X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

فصل چهارم - تسخیر روم و کشتن سام خان فرنگی

در برآمدن آفتاب خواجه نعمان و کاردان وزیر و امیران به عادت همه روزه به بارگاه آمدند و برجای خود آرام گرفتند . خواجه نعمان هر چه نظر کرد ، دید امیر ارسلان نیامده و از وقت آمدنش گذشت . دلش در تشویش افتاد که آیا چه اتفاق افتاده است که امیر ارسلان این قدر دیر کرده است ؟  کاردان وزیر گفت در کلیسیا هم پادشاه احوال درستی نداشت و رنگش به جا نبود ! خواجه نعمان گفت البته خدا نخواسته حادثه ای روی داده است که نیامده ،کاردان وزیر گفت : آصف جاهی ! برای شما که نقلی نیست، می توانید به حرم بروید ، معتمد و امین هستید ، برو در حرم ببین چه روی داده است !  خواجه نعمان از جا برخاست ،به جانب عمارت خلوت روانشد ، در دهلیز حرم خواجه سعید و جمعی از خواجه سرایان را دید که نشسته اند و می می خورند وصحبت می دارند . تا خواجه نعمانرا دیدند همه از جا برخاستند در برابرش تعظیم کردند . خواجه نعمان گفت آغا باشی پادشاه در کجاست ؟ مگر هنوز از خواب برنخاسته است؟  خواجه سعید عرض کرد آصف جاهی ! دیروز عصری که سلطان به حرم آمد رنگ و رو و حالتش متغیر بود ، احوالش به جا نبود ، داخل تالار که شد ، کنیزان هر چه شوخی و مزاح کردند اوقاتش به جا نیامد، شراب خواست ، چند جامی شراب خورد و مرا خواست و گفت آن تصویری که در کلیسیا به تو دادم کجاست؟ عرضکردم حاضر است ! صورت را از من گرفت ، قدری نگاه کرد و شام درستی نخورد و کنیزان و مرا مرخص کرد ، بیرون آمدیم درهای قصر رابست ، خودش یکه و تنها در قصر ماند و امروز هم از صبح تا به حال بیرون نیامده است و ما هم جرأت نمی کنیم برویم ببینیم در چه کار است !  خواجه نعمان قدری فکر کرد و آمد تا پای قصر رسید ، قدم به پله نهاد و بالا آمد دید تمام درها بسته است . اما یکدر بازاست . از آندرداخلشد. دید امیر ارسلان پرده ی تصویر را گشوده و سر را برهنه کرده است ، زلف و کاکل را چون خرمن مشک بر اطراف ریخته و جامی شراب در دست دارد ، چون سیلاب اشک از حلقه های چشمش سرازیر است و می گوید :  ای یار عزیز و ای دلدار خون ریز ! تغافل تا کی ! مرا ببین که در فراقت به چه روز نشسته ام !

 

با فراقت تا فتادم اتفاق

 

جان من آمد به لب از اشتیاق

در فراقت طاقت من گشته طاق

 

هر زمان گویم به آهنگ عراق

الفراق و الفراق و الفراق

 

قربانت برون ! بلایت به جانم

 

ما در خلوت به روی غیر ببستیم

 

از همه باز آمدیم و با تو نشستیم

آنچه نه پیوند دوست بود بریدیم

 

وانچه نه پیمان یار بود شکستیم

 

ای بت صاحبدلان ! مشاهده بنمای ، ‌‌تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم  

ای نازنین !

 

فراقت آتشی بر جانم افروخت

 

که تا روز قیامت بایدم سوخت

 

چه کنم که نه دسترسی به تودارم ، وه تو از حالم خبرداری ! آتش بر قلب خواجه نعمان افتاد پیش آمد و دست ادب بر سینه گرفت و تعظیم کرد . چشم ارسلان که بر خواجه نعمان افتاد دستپاچه شد ، زود پرده را برچید و کلاه بر سر گذاشتو روی صندلی درست نشست و گفت : پدر ! مطلب چیست ، چرا آمده ای ؟ خواجه نعمان عرض کرد ، قربانت گردم ! چرا امروز به بارگاه تشریف نیاوردید ؟ امیر ارسلان خندید و گفت دیروز در کلیسیا احوالم به هم خورده است و سرم درد می کند ، گویا تبکرده ام ! از آن جهت حالت بارگاه آمدن ندارم . خواجه نعمان نظر کرد دید چشمهایش از شدت گریه هر کدام یک ذرع گود افتاده و رنگ چون گلش زرد شده است . از جا برخواست و عمامه از سر برداشتو شمشیر آورد به دستامیر ارسلان داد و گفت فرزند! تو را به خدای هیجده هزار عالم قسم می دهم و به جیقه ی پدرت ملکشاه که یا بگو ببینم برای چه این قدر گریه کرده ای ؟ و این همه اشعار عاشقانه بری که می خوانی و عاشق کیستی ، یا اینکه گردن مرا بزن ! به جلال خدا یا باید راست بگویی یا مرا بکشی !  امیر ارسلان هر چه کرد عشق خود را یک نوعی پنهان نماید، خواجه نعمان اصرار کرد تا اینکه لغض امیر ارسلان ترکید و دست انداخت به هر دو دست دامن خواجه نعمان را گرفت و آن قدر گریه کرد که از هوش رفت !  خواجه نعمان سرش را به دامن گرفت و گلب به صورتش زد . بازوهایش را مالید ، تاکم کم به هوش آمد . خواجه نعمان گفت : فرزند جانم ! قربانت بروم ! چرا این قدر بی تابی می کنی ! دردت را به من بگو شاید بتوانم علاج کنم. امیر ارسلان گفت : پدر ! درد من علاج پذیر نیست .

 

مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد

 

و گر پنهان کم ترسم که مغز استخوان سوزد

منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن

 

که من طالعم ترسم ز آهو آسمان سوزد

 

ای خواجه نعمان !

 

دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم

 

بردارم آستین ، برود تا به دامنم

 

پدر ! بدان که من عاشق هستم و درد عشق مرا به این روز انداخته است . خواجه نعمان گفت : تصدقت گردم ! می دانم عاشقی بگو ببینم عاشق کیستی ؟ اگر لب بجنبانی هزار نفر از دختران ملوک منتت را دارند !

 

امیر ارسلان گفت :

 

محبت آمد و زد حلقه در جانم

 

درش گشودم و شد تا به حشر مهمانم

نه هست خویشم و نه نیستم ، نمی دانم

 

که من کیم ، چه کنم کافرم ، مسلمانم

دو روز هست که من تازه عاشقم ، عاشق

 

محبت صنمی کرده نامسلمانم

گرفتارم به قید دام زلف عنبرین مویی

 

فرنگی زاده شوخی کافری ، زنار گیسویی

یکی خال سیه جا کرده بر کنج لب لعلش

 

تو گویی بر لب آب بقا بنشسته هندویی


ای پدر ! من عاشق فرخ لقا دختر پطرس شاه هستم !

خواجه نعمان گفت : تو دختر پطرس شاه را در کجا دیدی ؟

امیر ارسلان گفت : دیروز در کلیسیای اعظم پرده ی تصویر او را دیدم به مجرد یک نگاه دل و دینم به تاراج رفت .

 

ز یک دیدن چنان بر سینه خوردم تیر مژگانش

 

که خواهم داشت تا روز قیامت زخم پیکانش

 

پدر !فکری به حالم کن که به جلال خدا از دست می روم ! خواجه نعمان گفت : فرزند !عاشقی این قدر گریه ندارد ، تو خودت را از دیروز تا به حال هلاک کرده ای ! از دیروز تا به حال نصفت باقی نمانده است .

امیر ارسلان گفت : خواجه ! به جلال خدا اگر دو روز دیگر این طور باشم خواهم مرد ، و می دانم که وصل این دختر از برایم میسر نیست ! تدبیری بکن وخون مرا به گردن مگیر . خواجه نعمان ساعتی فکر کرد و گفت من هر چه فکر می کنم تدبیری به خاطرم نمی رسد . به واسطه ی اینکه اگر پطرس شاه تو را ببیند خون تو را می خورد ، او دشمن جان تست و یک قطره خون تو را به عالمی برابر می داند و تو عاشق دختر او شده ای ! اگر کاینات جمع بشوند این کار صورت نخواهد گرفت و پطرس شاه به تو دختر نمی دهد ! عبث خیال خودت را صرف راه باطل مکن و عیش خود را ضایع مکن و عقب کاری که نمی شود مرو ! برخیز بیا به بارگاه و به مملکت داری مشغول باش و خیال این دختر فرنگی را از سر به در کن ! از پادشاه مصر و شام و انطاکیه و حلب و ترکستان و ایران و هندوستان هر کدام دختر بخواهی به جان پیشکشت می کنند ، اگر از مملکت روم دختر بخواهی وزیر و امیرانت همه دختران ماهرو دارند که فرخ لقا کنیز ایشان حساب نمی شود !عشق این دختر فرنگی را از سر خود دور کن و خودت را به آن راه مزن که همچو دختری دیدی ! از این دختر چشم بپوش ! اگر دنیا به هم بخورد این کار صورت پذیر نیست ! این دختر دشمن جان توست و هرگز دشمن دوست نمی شود . ارسلان قاه قاه خندید و گفت پدر ! مرحبا به تو ! عجب چاره ی درد مرا کردی ! ای خواجه نعمان ! به جلال و قدر خدا آنچه توحالا به من نصیحت می کنی از دیوز تا به حال صد برابر این خود را ملامت و شماتت کرده ام . و هر چند می خواهم که خود را ازین خیال باز دارم ممکن نمی شود ،و ساعت به ساعت آتش محبتش در قلب و جگر و جان و دلم شعله میکند.

 

ای پدر ! پند کم ده از عشقم

 

که نخواهد شد اهل این فرزند


 نصیحت های تومرا درگیر نیست ، فکر کردی دیگر به جز نصیحت داری بکن ، پدر جان !!!

 

عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم

 

زنجیر جنون فکند در پای دلم

گر حال دلم بی تو چنین می گذرد

 

پس وای دلم ، وای دلم ، وای دلم


پدر ! من خود می دانم که این دختر دشمن جان منست، پدرش خون مرا می خورد وهرگز وصالش برای من دست نمی دهد ، اما خود را نمی توانم نگاه بدارم و چاره ندارم مگر یک کار ، اگر نشود خواهم مرد !
خواجه عمان گفت آن یک کار کدام است ؟ امیر ارسلان گفت : آن این است که صدهزار نفر ، پنجاه هزار نفر هر چه مقدور بشود سپاه سان ببینم ، به عزم تسخیر قلاد سیم فرنگ بروم ، پطرس شاه رابکشن ، عیال و دخترش را اسیر کنم بیاورم ! آنوقت به وصال دختر برسم ، والا از هر طرف فکر می کنم محال است نوع دیگر به مطلب برسم ! خواجه نعمان ساعتی فکر کرد ، پس از آن سر بلند نمود ، عرض کرد ،قربانت گردم ! این تدبیر بد نیست ، اما صر کن من در اسطرلاب و نجوم نظر کنم و طالع تو را ببینم.
امیر ارسلان گفت زود باش !  خواجه نعمان از جا برخاست ، رمل و اسطرلاب از بغل بیرون آورد رمل را به تختهزد و اسطرلاب را در برابر آفتاب نگاه داشت و نظر کرد ، دید ستاره ی امیر ارسلان خیلی تار است ، گویا غبار روی ستاره اش را گرفته است . طالعش در ضعف است واگر لشکر سلم وتور را با خود به فرنگ ببرد یک نفر جان سالم به در نخواهد برد ! و در فرنگ هزار خطر جانی از برای امیر ارسلان هست که اگر هزار جان داشته باشد یکی را به در نخواهد برد ! چه خودش تنها برود ، چه ده کرور لشکر داشته باشد
خواجه نعمان از ملاحظه ی این احوال سبیلهایش آویخته شد و اسطرلاب از دستش افتاد . امیر ارسلان رنگ و حالت خواجه نعمان را دید . گفت : خواجه تو هر وقت به طالع من رمل می کشیدی شادی می کردی ، سخت این مرتبه این حالت از تو بروز کرده ؟  خوجه نعمان گفت : فرزند ! به جای خودت بنشین که اسطرلاب چنین نشان می دهد که اگر سپاه دنیا بر سرت جمع شوند و از خاک روم بیرون بروید یک نفر زنده بر نمی گردد و جان خودت هم در معرض خطر است . امیر ارسلان گفت : خواجه ! اگر من نروم البته این خبر به گوش پطرس شاه فرنگی خواهد رسید ، و او از سر خون دو سردار و سی هزار سپاه نمی گذرد و او خواهد آمد ، آن وقت تکلیف چیست ؟


خواجه نعمان در رمل نظر کرد ، گفت : خاطر جمع دار! اگر او هم با پنج کرور سپاه به روم بیاید یک نفر زنده به فرنگ بر نمی گردد و شکست می خورد ! اگر او بیاید از تو کشست می خورد و اگر تو بروی از او شکست می خوری !این خیالات خام را از سر به در کن، برخیز به بارگاه بیا ! دختر هر پادشاهی را بخواهی از برایت حاضر می کنم ، اگر از من باور نداری کاهنان و منجمان روم را جمع کن و از ایشان سوال کن . امیر ارسلان از جا برخاست ، ناچار لباس پوشید و از حرم بیرون آمد ، داخل بارگاه شد، بر تخت قرار گرفت و منجمان را طلبید و از ایشان سوال کرد همگی به همان طریق که خواجه نعمان گفته بود عرض کردند . امیر ارسلان دیگر سخن نگفت . تا عصر در بارگاه نشست . وقت غروب آفتاب به حرم خانه آمد ، باز به طور شب گذشته قصر را خلوت کرد و با پرده ی تصویر به عشقبازی مشغول بود .

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم