X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

فصل چهارم - تسخیر روم و کشتن سام خان فرنگی

 

 

اما ارسلان چون شیر خشم آلود می غرید ، خدیو مصر و اهل بارگاه محو جرأات و شجاعت و جلادت و شمشیر زدن ملک ارسلان شدند .اما از ترس سیماب وار می لرزیدند که خدیو مصر گفت : جوان ! این چه خطایی بود که از توئ سر زد ! ایلچی را کشتی ؟  امیر ارسلان عرض کرد : اول خطا از خودش سر زد ! اگر از شما نمی ترسیدم همان دفعه ی اول که اسم مادر مرا آورد دوپاره اش می کردم!  خدیو مصر به وزیر گفت وزیر به هر صورت خیلی بد شد که ایلچی دربارگاه من کشته شد ، از اینکار فتنه برمیخیزد ، ویزر عرض کرد قربانت گردم من هم در این فکرم که چه خواهد شد ؟ حادثه ی بزرگی بر پاکرده است ، بپرسید که مصلحت چیست ، چه باید کرد ؟  خدیو مصر گفت : خواجه نعمان ! در حقیقت شهر مصر را به خرابی دادی حالا چه باید کرد ؟ خوجه نعمان عرض کرد : قربانت گردم کاری نباید بشود حالا شد . آیا شما به رمل و اسطرلاب من اعتقاد دارید و می دانید آنچه بگویم راست است ؟ خدیو گفت : بلی ، من خیلی به تو و رمل کشیدنت معتقد هستم !  خواجه نعمان گفت : من در اسطرلاب و نجوم دیده ام که پیشانی این پسر درفش کاویان است و بخت و اقبال این پسر عالم گیر است و هیچ ستاره یی بلند تر از ستاره ی او نیست . روزیکه مادر این پسر به خانه ی من آمد صاحب پنج کرور دولت بودم ، حالا از یمن طالع این پسر صاحب شصت کرور دولت هستم ، اگر شما مصلحت بدانید یک عرض به خدمت شما بکنم ؟ خدیو مصر گفت : هر چه می خواهی بگو !  خواجه نعمان عرض کرد : شما در تعصب دین و مردانگی یک کار می توانی بکنی که از من شصت کرور دولت و از شما هزار نفر سپاه که می تولن ارسلان را بردارم ببرم ، در رمل چنین دیده ام که روم و فرنگ را مسخر خواهد نمود ! اگر شما هر طور بخواهید رفع گفتگوی این مقدمه را بکنید پطرس شاه با آن همه غرور از خون الماس خان نخواهد گذشت و از پی ارسلان با سپاه خواهد آمد . بعد از آنکه ارسلان در این شهر نباشد شما می توانید بگویی که خونی تو ارسلان است برو و او را دستگیر کن ! به یک نوعی می توانید او را رفع کنید ، اما اگر ارسلان در شهر مصر باشد شما دیگر بهانه در دست ندارید لابد باید جنگ کنید ! حالا من شصت کرور دولتم را به دست شما می دهم و از شما همین قدر توقع دارم که سی هزار نفر سپاه و دستگاه و اسباب تحمل بدهید که ارسلان به خونخواهی پدر برود به روم و این شر را از سر شما رفع نماید!

 

خدیو مصر ساعتی فکر کرد و گفت وزیر چه می گویی ؟ وزیر عرض کرد قربانت گردم ، نفع و ضرر این کار یکی است . شما چه سپاه بدهید و چه ندهید پطرس شاه به جنگ شما خواهد آمد ، حالا اگر دل خواجه نعمان و ارسلان را به دست بیاورید بد نیست ، آب که ریخت جمع نخواهد شد . خواجه نعمان شصت کرور را به هر کس بدهد سی هزار سپاه به او می دهد ، شما بدهید بهتر است . خدیو مصر فرمود پس تو و خواجه نعمان از فردا به تدارک مشغول باشید ، وزیر عرض کرد به چشم . پس از آن ارسلان از جا برخاست و در برابر تعظیم کرد و به خواجه گفت مردکه دیگر برای چه نشسته یی ! برخیز برویم خانه !  خواجه نعمان از جا برخاست . خدیو مصر فرمود در این چند روز که شما در تدارک هستید ملک ارسلان هر روز به بارگاهمن بیاید . خواجه نعمان تعظیم کرد عرض کرد به چشم ! ملک ارسلان چون شیر خشم آلود از بارگاه بیرون آمد ، غلامان مرکب کشیدند سوار شد ، خواجه نعمان همسوار شد به اتفاق به خانه آمدند . امیر ارسلان پیاده شد با شمشیر کشیده به خدمت بانو آمد . گفت : ای نا رعنا بزنم فرقت که دو نیم شوی ! بانو از جا جست و دست به گردن امیر ارسلان انداخت گفت : فرزند جانم ، قربانت بروم ! مگر چه واقع شده است که قصد جانم می کنی ! گفت می خواهی چه بشود که من پسر ملکشاه رومی باشم و هیجده سال در خانه نعمان باشم و تو بدانی که من شاهزاده هستم و بروز ندهی !  بانو گفت : کی گفته است که تو پسر ملک شاه می باشی ، روم کجا اینجا کجا

