خدیو مصر رسانید . خدیو نامه را طلبید ، الماس خان از جا برخاست با ادب تمام نامه را به دست خدیو مصر داد طبق زری هم نثار نامه کرد . پس از آن نامه را به دست وزیر داد گفت بخوان ببینم چه نوشته است؟ وزیر نامه را گرفت دید و به خط رومی نوشته است .

 

اول به نام آنکه به کس نیست مشترک

 

آن خالق خلایق و آن مالک ملک

 

دوم به نام عیسی روح الله ، سیم به نام خاج اعظم ، چهارم از من که پطرس شاه فرنگی هستم ، ای خدیو مصر به سوی تو ، بهد از مراسم اتحاد و برادری بدان و آگاه باش که در هیجده سال قبل از این لشکیر فزون از ستاره به عزم تسخیر قسطنطنیه ی روم به سرکردگی سام خان فرنگی به روم فرستادم و ملکشاه رومی راسام خان که سپهسالار منست کشت و عیالش را اسیر کرد و روم را مسخر نمود وزنهای ملکشاه و عیالش را در کشتی نشانده به خدمت من فرستاد. در راه کشتی ایشان در فلان جزیره که در میان دریا واقع است لنگر انداخت، اسرا را از کشتی بیرون آوردند . بانوی حرم که از ملکشاه بار حمل داشت گریخت و خود را در جزیره پنهان کرد . کسی از اهل کشتی نفهمید . او را گذاشتند و آمدند . بعد از چهل روز خواجه نعمان مصری ملک التجار تو گذارش در آنجزیره افتاد ، بانوی حرم ملکشاه را در آن جزیره دید و او را به مصر آورد . بانو پسری از ملکشاه زاییده و خواجه نعمان اسم آن پسر را ارسلان گذاشت و تربیت کرد تا اینکه حالا ارسلان بن ملکشاه رومی در خانه ی خواجه نعمان هیجده ساله شدهاست و بانو هم زن خواجه نعمان است ، اگر می خواهی ولایت مصر آرام باشد و من باتو کاری نداشته باشم الماس خان فرنگی که خویش منیست و امیر بارگاه نشین منست فرستادم ، خواجه نعمان تاجر زن جلب را با بانوی حرم ملکشاه و ارسلان بن ملکشاه رادست و گردن بسته به دست الماس خان بده و به خدمت ما روانه کن به عیس بن مریم قسم که اگر خواجه نعمان را با زنش و ارسلان به این طریق که نوشته ام نفرستادی ، تو که از ملکشاه رومی بالتر نیستی ، لشکر حرکت می دهم شهر مصر را خراب می کنم و زن و بچه ی اهل مصر را به خرابات می نشانم و با خواجه نعمان و ارسلان می دانم چه باید کرد و بانو را به قاطر چی خواهم بخشید و السلام .

 

از شنیدن این کلمات رنگ از صورت خواجه نعمان پرید و چون بید موله به لرزه درآمد ، ازشنیدن این سخنان حالتی به ارسلان دست داد که موهای بدنش چون نیشتر راست شد و حلقه های چشمش برگشت و رنگش سرخ شد و چون شیر خشم آلوده خیره خیره به خواجه نعمان نظر کرد . خدی مصر فرمود وزیر دوبالره بخوان ببینم چه نوشته است ؟ و وزیر دوباره خواند و عرض کرد در این کاغد همچو نوشته است که ارسلان پسر خواجه نعمان نیست و پسر ملکشاه رومی است ! خدیو مصر گفت کدام خواجه نعمان ، کدام ارسلان ؟ وزیر عرض کرد مگر چند نفر خواجه نعمان و ارسلان در مصر هست همین خواجه نعمان که در حضور شما نشسته است ، خدیو مصر رو به خواجه نعمان کرده گفت : ارسلان پسر کیست ؟ خواجه عرض کرد : قربانت گردم بنده زاده است ! خدیو مصر گفت : مادرش کیست ؟ خواجه عرض کرد : قربانمت گردم کنیز چرکس است و او را خریده ام ، از بچگی در خانه ی منن بوده است . خدیو مصر گفت : ارسلان پسر ملکشاه رومی و مادرش بانوی حرم او نیست ؟ خواجه نعمان عرض کرد خیر پسر خودم است و مادر هم زر خرید منست .  خدیو مصر به ارسلان گفت : به الماس خان بگو چنین حرفها که در کاغذ نوشته است هیچ تا به حال نشنیده ام . این ارسلان که تو می گویی در این مملکت نیست و در شهر مصر هم به جز یک ارسلان که پسر حق و حساب خواجه نعمان است دیگر ارسلان نیست. ارسلان به الماس خان گفت : الماس خان خندید و گفت همان ارسلان که پسر خواجه نعمان است می خواهیم ، اگرممکن می شود زنده بدهید و اگر نمی شود سرش را با خواجه نعمان بدهید با سر بانو که من ببرم . ارسلان گفت : ارسلانی که تو می خواهی منم و من هم پسر خواجه نعمان هستم و تو نمی توانی نگاه چپ به من بکنی ! از کجا دانستی که من پسر ملکشاه رومیم ؟ الماس خان گفت احوالات تو را با تصویر تو از روزی که از مادر متولد شدی تا اکنون ماه بهماه ، روز به روز به فرنگ می آوردند و  یک تصویرت را هم پطرس شاه به من سپرده است که اگر انکار کنید به خدیو مصر مشتبه کنید نشان بدهم و دست در بغل کرد یک پرده تصویر ارسلان را که به عینه خود ارسلان بود ، بیرون آورد و به دست خدیو مصر داد . چشم خدیو مصر بر تصویر همین ارسلان افتاد که روی صندلی نشسته است به خواجه نعمان گفت : خواجه ! دیگر حرفی داری ؟ این تصویر ارسلان است . غیر از راست گفتن چاره ای نداری . به جلال خدا اگر راست نگویی تو را خواهم کشت ، خواجه نعمان به جز راست راست گفتن چاره ندید و گفت پادشاه !

 

طبل پنهان چه زنم طشت من از بام افتاد

 

کوس رسوایی من بر سر بازار زدند

 

بلی قربانت گردم ! آنچه درین نامه نوشته همه راست است و ارسلان پسر ملکشاه رومیست و پسر من نیست. همین که ارسلان نامدار این سخن را از خواجه نعمان شنید و دانست که پسر ملک شاه است و پادشاهزاده است نزدیک بود از غیظ و خشم پوست در پیکرش بترکد.

 

ز غیرت رخش آنچنان بر فروخت

 

که خورشید در چرخ چارم بسوخت

به خواجه نعمان گفت ای حرام زاده ی زن جلب ! اگر نه حق تربیت به گردن من داشتی با شمشیر دوپاره ات می کردن ! خواجه نعمان چون موش به سوراخ رفت و صدا از دهنش بیرون نیامد !  پس از آن خدیو مصر رو به جانب وزیر کرد و گفت وزیر حالا که دانستم ارسلان پسر ملکشاه رو میست تدبیر چیست . چه باید کرد ؟  وزیر ساعتی سر به زیر انداخت و عرض کرد ، فربانت گردم اگر می خواهی مملکت در امان باشد ورعیت آسوده باشند سه نفر را می توان قربان پنج کرور جمعیت کرد ! دست و گردن خواجه نعمان و ارسلان ببندید ، با بانو بدهید به دست الماس خان ، نامه ی دوستانه هم بنویسید و الماس خان را به خوشی روانه کنید برود ! تدبیری جز این به خاطرم نمی رسد که رفاه کشور و لشکرباشد ! خدیو مصر به خواجه نعمان گف : تو چه می گویی و رأیت در اینکار چیست؟ خواجه نعمان گفت : قربانت گردم تو مسلمانی من هم مسلمانم ! اگر به غیرتت می گنجد که من بی گناه را با عرض و ناموس من در میان کفار بفرستی و تعصب دین و مذهب نداشته باشی در صورتی که می دانی به محض اینکه پای من به فرنگ برسد مرا و ارسلان و مادرش را علوفه ی شمشیر خواهند کرد و خون سه نفر بیگناه را به گردن بگیری مرا چه حرفست ؟ من عمرم را کرده ام ! امروز بمیرم از فردا بهتر است !

 

خدیو مصر ساعتی متفکرشد و گفت : وزیر ! خواجه نعمان راست می گوید ، تکلیف چیست ؟ وزیر عرض کرد از الماس خان بپرسید که اگر همین خواجه نعمان و ارسلان بیایند و بانو در اینجا بماند چه طور است ؟

خواجه نعمان گفت به رفتن خودم و ارسلان راضی هستم ، ولیکن بانو ناموس منست ! اگر بند از بندم جدا کنند راضی نمی شوم از مصر پا برون گذارد . خدیو مصر به ارسلان گفت : از الماس خان بپرس اگر بانو نیاید ارسلان و خواجه نعمان را تنها می بری ؟  ارسلان از الماس خان پرسید ، الماس خان در جواب گفت : خیر ! همه منظور من و پادشاه در بانو است ، اگر ندهید حکم از پطرس شاه دارم که با این صد نفر فرنگی شهر مصر را ویران کنم تو را با مادرت و خواجه نعمان به خفت و خواری تمام ببرم به فرنگ .

 

ارسلان که این سخن را شنید و دید به قدر دو ساعت بیشتر است که در میان بارگاه حضور هفت امیر متصل اسم مادرش درمیان است و این حرام زاده هم این طور حرف می زند حلقه های چشم مردانه را چون شیر خشم آلود برگرداند به جانب الماس خان و گفت : حرامزاده ! تو سگ کیستی که دست مرا ببندی و اسم مادرم را بیاوری ، اگر رستم باشی نمی توانی چپ نگاه کنی ! هر چه تحمل کردم شاید حیا کنی حرف دهانت را نمی فهمی !  الماس خان گفت : ای مادر به خطای ساده ! چه غلط می کنی ! برو با طفلان دبستان این طور حرف بزن ! تو را نمی رسد که در بارگاه پادشاهان بنشینی و با مردان سخن بگویی ، اگر دست تو را نبندم و مادرت را سر برهنه در کوچه و بازار فرنگ نگردانم نامرد هستم !

 

ارسلان رنگش سرخ شد و گفت ای حرامزاده سخن به اندازه ی دهانت بگو ! تو سگ کدام گله حساب می شوی که این لافهای بیجا را می زنی ! اگر نه حرمت بارگاه پادشاه بود هر آینه چنان شمشیر بر فرقت می زدم که دوپاره شوی !  الماس خان گفت : تو سگ کیستی که چپ بتوانی به من نگاه کنی !

حرامزاده به جای خودت آرام بگیر که با شمشیر دو نیمت می کنم !  اما خدیو مصر و اهل بارگاه هیچکدام زبان فرنگی نمی دانستند خیال کردند که ارسلان و الماس خان صحبت می کنند که ارسلان نگاه تندی کرد به الماس خان و گفت : زن جلب سگ تازی بدود آهوی لنگ مرا نمی تواند بگیرد ! دیگر سخن مگو که ایندفعه با شمشیر جوابت را می دهم !  الماس خان دست بر قبضه ی شمشیر آبدار نمود برق تیغ از ظلمت غلاف شید و از روی صندلی برخاست و به جانب ارسلان دوید ، ارسلان محلی نگذاشت و حرکت نکرد تا رسیدن الماس خان که الماس خان رسید و شمشیر را حواله ی فرق مردانه ی ارسلان نمود که امیر گیتی ستان ملک ارسلان نامدار از روی صندلی برخاست و بند دست الماسخان را گرفت ، چنان فشار داد که پنج انگشت آن حرامزاده مثل پنج خیار تر راست ایستاد و شمشیر را با پنج لاله خون از کفش بیرون کشید و همین طور که نشسته بود تا خدیو مصر و وزیران و امیران گفتند چه می کنی چنان بر فرقش زد که از میان دو پایش جستن کرد ، نعش الماس خان دوپاره برزمین افتاد ! اما اوباش شهر مصر که به تماشای ایلچی آمده بودند تا دیدند کهارسلان ایلچی را کشت دست بر قبضه ی شمشیر کرده ریختند بر سر آدمهای ایلچی ، از آن صد نفر یک نفر خود را به هزار مشقت بیرون انداخت و ازپی کار خود رفت .