X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

 

فصل چهارم - تسخیر روم و کشتن سام خان فرنگی

 

 

در بر آمدن آفتاب جهانتاب سام خان فرنگی سر از خواب برداشت ، دست و رو را صفا داد و چند جامی به رسم صبوحی نوشید و هنوز نصف لشکر در خواب و نصف بیدار بودند که از دامنه ی بیابان گرد خرمن خرمن بر فلک مینا رنگ بلند شد و صدای کوس و کرنا بر فلک رسید ، برق برق سلاح دلیران چشم خورشید را خیره کرد ، سام خان همین که علامت سپاه دید دوربین طلب کرد و نظر کرد ، دید پنجاه علم نشانه ی پنجاه هزار کس می آوردند و جوانان و دلیران پر جرأت و جلادت دید که همه غرق دریای آهن و فولاد و جبه و جوشن بر مرکبان باد رفتار تازی نژاد سوار ، چون دسته ی گوگرد تیپ و آراسته می آیند ، ودر پیشاپیش سپاه زیر علم نصرت نشان چشمش بر آفتاب جمال رستم دوران امیر ارسلان نامدار افتاد ، که از نعل موزه تا میل ابلق غرق دریای صد و چهارده پارچه اسلحه ی رزم است و بر مرکب کوه پیکر سوار ، خورشید جمال ماه مثالش از زیر سلاح پرتو افکن دشت و صحرا شده است ، چون فرامرز یل در زیر سایه ی علم می آید ، طرف راستش پیری عمامه ی زیر بر سر نهاده بر اسب صر صر تک سوار است ، و سران سپاهش در اطرافش آمدند تا رسیدند برابر اردوی سام خان دست بر یال مرکب پیاده شدند ، امیر ارسلان به خواجه نعمان گفت : خوجه چه صلاح می دانی ؟ من دلم می خواهد همین حالا بنای جنگ بگذارم ، تا فردا طاقت ندارم ! حالا اول صبح است امروز تا شب چرا بیکار در برابر دشمن باشم ؟ کار را به یک طرف کنیم !

 

یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ

 

یا او تن ما به دار سازد آونگ

القصه درین زمانه ی پر نیرنگ

 

یک مرده به نام به که صد زنده به ننگ

 

خواجه نعمان گفت قربانت گردم ! ساعتی صبرکن تا من رمل واسطرلاب را ببینم ، آنگاه اسطرلاب را از بغل بیرون آورده در برابر آفتاب نگاه داشت و نظر کرد ، دید اگر امیر ارسلان الان دست به شمشیر کند یک نفر از سپاه فرنگیان جان به در نمی برد ، گفت فرزند ! هر چه زود تر سوار شوی بهتر است ، این لشکر همه مال توست هر وقت دست به شمشیر کنی همه را شکست می دهی . امیر ارسلان خوشحال شد ، در ساعت از جا برخاست و سوار کرکب شد ، سران سپاه را فرمود صف آرایی کنند ، منادی ندا کرد سوار شوید و شیپور حاضر باش زدند ، لشکریان همگی مهیای کارزار شدند و نقیبان لشکر صف آرایی نمودند ، قلب و جناج و کمینگاه و میمنه و میسره را آراستند ، جوانان و دلاوران ، پردلان و رزم جویان ، سرهنگان و سران لشکر جا به جا قرار گرفتند .

 

مگو سپاه که یک بیشه شیر جوشن پوش

 

مگو سپاه که یک پهنه پیل بیلک زن

بساطشان همه هنگام خواجگی میدان

 

فماطشان همه هنگان کودکی جوشن

همه به جلدی و چستی به دشت چون آهو

 

همه به تندی و تیزی بهکوه چون پازن

ز چیرگی همه مانند سیل در کهسار

 

ز خیرگی همه مانند دود در گلخن

همه هژیر به چنگ و همه دلیر به جنگ

 

همه معارک جوی و همه بلارک زن

به چشمشان خم شمشیر ابروی دلدار

 

به گوششان غو شیپور ناله ی ارغن

به دشنه تشنه چو طایف به چشمه ی زمزم

 

به فتنه جو خسرو به شاهد ارمن

 

چنین سپاهی صف جدال و قتال آراستند ، صدای طبل جنگ از سپاه ملک ارسلان به فلک مینا رنگ رسید .

سام خان که صدای طبل جنگ شنشید ، گفت در حقیقت این پسر دیوانه است ، هنوز خستگی راه نگرفته می خواهد جنگ کند ، بزنید طبل جنگ را که از سپاه سام خان صدای کوس کارزار به سپهر کج رفتار رسید ، و نقیبان صف آرایی نمودند ، سام خان اسلحه پوشید و بر مرکب سوار شد ، در قلبگاه لشکر زیر علم ایستاد ، همین که صف ها بسته شد از طرفین چند نفر چرخچی به میدان آمده معرکه را گرم کردند که امیر ارسلان نامدار هی بر مرکب باد رفتار بادیه پیمای خاک مزاج آتش طبع زد ، چگونه مرکبی !

 

مشکین دم و آهوروش آهن سم و صرصر پرش

 

برچیده ناف و کن خورش موزون قد و شیرین ادا

صحرابر و هامون نورد دریا شکاف و کوه گرد

 

آهن سم وضیغم نبرد کوچک سر و باریک پا

هست آنسمند تیزرو هنگام جستن گاه دو

 

چون یوز آهو در جلو یا آهوی یوز از قفا

 

چنین مرکبی را به جولان درآورد تا رسید به دودانگه ی میدان ،چنان طرید و نبردی به جای آورد که احسنت از دل دوست و دشمن برآمد و نیزه را کوبید بر دل زمین ، پای راست از حلقه ی رکاب بیرون آورده بر گردن مرکب انداخت .زلف و کاکل را چون خرمن مشک بر اطراف دوش پریشان کرده و کلاه خود را یک ور به گوشه ی سر شکست ، نعره برآورد که خوش باشد ! یکی از مردان بیاید تا سروپایی بگردیم که یکی از امیران فرنگی در برابر سام خان تعظیم کرد ، سر راه بر امیر ارسلان گرفت که شاهزاده ی عالیمقدار فرصت نداد ، برق شمشیر را از ظلمت غلاف کشید ، چنان به فرقش نواخت که تا جگرگاهش شکافت ! و مرد طلب کرد ،امیر دیگر به میدان آمد ، به زیر بغلش نواخت و که هیکل وار سر و دستش به یک طرف افتاد . القصه به فاصله ی نیم ساعت ده نفر ازدلیران نامی را به خاک هلاک انداخت و صدا بر آورد ای سام خان فرنگی ! چرا خودت به میدان نمی آیید ؟

 

گر شیر نری بگذر ازین بیشه ی شیران

 

کاغشته به خونند درین معرکه شیران

 

بسم الله خوش باشد ! که دیگر طاقت به سام خان نماند ، هی بر تکاور هامون نورد زد:

 

مادیان مرکب موزون حرکات تو که هست

 

تند رو چون نگه و بادیه پیما چو سحاب

گر نهد پای سعادت به رکابش راکب

 

رسدش پای دگر آخر منزل به رکاب

 

چنین مرکب صرصرتکی را به جولان درآورد ، طرید و نبرد به جای آورد ، سر راه بر ملک ارسلان نامدار گرفت . چشمش بر آفتاب جمال هیجده ساله پسری افتاد که تا نه آمسان سایه بر سطح مطبق ا نداخته و مادر دهر قرینه اش را به عرصه ی وجود نیاورده ، از شجاعت و جلادت و قد و ترکیب گویا سرتم زال بر خانه ی زین مرکب نشسته ، پشت سام خان از صلابت آن شیر صولت لرزید ، نعره بر آورد ای پسر ساده ! تو را چه حد آنکه ده سالار مرا در میدان بکشی ! ارسلان گفت حرام زاده بیا که تو را هم پهلوی ده سالارت بفرستم ! سام خان گفت : پسر ! مرا حیف می آید که تو در زیر شمشیر من کشته شوی ! بیا رکاب مرا ببوس ، ساقی گری مجلس مرا اختیار کن ، تا از کشتن تو بگذرم !  همین که امیر ارسلان این کلمات را شنید ، گویا کندند نه گنبند نیلگون سپهر مینا فام را و بر کله اش کوبیدند، صورتش چون طبق لعل بر افروخت و موهای بدنش راست ایستاد !

 

ز غیرت رخش آن چنان بر فروخت

 

که خورشید در چرخ چارم بسوخت

 

گفت : بس کن حرام زاده ! سرت در گردنت زیادی کرده ! تو سگ کیستی مادر به خطا که چنین حرفها از دهانت بروز کند ! سام خان شمشیر آبدار کشید و گفت بگیر از دست من که مادرت را به عزایت می نشانم ! امیر ارسلان سیر فراخ دامن بر سر کشید که سام خان برق تیغ از غلاف ظلمت بیرون کشید و از آن سر میدان هایهای کنان رسید ، دست و شمشیر را بلند کرد که بزند ، ملک ارسلان سپر را به مهره ی پشت انداخت ، پنجه ی پلنگ آسا را انداخت و بند دست سام خان را گرفت ، یک شمه زور زد ، پنج انگشت سام خان چون پنج خیار راست ایستاد ، تیغ را جبرا و قهرا از کفش بیرون کشید و زد به فرقش ، وقتی دو لشکر خبردار شدند که برق تیغ از تنگ مرکبش جستن کرد ! مرد و مرکبش چهار پاره شدند ، لشکر فرنگ همین که سردار خود را کشته دیدند از جا درآمدند .  امیرارسلان یک تنه زد به قلب لشکر فرنگیان ، که خواجه نعمان فرمود لشکر نصرت اثر از جا در آمدند ریختند در میدان ، ارسلان به هر طرف رو می کرد از کشته پشته می ساخت ، تا خود رابه علمدار رسانید ، علم را با علمدار چهارپاره گردانید ، فرنگیان چون علم را سرنگون دیدند رو به گریز نهادند که خود را به اردوی رومیان برسانند !  اما امیران رومی همین که شنیدند سام خان کشته شده است و فرنگیان گریختند ، سوار شدند و دست به شمشیر کرده زدند به قلب فرنگیان ، راه گریز را بر ایشان بستند . از پشت امیر ارسلان و سپاه مصر و از پیش رو امیران و سپاه روم تیغ نهادند به لشکر فرنگ که از سی هزار فرنگی کسی جان سالم بیرون نبرد و تماما مقتول شدند یک نفر که به جانب قلاد سیم فرنگ گریخت .  این خبر در شهر به گوش وزیر و امیرانی که در شهر بودند رسید ، دست به شمشیر کردند آنچه فرنگی در شهر بود عرضه ی شمشیر آبدار کردند ، هر یک نفر به دست ده نفر اوباش رومی گرفتار شدند ، حرم سام خان را دستگیر کردند ، وقت عصر امیر ارسلان و غازیان اسلام چون شیر نر با چنگ و چنگال خون آلوده داخل دروازه ی استانبول شدند . کاردان وزیر با امیران سرکردگان فرنگی را در رکابش قربانی کردند !

 

به جای گوسفندان کرده قربان

 

سگان و خوکهای جنگلی را

 

امیر ارسلان تحسین زیادی به وزیر و امیران کرد . همان طور با لباس خون آلود داخل بارگاه شد . قدم به پلکان تخت گذاشته تاج را از زمین برداشت و بوسید و بر سر گذاشت . شمشیر الماسنگار بر کمر بست ، وزیر و امیران مبارکباد گفتند و هر کس به جای خود قرار و آرام گرفت و نقاره خانه ی شادی به نوازش در آوردند و خطبه به نامش خواندند و سکه به نامش زدند .  در آن وقت خواجه نعمان در رمل نگاه کرد ، دید ستاره ی امیر ارسلان که مثل خورشید می درخشید خیلی تار است و طالعش خیلی ضعف دارد و این ساعت که بر تخت جلوس کرد بسیار ساعت نحسی است . خیلی متفکر و غمگین شد ، امیر ارسلان نظر کرد . خواجه نعمان را خیلی فکری دید . گفت : خواجه ! امروز روز شادی توست و تو باید از همه کس خوشحال تر باشی ! تو را چه می شود که بر خلاف همه روز متفکر هستی و آزرده خاطری ؟  خواجه نعمان عرض کرد قربانت گردم ! فکر من از اینست که شما چرا امروز به این تجلیل بر تخت سلطنت جلوس فرمودید و یک مصلحتی از من نفرمودید ؟  امیر ارسلان خنید و گفت خواجه ! این مملکت موروث منست و گذشته ازین عجاله ی خودم به ضرب شمشیر این تاج و تخت را به دست آورده ام ! دراین صورت چرا بر تخت پدران خود ننشینم ؟  خواجه عرض کرد ، برای اینکه در این ساعت که شما تاج بر سر نهادید خیلی بد ساعتی بود ، در طاله شما ضعف و نقاهتی بود ، برای این بود عرض کردم که صبر می کردید تا این نحوست از طالع شما بیرون می رفت . ارسلان گفت راستش من به رمل و اسرطلاب و نجوم چندان اعتقادی ندارم ! هر چه مقدر است می شود ، دل خودت را در تشویش مینداز!  خواجه نعمان دیگر نخسنی نگفت و تا وقتی که غروب شد در بارگاه به می خوردن مشغول شد که شب بر سر دست در آمد ، از جا برخاست. قدم در حرمخانه نهاد و آن شب را در کمال خوشحالی به روز رسانید . روزدیگر که مرغ زرین بال آفتاب ندای قم به اذن الله در داد و عالم را به نور منیر خود مزین ساخت :

 

روز دیگر کاین جهان پر غرور

 

یافت از سرچشمه ی خورشید نور

ترک روز آمد ابازرین کمر

 

هندوی شب را ز تیغ افکند سر

 

در برآمدن نیر اعظم ، امیر ارسلان نامدار سر از بالش استراحت برداشت و به حمام رفت ، زلف و کاکل را با گلاب و مشک شست و سر و کله را صفا داده از حمام بیرون آمد و لباس پادشاهی در بر کرد و تاج سلطنت بر سر نهاد و شمشیر الماس نگار بر کمر بست و خنجر مرصع به کر زد و چارقب شاهی پوشید و از حرمخانه چون یک بیشه شیر غرنده بیرون آمد. خواجه سعید آغاباشی را طلبید و فرمود برو همین حالا چهارصد تن کنیز رومی و چرکس بخر و بیاور در عمارت حرمخانه منزل بده ! خواجه سعید تعظیم کرد ، عرض کرد به چشم ! امیر ارسلان به بارگاه آمد . وزیر و خواجه نعمان و امیران همه چون برگ درخت در برابرش تعظیم کرده و به خاک افتدند و دعا به جانش کردند ، امیر ارسلان به بارگاه آمد و ب تخت قرار گرفت و خازن را فرمود چند دست خلعت آورد ، خواجه نعمان را خلعت وزارت پوشانید و قلمدان به او سپرد ، کاردان وزیر و امیران را خلعت داد و هر یک را به منصب جدیدی سرافراز کرد . پس از آن فرمود فتح نامه برای خدیو مصر نوشتند . سرداران مصری را خلعت داد و سپاه را انعام و زر عطا فرمود ، نامه ای هم برای مادرش نوشت و خواجه نعمان را فرمود که تو باید بروی مادرم را بیاوری و بیست هزار سپاهی که از دهات روم جمع شده بودند ، همه را زر و خلعت داد و مرخص فرمود . خواجه نعمان صبر کرد تا امیر ارسلان حکمها را داد. آن وقت در برابر زمین بوسید و عرض کرد قربانت گردم ! عرض بنده را گوش کنید ، آن وقت هر چه مصلحت بدانید رفتار نمایید . امیر ارسلان فرمود مطلب چیست ؟ خواجه نعمان عرض کرد که بنده وزیر اعظم هستم و شما به گفته ی من عمل می کنید ، مصلحت نیست که حالا به این زودی مرا به عقب مادرت بفرستی که او را بیاورم برای اینکه گردش آسمان اعتباری ندارد ، شاید خدای نخواسته سانحه ای رو بدهد ! ثانیا اگر می خواهید سپاه مصری را مرخص بفرمایید مختارید ، ولیکن بیست هزار رومی کههمراه ما بود و بیست هزار کس دیگر که با امیران از شهر روم بیرون آمده اند حالا مصلحت نیست که مرخص بفرمایید ، اقلا باید لشکر آراسته ی حاضر داشته باشید شاید همین طور که ما بی خبر بر سر سام خان فرنگی آمدیم ، دشمن دیگر در کمین ما باشد ، اگر لشگر داشته باشیم بهتر است. خوبست بفرمایید این چهل هزار رومی که حاضر می باشنند به جایی نروند و برای احتیطا باشند ،

 

بخش اول

بخش سوم

بخش چهارم