تا این حرف از دهانش بروز کرد ارسلان نهیب داد که گیسو بریده حالا هم حاشا می کنی ! بزنم این شمشیر رابه فرقت؟ راست بگو من پسر کیستم و پدر من کیست ؟ بانو دید نمی تواند انکار نماید جز راستی چاره ای ندید . آنچه بر سرش گذشته بود ، تمامی را نقل کرد و دست در میان گیسوان خود کرد و یک جفت بازوبند بیرون آورد که هر کدام سه لعل هفت مثقالی بود و به دست ارسلان داد و گفت این بازوبند را زمانی که من آبستن بودم ، پدرت به من داد که به بازوی تو ببندم . امیر ارسلان لعلها را گرفته نظر کرد ، دید در یک گوشه اسم ملکشاه است و یک گوشه هم اسم پدر ملکشاه است . خیلی خشنودشد و گفت چرا تا به حال به من نگفتی ؟  بانو گفت : چه خاصیت داشت ؟ حالا که خودت دانستی هر کار داری بکن ! ارسلان حکایت ایلچی و کشتن او را باز گفت . روز دیگر خواجه نعمان آنچه مال و اسباب داشت به خدمتوزیر آورد و وزیر هم زر ریخت و لشکر جمع کرد و همه را اسب و شمشیر و سلاح داد و سپاه را آراسته دسته دسته از شهر بیرون فرستاد . در کنار رود نیل اردو زدند و جا به جا آرام گرفتند تا مدت دوازده روز ، روزی پنجهزار و شش هزار نفر سان دیدند و اسبو سلاح دادند و از شهر بیرون فرستادند تا اینکه سی هزار لشکر جرار خون خوار همه با اسباب و اسلحه ، همه جوانهای رشید و خوشگل و شجاع ، در کنار رود نیل خیمه و خرگاه برپا کردند ، روز دوازدهم وزیر هم خدمت خدیو مصر آمده عرض کرد : قربانت گردم ! سی هزار لشکر سان دیده ام که دشمنی به جیقه ات کرده ام . تا به حال چنین سپاهی ندیده ام ! خدیو مصر تحسین کرد ، ارسلان از جا برخاست ، تعظیم کرد و عرض کرد ، قربانت گردم مرخص بفرمایید همین حالا بنده بروم !خواجه نعمان در اسطرلاب نظر کرد ، عرض کرد ساعت بسیار خوبست .  خدیو مصر فرمود خدا به همراه !  امیر ارسلان پیش آمد و پایه ی تخت خدیو مصر را بوسید و از بارگاه به اتفاق خواجه نعمان بیرون آمدند ، سوار بر مرکب شدند و به جانب خانه آمدند . امیر ارسلان با مادر وداع کرد ، دست بانو را بوسید ، بانو هم صورتش را بوسید و با خواجه نعمان وداع کرد .

امیر ارسلان بیرون آمده سوار مرکب شد و از شهر مصر بیرون آمده به جانب اردو روان شدند . تا رسیدند به اردو که در کنار رود نیل برپا کرده بودند . ارسلان لشکری در کمال آراستگی و نظم دید که بند چادر به بند چادر بافته و قرار گرفته اند و کارهانه و قورخانه و شربت خانه و قوش خانه و یمیش خانه همه آراسته و پیراسته ، سراپرده ی زرنگار و بارگاه آراسته همدر قلب اردو جابرجا زده اند . ارسلان خیلی خوشحال شد ، آمد دهنه ی اردو و سراپرده دست بر یال مرکب پیاده شد و داخل شده بر صندلی قرار گرفت ، خواجه نعمان و سران لشکر جا به جا قرار گرفتند و ساقیان ماه رو به می دادن مشغول شدند . امیر ارسلان نامدار و خواجه و سرداران به صحبت پرداختند و شب را به همین طریق به سر بردند . روز دیگر امیر ارسلان حکم رحیل فرمود . سی هزار سپاه چون دریای آهن و فولاد به موج در آمدند ، در یک دم اردو را بار شتران کوه کوهان نمودند و آن روز دو منزل یکی کردند و شب خیمه برپا کردند و آرام گرفتند . به همین طریق روزها دو منزل یکی می رفتند به هر ده و قصبه ای می رسیدند ، هیچ متعرض نمی شدند ، قدری آذوقه و سیور سات می خریدند و می رفتند . اهل دهات روم همین که می شنیدند ، ارسلان پسر ملکشاه رومیست و این مروت را از او دیدند که ظلم و تعدی نکرده و ایشان را به حال خود گذاشته همه به جان و دل طوق بندگیش را به گردن انداختند و آمدن به خدمت ارسلان ، خواجه نعمان به همه اسب و سلاح و جیره و مواجیب داد تا چهل روز راه رفتند و بیست هزار نفر سپاه از دهات روم به سر امیر ارسلان جمع شدند . روز چهلم رسیدند به منزلی شهر استانبول .

 

از آن جانب سام خان فرنگی بر تخت سلطنت قسطنطنیه ی روم با کمال استقلال قرار داشت ، و امیران رومی و فرنگی دربارگاهش نشسته ، امیران رومی به دست چپ و امیران فرنگی به دست راست و مدت هیجده سال است که به سلطنت روم قرار گرفته است، درکمال دلخوشی کلاه فرنگی را یم بر به گوشه ی سر شکسته جا شراب از دست گلرخان فرنگی می گرفت که غوغا از دربارگاه برخاست . سام خان پرسید چه خبر است ؟ سه نفر دهاتی از دربارگاه داخل شدند ، تعظیم کردند ، عرض کردند قربانت گردیم ! ما از اهل دهات سه منزلی این شهر می باشیم ، دیروز لشکری آراسته به قدر پنجاه هزار نفر همه با سلاح تازه ی خوب داخل ده ما شدند و می گویند امیر ارسلان پسر ملکشاه رومیست ، در مصر به عرصه رسیده و تربیت شده است . حالا به سن هیجده سالگی رسیده ، سپاه جمع کرده و به خون خواهی پدرش به جنگ شما می آید . چون واجب بود عرض شد ! ازین خبر رنگ از صورت سام خان پرید و گفت چه می گویید ؟ عرض کردند جیقه ات را دشمنیم راست عرض کردیم  گفت : پس چرا زودتر مرا خبر نکردید ؟ گفتند ما دیروز چنین سپاهی دیدیم و ما سه منزل را در یک منزل آمدیم !سام خان ایشان را مرخص کرد ، و در فکر فرو رفت . اما وزیر و امیران رومی ، همینکه اسم امیر ارسلان را شندیند مرده بودند زنده شدند و چون گل رخسارشان شکفته شد ، و در دل گفتند الحمدلله که از نسل ملکشاه پرسی به عرصه رسید که انتقام خون پدر را از این کافران بگیرد و سلطنت از سلسله ی او بیرون نرود ، خدا نصرتش دهد که بیاید بر تخت سلطنت پدرش بنشیند .

 

القصه سام خان بعد از فکر بسیار سر بلند کرد و گفت : حضرات امیران ! صلاح من چیست و چه باید کرد ؟ وزیرملکشاهاز جا برخاست و عرض کرد ، قربانت گردم ! اضطراب غریبی در شما ملاحظه می کنم ! هیجده ساله پسری که دست پرورده ی تاجر کرباس فروشی باشد چه قابلیت دارد که شما این طور پریشان خاطر شدید !

 

سگ کیسن روباه نا زورمند

 

که شیر ژیان را رساند گزند

 

مگر نه تو همانی که در یک روز وارد روم شدی و کله ی ملکشاه را کوبیدی و برتخت نشستی ! بفرما تا سپاه بیرون کشند ، اگر دست به شمشیر کنی کوه کوه سپاه را از جا بر می داری ! بچه ی هیجده ساله که این قدرها نقل ندارد ! آن قدرحرف زد که سام خان گفت وزیر راست می گویی و لیکن او پنجاه هزار سوار آماده دارد . وزیر عرض کرد شما همه فکرها را برای سپاه می کنید ؟ من و امیران رومی سپاه روم را در همین سه روزه حاضر می کنیم ! امیران فرنگی هم سپاه فرنگ را حرکت بدهند ، همین قدر که سیاهی لشکر باشد دیگر شما خود به تنهایی از عهده ی سپاهی می توانید برآیید ! سام خان آفرین کرد و گفت : برو به تهیه ی لشکر مشغول باش ! امیران فرنگ را هم فرستاد به جمع کردن لشکریان فرنگی که مدت هیجده سال در روم خورده و خوابیده ، خودشان تنبل و اسل حه از کار افتاده ، یکی شمشیرش در دکان حلوایی گر و حلوا جوزی ! یکی خنجرش شکسته ، یکی اسبش مرده ، یکی زین و برگ اسبش را فروخته ، امیران فرنگی در کمال دست پاچگی و تعجیل چنین سپاهی را جمع کردند ، و سلاح ایشان را اندک تعمیری کردند و دسته دسته بیرون فرستادند ، در یک فرسنگی شهر اردوی بی نظمی برپا کرده و آرام گرفتند و امیران با کاردان وزیر در خزانه را گشودند و بیست هزار جوان رومی همه با سلاح و اسب آراسته بیرون فرستادند .

 

کاردان وزیر با امیران گفت شما اردوی خودتان را نیم فرسنگ از اردوی فرنگیان دورتر بزنید ، و پشت سر فرنگیان را بگیرید و داخل در سپاه ایشان مشوید تا من دستور العمل بدهم ، امیران عرض کردند : به چشم ، و از شهر بیرون آمدند و پشت سر اردوی سام خان را گرفتند خیمه و خرگاه برپا کردند . روز دویم طرف غروب امیران رومی و فرنگی داخل بارگاه شدند و در برابر سام خان فرنگی تعظیم کردند . کاردان وزیر عرض کرد ، قربانت گردم ! به اقبال بی زوالت پنجاه هزار سپاه جرار بیرون فرستادیم ، سی هزار فرنگی بیست هزار روی در اردو منتظر قدوم بهجت لزوم هستند ! سام خان آفرین کرد ، وزیر و امیران رومی و فرنگی را خلعت داد و گفت از قراری که می گوید ارسلان باید فردا بیاید . مرکب بیاورید من هم به اردو بیایم . در ساعت مرکب صرصر تک حاضر کردند . سوارشد . یکی از امیران فرنگی را به جای خود نشانید ، شهر را به کاردان وزیر سپرد و از شهر به اتفاق سرداران و سرهنگان بیرون آمد ، دید اردوی رومیان را علیحده زده اند ، پرسید برای چه سپاه روم و فرنگ از هم جدا اردو زده اند ! امیران رومی عرض کردند ، قربانت گردیم ! برای این از فرنگیان جدا شده ایم که اگر ان شاءالله فرنگیان فتح کردند و شکست به دشمن دادند همین به اسم خودشان باشد و دیگر به رومیان دخلی نداشته باشد اگر خدای نکرده شکست به فرنگیان رسد آن وقت ما از همین جا دست به شمشیر کرده به امداد شما می آییم که این فتح به اسم رومیان باشد و شما بدانید قابلیت و جوهر کدام بیشتر است ! سام خان گفت : بسیار خوب ! سفارش زیادی کرد ، داخل اردو شد و در سراپرده قرار گرفت و به می خوردن و صحبت مشغول شد تا آن شب گذشت . روز دیگر که قرص زرین آفتاب از پس این نه حجاب بیرون آمد و شاه روم بر اورنگ آبنوسی قرار گرفت ، سپاه انجم را یک تنه منهدم ساخت .

 

تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

 

جیب مرقع درید یوسف گل پیرهن

ساغر سیمین شکست ساقی زرین قدح

 

پیکر پروانه سوخت شمع زمرد بدن

خاتم زرین که داد دست سلیمان به باد

 

صبح به صحرا فتاد از گلوی اهرمن

آتش موسی گرفت از کمر کوهسار

 

دامن گردون گرفت آه دل کوهکن

بیضه ی زرین نهاد طایر مشکین شب

 

جلوه ی طاووس کرد طوطی شکر شکن

 

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم