X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

فصل چهارم - تسخیر روم و کشتن سام خان فرنگی

کاروان وزیر و هفتصد نفر امیر تصدیق کردند و تحسین بر رأی و تدبیر خواجه نعمان کردند . ارسلان آفرین کرد و خلعت دیگر به خواجه نعمان داد و سرداران مصری را مرخص فرمود و با فتحنامه روانه ی مصر فرمود و خود در بارگاه با خواجه نعمان و کاردانوزیر و امیران به صحبتمشغول شدند ،ساقیان رومی گلعذار می به گردش درآوردند . تا هنگام غروب آفتاب در بارگاه به عیش و عشرت مشغول بودند و به فرموده ی امیر ارسلان شاه رومی منادی در کوچه و بازار شهر روم ندا کرد که سه ساله خراج مملکت روم را بخشیدم که رعیت در آبادی مملکت بکوشند . جارچی در شهر جار زد و مردم دعا به عمر و دولت ملک ارسلان کردند

 
امیر ارسلان هنگامی که آفتاب سر به چاهسار مغرب کشید از بارگاه برخاست و به حرم سرا رفت ، خواجه سعید در برابر تعظیم کرد و چهارصد تن از همه قسم مه طلعتان پری پیکر را که خریده بود همه را از نظر امیر ارسلان گذرانید و آن پادشاه ذی جاه آن شب را با آن حور وشان به عشرت و کامرانی مشغول بود . روز دیگر به حمام رفت و بیرون آمد و در بارگاه به دادگستری و عدالت به سر برد .
القصه مدت ده شبانه روز به این طریق گذشت . روز دهم صبح به بارگاه آمد و گفت : حقیقت اینست که من ده روز است بیابان ندیده ام و خیلی دلتنگ هستم ، کاردان وزیر عرض کرد ، قربانت گردم ! در اطراف شهر روم خیلی شکارگاه های با صفای خوب دارد ، اگر میل دارید میر شکاران و سواران را خبر کنم . امیر ارسلان فرمود بلی ! زود برخیز و خبر کن برویم قدری گردش کنیم !

 

کاردان وزیر برخاست بیرون آمد ، میر شکاران را طلبید و مرکب حاضر کردند ، امیر ارسلان از بارگاه بیرون آمد و سوار مرکب شد ، با کاردان وزیر و خواجه نعمان پیر و جمعی امیر و غلامان شیرگیر از شهر بیرون آمدند ، دم دروازه چشم امیر ارسلان بر عجب بنای عالیی افتاد که سر به فلک کشیده است . پرسید اینجا کجاست ؟ کاردانوزیر عرض کرد ، قربانت گردم ! این کلیسای فرنگیان است ومعبدگاه ایشان است . در این هیجده سال که شهر روم در تصرف فرنگیان بود . چندین کلیسیا و معبدگاه برپا کردند ، این یکی از آنهاست و در هر یک از آنها از کشیشیان و برهمنان و پاپها و دختران و سرانی که ترک دنیا کرده اند هستند . امیر ارسلان گفت شما چرا در این ده روز به من نگفتید؟ چه معنی دارد که در دیار اسلام فرنگیان و عباد ایشان سکنی گیرند و عبادتگاه بسازند ! امروز شکار موقوفست . برویم ببینیم چگونه جایی است ؟ داخل کلیسیا شدند ، قدری گردش کردند ، خاجها و بتهای طلا و صورتهای قیمتی دید ، فرمود همه را غارت کردند وکشیشیان و برهمنان همه را کشت و کلیسیا را با خاک یکسان کرد و بیرون آمد . پرسید دیگر در کجا هست ، وزیر عرض کرد : ده کلیسیا دراین شهر هست ، یکی از آنها همین بود که خراب گردید و نه معبد دیگر هست . امیر ارسلان گفت تا امروز همه را خراب نکنم آرام نمی گیرم ! وزیر را در جلو انداخت ، هر کجا کلیسیا و معبدگاه بود پاپها را می کشت و اسباب را غارت می کرد و کلیسیا را خراب می کرد تا نزدیک عصر به نزدیک کلیسیای اعظمرسیدند ، بنایی دید که با قبه ی سپهر برابری می کرد ، دروازه ی عالی دید ، سواره داخل کلیسا گردید ، عجب با صفایی دید ! دور تا دور غرفه ها و حجره های با زینت ، مجسمه های مرمر ، تصویرهای کار نقاشان قدیم و گنبدی از طلای ناب و در میان گنبد خاجهای مرصع به در و دیوار آویخته ، به قدر دو هزار صندلی مرصع به دور گنبد چیده اند و تخت مرصع بزرگی به صدر گنبد نهاده اند و پرده ی حریری جلو تخت کشیده اند .

 

امیر ارسلان از مرکب پیاده شد و قدم در گنبد نهاد . امیران ریختند پاپ بزرگ و برهمنان و رهبانان که به قدر دویست نفر بودند همه را دست و گردن بستند . امیر ارسلان فرمود صندلی نهادند . قرار گرفت . فرمود پرده را عقب کردند . خاج اعظم را دید که از شصت من طلای احمر ساخته اند و به قدر دو من الماس و جواهر بر آن نصب کرده اند و زنجیر طلا به زیر بغل خاج بسته اند و سر زنجیر را به سقف گنبد کوبیده اند . در پهلوی دسل راست خاج نظر کرد ، پرده ای دیگر دید آویخته اند فرمود آن پرده را هم برچینند ، در عقب پرده چشمش به تصویر پانزده ساله دختری افتاد که تا آسمان سایه بر زمین انداخته از حسن و جمال و رعنای و زیبایی و قد و ترکیب و شکل و شمایل و گل و نمک و دلبری مادر دهر قرینه اش را به عرصه ی وجود نیاورده ! در قد و ترکیب و زلف و خال و چشم و ابرو لب و دهن و چاه زنخدان و بیاض گردن و کمند گیسوان و باریکی میان در این کره ی ارض لنگه و شبیه ندارد .

 

فتنه ی یک خانقه تقوی ز چشم دلفریب

 

آفت یک صومعه طاعت ز خال دلستان

دشمن یک دیر راهب از دو پرچین سلسله

 

غارت یک روم مردم از دو مشکین طیلسان

زلف بر دوشش عزازیلی به دوش جبرییل

 

دل در آغوشش دماوندی میان پرنیان

رخ یک بهشت حور تن یک شپهر نور

 

لب یک قرا به شهد رو یک طبق سمن

یاقوت لعل او همرنگ ناردان

 

شمشاد قد او همسنگ نارون

در زلفکان او تا چشم می رود

 

بند است یا گره چین است یا شکن

گیسوش از قفا غلتیده تا سرین

 

آن صد هزار مو وین یک هزار من

 

به مجرد آن که چشم امیرارسلان بر جمال این پرده تصویر افتاد ، دل و جان و عقل و خرد و هوش و حواسش تاراج شد !

 

به یک دیدن بشد از دست کارش

 

به غارت رفت آرام و قرارش

 

رنگ از صورتش رفت ، زانویش سست شد ، به لرزه درآمد و عرق از سر تا پایش به در رفت و هر چه نگاه می کرد بیشتر گرفتار می شد ! به قدر دو ساعت مات بر آن جمال بود که تصویر کرده بودند . یک وقت به خود آمد و خبردار شد که جمیع امیران دورش ایستاده بودند و او را نگاه می کردند . خود را جمع کرد و درست نشست ، رو به خواجه نعمان کرد که نمی دانم چرا احوالم به هم خورده است ! بفرما شراب بیاورند قدری می بخوریم شاید به حال بیایم ! خواجه نعمان ساقی طلب کرد ، پسری رومی ماهروی جام و مینای شراب آورد و جام را پر از شراب کرده به دست امیر ارسلان شاه داد . ملک ارسلان شاه کامگار جام را از دست ساقی گرفت . نوشید و به تواتر و پی در پی به قد ده پانزده جام شراب نوشید تا اینکه عرق مستی به پیشانیش نشست و نشوه ی شراب درسرش ظهور نمود و رنگ و رو و حالتش به جای آمد و گفت : حضرات ! کشیش بزرگ در کجا است ؟ عرض کردند قربانت گردیم ، کت بسته حاضر است ، فرمود بیاوردیش ! که چندنفر از امیران سر زنجیر پاپ اعظم بر دست در برابر تعظیم کردند .  امیر ارسلان پیر مرد محاسن سفیدی دید که لباس راهبان پوشیده با شصت نفر کشیش در برابر تعظیم کردند ، امیر ارسلان به زبان فرنگی از پاپ پرسید که اینجا کجاست و این اشکال و بتها چیست ؟  پاپ عرض کرد : قربانت گردم : اینجا کلیسیا و معبدگاه ماست و اینها همه اشال حضت مریم و عیسی روح الله است . امیر ارسلان پرسید این مجسمه ی طلا چیست ؟ عرض کرد این خاج اعظم و صورت حضرت عیسی است و در هر شهر که دین نصارا رواج باشد ، یک خاج اعظم در کلیسیا اعظم آن شهر است و حرمت خاج اعظم از خاجهای دیگر بیشتر است. امیر ارسلان پرسید : اگر حرمت خاج اعظم در پیش شما خیلی زیاد است پس این پرده ی حریر که صورت دختر است چرا بالا دست خاج اعظم آویخته اید که حرمت خاج را شکسته اید ؟  پاپ عرض کرد : قربانت گردم ! این پرده تصویر اگر بر حرمت خاج نیفزاید از حرمت او نمی کاهد ، و در هر کلیسیایی که خاج اعظم هست یک پرده ی تصویر این دختر هم برای احترام خاج پهلوی خاج اعظم هست و باید باشد ، اگر نباشد حرمت خاج کاهیده می شود !  امیر ارسلان تعجب کرد و گفت آیا این دختر آفتاب صورت کیست که آن قدر شأن و نرتبه دارد ؟  رو به کشیش کرد و گفت : پاپ اعظم آیا شنیدی که امروز از صبح تا به حال نه کلیسیای این شهر را خراب کردم و پاپهای ایشان را کشتم ؟ عرض کرد : بلی قربانت گردم ، شنیدم !  امیر ارسلان گقت : به جلال خدا اگر راست گفتی تو را با اهل این کلیسیا مرخص می کنم و از سر خون شما می گذرم ! پاپ عرض کرد هر چه بدانم راست می گویم !  ملک ارسلان پرسید : بگو ببینم این دختر کیست که این قدر شأن و مرتبه دارد ؟ آیا صاحب این تصویر کیست ؟ مرده است یا زنده ؟ چند سال است این صورت را کشیده اند ؟  پاپ عرض کرد : خدا نکند مرده باشد ! این دختر فرخ لقای فرنگی پطرس شاه فرنگی پادشاه قلاد سیم فرنگ است و این تصویر را چند ماه قبل از این کشیده اند . این دختر در هفت قلاد فرنگ در حسن و جمال قرینه ندارد و جوان صاحب جمالی از ابنا ملوک و امیرزاده و رعیت نیست که کمند محبت ایندختر به گردنش نباشد و عشاقان و گرفتاران بیشمار دارد . پطرس شاه هم همین یک دختر را دارد واو را ولیعهد خود کرده است . امسال برای تبرک تصویرانش را به کلیسیا ها و معبدها آورده اند . امیر ارسلان ساعتی فکر کرد و گفت : مرحبا تو را با این دویست نفر اهل کلیسیا بخشیدم به شرط آنکه یک دقیقه در شهر روم نباشید ! فرمود دست پاپ و کشیشیان را گشودند . پاپ عرض کرد ، قربانت گردم ! یک امان نامه با یک کشتی به ما بدهید که تا فرنگ کسی به ما آزاری نرساند . امیر ارسلان امان نامه داد و فرمود یک فروند کشتی به ایشان بدهند و از جا برخاست و آمد پرده ی تصویر فرخ لقا را از پهلوی خاج اعظم برداشت و پیچید و به دست خواجه سعید آغاباشی داد و گفت بیاور در حرمخانه و به کاردا وزیر فرمود اسباب کلیسیا را تحویل یکی از معتمدان من بده و درش را قفل کن و از عقب بیا و خود سوار شد با امیران و خواجه نعمان به جانب عمارت حرم روانه شد و به خواجه نعمان گفت : نمی دانم چرا احوال من به هم خورده است ! خواجه نعمان عرض کرد : قربانت گردم ! امروی خیلی ازدحام و جمعیت بود و آدم بسیاری در حضور شما کشته شدند ، بوی خون احوال شما را به هم زده است !

امیر ارسلان سری تکان داد ، دهنه ی عمارت حرم دست بر یالمرکب پیاده شد و داخل گردید ، قمر طلعتان مهوش به رسم همه روز جلو آمدند . امیر ارسلان محلی به هیچ کس نگذاشت و یکسر به قصر آمد و روی صندلی نشست و شراب طلب کرد . کنیزان شراب حاضرکردند . چند جامی شراب خورد ، شور عشق فرخ لقای فرنگی در سرش شورش کرد ، آغاباشی را طلب کرد و گفت تصویری که امروز به تو دادم کجاست ؟ عرض کرد : قربانت گردم حاضر است ! امیر ارسلان فرمود بیاور ! خواجه سعید رفت و بعد از ساعتی پرده به دست آمد و تعظیم کرد و صورت را به دست ایر ارسلان داد . اما همین که چشم امیر ارسلان بر تصویر افتاد نزدیک بود قالب تهی کند ، پرده را باز کرد در برابر خود نهاد و جام شراب بر دست گرفت و سر خود را برهنه کرد ، مشغول به می خوردن شد !

 

اما کنیزان دیدند امیر ارسلان که هر شب می گفت و می خندید و شراب می خورد و هر ساعت با یکی از ایشان شوخی می کرد ، گاهی با پستان یکی بازی می کرد و گاهی گیسوان یکی را می کشید ، امشب محلی به هیچکس نمی گذارد و متصل سرش پایین است و فکر می کند . کنیزان هر چه خواندند و شخی و بازی کردند که شاید سر دماغ بیاید ممکن نشد .تا اینکه سه ساعت از شب دیو چهر بی مهر زندگی کردار غدار ناپایدار اهریمن طبیعت گذشت . امیر ارسلان چهارصد کنیز را مرخص فرمود و احدی را نگاه نداشت و قصر را خلوت کرد ! همین که همگی رفتند از جا برخاست ،درهای قصر را بست و آمد روی صندلی نشست و پرده تصیر را روی میز باز کرد و جامی را پر از شراب کرد و کلاه از سر برداشت و نظر انداخت به جانب پرده ی تصویر و شراب خورد تا اینکه شور عشق در سرش نشر کرد و مستی شراب در عروقش اثر نمود . به یکبار صدای فریادش بلند شد که ای یار بی وفا ! بلایت به جانم و دست انداخت گریبان صبوری را تا دامن فراق چاک زد ! بی اختیار قطرات اشک چون سیلاب از چشمش سرازیر شد و صدای ناله اش بلند شد که ای بی مروت! تو در عمارت پدرت آسوده خاطر به عیش مشغولی و خبر از درد دل من عاشق گرفتار نداری ! قربانت بروم ! بلایت به جان! قربانت گردم.

 

آن دلی را که به خون غرقه اش از تیر نکردی

 

قابل تیر نبوده است تو تقصیر نکردی

یک دلی نیست درین سلسله ی سلسله مویان

 

که تو در سلسله ی زلف به زنجیر نکردی

شهر ما بندر صورت شد از آن رو که درین شهر

 

صورتی نیست که چون صورت تصویر نکردی

کیست آن پیر که از وصل نکردی تو جوانش

 

آن جوانکیست که از هجر تواش پیر نکردی

 

تصدقت بروم ! ای بی وفای بی رحم !

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

 

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نو نیست تو را

 

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

 

با اسیران بلا رحم چرا نیست تو را

 

جان مرا این همه بی باک نمی باید بود !

 

یک نظر دیدم و صد تیر ملامت خوردم

 

دانه ناچیده و در دام بلا افتادم

 

القصه ، آن شب را تا صبح در برابر آن پرده ی شکل شراب خورد و ابیات عاشقانه خواند و گریه کرد و العشفو الفراق گفت ، تا اینکه گنجور قدرت نما در خزانه ی افق را گشود و دست زر افشان آفتاب جواهر کواکب را به زیر مخزن دامان آورد .

 

صبحدم کافتاب نورانی

 

برگرفت این حجاب ظلمانی

گلوی اهرمن ز هم بدرید

 

قوت بازوی سلیمانی

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم