X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

فصل پنجم - به سوی فرنگ

تا اینکه شبی ازشبها با خود فکر کرد . گفت نامرد ! من دو ماه است که سلطنت می کنم و شب و روز خودم را از عشق این دختر فرنگی نمی دانم ! لذت سلطنت و مملکتی را که به قوت بازو گرفته ام به من زهر مار شدهاست ! نمی دانم می می خورم یا خون جگر ! و روز به روز هم عشق من زیادتر می شود ! ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کند ! این زندگی نیست که من دارم ! احوال مناین طور باشد لذت سلطنت و پادشاهی ه به جز عذاب چیز دیگری حاصلش نباشد و لذتش را نبرم می خواهم چه کنم !  بیا ای ارسلان ! بزن پشت پا بر این تاج و تخت پادشاهی روم ! یکه و تنها برو از پی کارت ! سلطنتی که دردسر باشد به چه درد من می خورد ؟ یکدست لباس فرنگی کهنه مرا بس است که خود را به دیار یارم برسانم ! هیجده سال در خانه ی خواجه نعمان تاجر بوده ام ، خیال می کنم این دو ماه را هم بر تخت پادشاهی روم نشسته ام ! آدم عاشق دنیا به چه کارش می خورد ؟ اگر رفتم در راه یارم کشته شدم زهی سعادت ! و اگر هم خدا قسمت کرده که به وصل یارم برسم و پادشاهی بکنم خواهم کرد ! عزم را بر خود جزم کرد که فردا بگریزد و به قلاد سیم فرنگ برود و آن شب تا صبح در این خیال بود . روز دیگر در سر زدن آفتاب از جا برخاست وخواجه سعید را طلبید و گفت دلم می خواهد به طوری که کس نفهمد بروی یک دست لباس فرنگی مندرس برای من بیاوری . خواجه سعید تعظیم کره بیرون آمد . در ساعت یکدست لباس کهنه پیدا کرد ، خرید و آورد . امیر ارسلان مرحبا گفت ، و لباس را در بقچه پیچید به دست یکی از غلامان محرم داد و گفت : این بچه را هر وقت خواستم بیاور ! غلام عرض کرد به چشم! امیر ارسلان به بارگاه آمد و ساعتی نشست و رو به جانب خواجه نعمان کرد و گفت : خواجه ! بگو یک کشتی در کنار اسکله حاضر کنند می خواهم امروز قدری در دریا گردش کنم !

 

خواجه نعمان در رمل نظر کرد . دید اگر امروز ارسلان به کشتی بنشیند هزار خطر جانی دارد و دیگر برنخواهد گشت . عرض کرد :  قربانت گردم ! شما امروز در کشتی منشینید و سمت دریا مروید ! شکار خشکی بهتر است . امیر ارسلان گفت : دریا و خشکی چه تفاوت دارد ؟  خواجه نعمان گفت : امروز ساعت بد است و طالع شما قدری ضعف دارد ، به کشتی مروید . امیر ارسلان گفت : مردکه ! دماغ تو هم عیب دارد ! شکار ماهی ساعت بد و خوب ندارد ! از این قرار من آب هم بخواهم بخورم باید به ساعت بخورم ! رمل یعنی چه ؟ یک تخته است دست گرفته ای و جفنگ می گویی ! حکما امروز باید به دریا بنشینم ، بگو مرکب بیاورند !  خواجه نعمان خوار و خفیف ، از بارگاه آمد بیرون و فرمود مرکب حاضر کردند . امیر ارسلان و وزیران و امیران از بارگاه بیرون آمدند و سوار اسب شدند . ملک ارسلان و خواجه نعمان و ویزران و امیران همه از دروازه بیرون آمدند و صحبت کنان آمدند تا رسیدند به کنار دریا.
امیر ارسلان دست بر یال مرکب پیاده شد و به جانب کشتی روان شد که خواجه نعمان طاقت نیاورده خود را روی پای امیر ارسلان انداخت و عرض کرد قربانت گردم ! تو رابه جلال خدا قسم می دهم ، بیا و از سر دریا بگذر و امروز به کشتی منشین و به شکار صحرایی اکتفا کن ! امیر ارسلان هر چه با زبان خوش گفت بگذار بروم خواجه اصرار کرد . آخر امیر ارسلان به غیظ درآمد و شمشیر کشید و گف : مردکه ! این چه اصرار است که با من می کنی ! اگر نه حق پدری به گردن من داشتی الان شقه ات می کردم ! بگذار بروم به شکار و سیاحت دریا ! اطرلاب و رمل و ساعت یعنی چه !  خواجه نعمان ناچار سخن نگفت و اشاره به کاردان وزیر و امیران کرد. کاردان و وزیر و امیران خواستند التماس کند . نهیب داد ، جماعت ! آبروی خودرا مریزید که حرمت شما از خواجه نعمان پیش من بیشتر نیست ، ایشان ساکت شدند.
باز خواجه نعمان تعظیم کرد و عرض کرد ، قربانت گردم ! حالا که از شکار دریا نمی گذری تو را به جلل خدا و روح پاک پادشاهان روم قسم می دهم ، کشتی را بفرما همین از کنار دریا ببرند و به قبه ی دریا مرو !
امیر ارسلان گفت : خاطر جمع باش از کنار دریا به وسط نمی روم و شما هم سه روز انتظار مرا بکشید ، صبح روز سیم در اینجا حاضرم ! این را گفت و به کشتی نشست و چهار تن از غلامان محرم را به کشتی طلبید و با ناخدا و عمله ی کشتی قریب بیست نفر بودند . امیر ارسلان خود دامی در دست گرفت و تا خواجه نعمان و وزیر و امیران کشتی را می دیدند گاهی دام به دریا می انداخت و ماهی صید می کرد . تفرج کنان می رفتند تا کشتی از چشم امیران محو شد ، رو به جانب ناخدا کرد و گفت کشتی را ببر به قبه ی دریا از راه پیچ وخم بینداز و از بیراهه کشتی را ببر ! ناخدا عرض کرد به چشم و کشتی را راند در میان دریا ، گاهی تند و گاهی آهسته می رفتند و سیر دریا و ماهیان می نمودند .

 

عرض کنیم از خواجه نعمان و کاردان وزیر و امیران آن قدر ایستادند تا کشتی از نظر ایشان محو شد ، خواجه دست افسوس بر هم زد و گفت : جماعت ! مگر امیر ارسلان را دیگر در خواب ببینیم و الا دیگر برنخواهد گشت و هزار گونه خطر مالی و جانی برای او هست . امیران همه آزرده خاطر و پریشان احوال برگشتند و به شهر آمدند . اهل روم همین که شنیدند امیر ارسلان به کشتی نشست و خواجه نعمان در رمل دیده است که دیگر نخواهد آمد ، همه غمگین و پریشان شدند و به غم و غصه مشغول شدند .  از آن جانب امیر ارسلان نامدار با چهار تن از خاصان درگاهش در کشتی بودند تا اینکه سه شبانه روز در روی آب دریا سیاحت کردند و گشتند . امیر ارسلان تا سه روز در بالای عرشه ی کشتی قطب را برابر روی خود نهاده بود . معبر و راه دریا را بلد شده و خود مهار کشتی را در دست گرفته و کشتی را می راند.
روزانه ی سیم امیر ارسلان به ناخدا گفت : آیا می دانی از قسطنطنیه چه قدر دور شده ایم و از اینجا تا به شهر روم چند فرسنگ است ؟ ناخدا عرض کرد ، قربانت گردم ! اگر از راه راست آمده بودیم خیلی راه بود ولیکن چون پیچ و خم داده ایم راه را شصت فرسنگ بیشتر نیامده ایم ، امیر ارسلان پرسید از اینجا تاقلاد سیم فرنگ پای تخت شهر پطرسیه را می خواهید چه کنید ؟ امیر ارسلان گفت: به تو چه دخلی دار ! می خواهم بدانم . ناخدا عرض کرد از اینجا که کشتی ایستاده است اگر از راه راست بخواهیم بروم پنج روز راه است و اگر بخواهیم از بیراهه برویم ده روز راه است . امیر ارسلان گفت شراه را بکش و از بیراهه برو به جانب فرنگ !  ناخدا رفت حرف بزند . امیر ارسلان شمشیر را کشید و گفت حرام زاده به تو می گویم برو باز فضولی مرا می کنی ؟ بزنم با این شمشیر دو نیمت بکنم ؟  ناخدا از ترس شراع کشتی را کشید و رو به فرنگ چون باد صرصر روان شد امیر ارسلان همین که دید به جانب دیار یار می رود بر عرشه ی کشتی نشست و هوای عشق ملکه ی آفاق بر سرش افتاده صدای ناله اش بلند شد که ای نازنین !

 

دارم از دست تو شب تا صبح ای عالیجناب

 

ناله همدم باده خون مطرب فغان راحت عذاب

روز بر من چار چیز از عشق می آرد هجوم

 

صبح محنت ظهر ماتم عصر غم شام اضطراب

چارچیزاز چار عضوم برده ای از یک نگاه

 

صبرم از دل هوشم از سر جان ز تن از دیده آب

عشق در بحری مرا افکند ای یاران که هست

 

ناخدا دل آب خون لنگر نفر کشتی حباب

 

القصه ، همین طور شعر می خواند و می گریست و کشتی می راند .  چند کلامی از پطرس شاه فرنگی بشنوید . پطرس شاه درشهر پطرسیه ی فرنگ بر تخت سلطنت در کمال استقلال قرار گرفته ، جام پراب از دست مه طلعتان فرنگی می گرفت و می خورد ، و این پطرس شاه دو وزیر داشت که در تمام ربع مسکوت در تدبیر عقل و هوش و زیرکی و دانایی و کیاست و اختر شناسی ثانی و تالی نداشتند ، و در علم نجوم یگانه ی آفاق بودند . یکی را شمس وزیر و یکی را قمر وزیر می گفتند ، هر دو در دانایی و اختر شناسی قرینه ی یکدیگر بودند ، اما قمر وزیر گذشته از نجوم و اسطرلاب ساحر زبردستی بود که در همه ی آفاق نظیر نداشت ، ولی از شمس وزیر پنهان می داشت و همیشه پی فرصت می گشت که شمس وزیر را در خدمت پطرس شاه خائن قلم بدهد . شمس وزیر هم در دل مسلمان بود و از ترس پادشاه دیر خود را پنهان می کرد و در میان مردم بابت و زنار راه می رفتو هیچ کس نمی دانست به جز قمر وزیر که او هم از فهم و کیاست و نظری که داشت می دانست و پی فرصت می گشت که بلایی به سر شمس وزیر بیاورد .  اما پطرس شاه بی گفته ی این دو وزیر آب نمی خورد و اعتقاد زیادی به گفته ی ایشان داشت . روزی از روزها پطرس شاه بر تخت سلطنت آرام داشت و با قمر وزیر و شمس وزیر صحبت می داشت که صدای غوغا از دربارگاه برخاست و غلغله ی عظیمی شد ، پرسید چه خبر است ؟ عرض کردند ، قربانت گردیم ! یک نفر فرنگی ناخوش زخمدار بیرون بارگاه ایستاده شیون می کند و می گوید عرض واجب دارم ، به جز پادشا ه به کس دیگر نمی گویم.  پطرس شاه فرمود : داخل کنید ببینم چه می گوید ؟ رفتند و او را در آوردند . بعد از ساعتی چشم پطرس شاه بر فرنگی زرد و لاغری افتاد که دماغش را می گرفتند جانش بیرون می رفت ! با سر برهنه و گریبان پاره چون ابر بهار گریه می کند ، پطرس شا پرسیدکیستی و چه کاره ای و عرضت چیست؟  آن جوان گفت : قربانت گردم ! مرا نمی شناسی ؟ پطرس شاه گفت : نه ! تو را کجا دیده ام ؟ عرض کرد من یکی از غلامان تو هستم ! پطرس شاه گفت :من کی همچو غلامی داشتم . آن جوان گفت : مگر الماس خان پسر عمویت را با صد نفر از غلامان به ایلچی گری به شهر مصر نفرستادی ؟ پطرس شاه گفت : چرا مگر الماس خان چه طور شد ؟ آن جوان گریست و گفت قربانت گردم ! من از آن صد نفر غلام هستم که به ایلچی کری همراه الماس خان به شهر مصر رفته بودیم! همین که از اینجا به کشتی نشستیم و لب بندرگاه مصر از کشتی بیرون آمدیم ، خبر به خدیو مصر رسید ، وزیرش را به استقبال فرستاد به احترام تمام ما را به شهر بردند و همان روز به بارگاه خدیو مصر رفتیم ، الماس خان به بارگاه رفت ، ما هم بیرون بارگاه ایستاده بودیم ، همان امیر ارسلان پسر ملکشاه با خواجه نعمان تاجر در بارگاه بودند ، بعد از گفتگوی زیاد ناگاه ارسلان شمشیر کشید ، زد بر کمر الماس خان دو نیمش کرد و اهل مصر هم ریختند بر سر ما ، صد نفر همه را کشتند و از میان آن صدنفر من جان به در بردم و از مصر بیرون آمدم و در کشتی نشستم با صد تعب ، با زخمداری امروز وارد این شهر شده شرفیاب حضور مبارک شدم که به عرض آستانت برسانم ! از استماع این خبر نزدیک بود جان از بدن پطرس شاه بیرون رود ، لب را به دندان گزید که خونابه از کنج لبش سرازیر شد ! چشمهایش برگشت و موهای بدنش راست ایستاد و گفت : چه می گویی ؟ ارسلان الماس خان را کشت ؟ عرض کرد : بلی قربانت گردم ! در حضور خودم دو نیمش کرد ! پطرس شاه گفت : جماعت ! این را ببرید در مریضخانه زخمش را ببندند ! پس از آن گفت : پدری از خدیو مصر در بیاورم که در داستانها باز گویند ! اگر شهر مصر را با خاک یکسان نکنم و زن و بچه ی خدیو مصر را به خرابات ننشانم لچک خراباتیان عالم بر سرم باشد !


در این حرف بود که دید چنان صدای شیون و غلغله ای در بیرون بارگاه است ! عرض کردند چند نفر زخمدار و ناخوش به در بارگاه ایستاده اند و شیون می کنند، پطرس شاه گفت بیایند ببینم اینها دیگر چهمی گویند ، که از بارگاه چند نفر فرنگی داخل شدند ، و عرض کردند : قربانت گردیم ! ما از سپاهیان روم هستیم و ملکشاه را کشتیم و روم را مسخر کردیم ، دو ماه پیش از این خبر آوردند که امیر ارسلان بن ملکشاه رومی در مصر به عرصه رسیده و سی هزار سپاه از مصر حرکت داده و الماس خان را کشته است و بیست هزار سپاه از قهستان روم بر سرش جمع شده اند ، اکنون با پنجاه هزار سپاه در سه منزلی روم رسیده است ! سام خان هم پنجاه هزار لشکر رومی و فرنگی سان دید و از شهر روم بیرون آمد . بعد از سه روز امیر ارسلان با پنجاه هزارکس رسید .همان ساعت طبل جنگ زد و به میدان آمد ، ده نفر از امیران فرنگی را کشت و سام خان به میدان رفت . به محض رسیدن امیر ارسلان چنان شمشیری به فرقش زد که با اسب چهار پاره شد ، تمامی لشکر ریختند در میدان و فرنگیان را به باد شمشیر گرفتند ، امیران ملکشاه هم ارسلان را امداد کردند و تیغ در ما نهادند ! به فاصله ی چهار پنج ساعت سی هزار فرنگی را قتل و فارت کردند ، از سی هزار کس همین ما ش باقی ماندیم و گریختیم ، دو ماه در بیابان و دریا راه رفتیم ، امروز به این شهر رسیدیم و به عرض شما رسانیدیم ، پطرس شاه که این خبر را شنشید ، گویا کندند نه گنبد سپهر را وبر کله اش کوبیدند ! از غیظ زانو بر زمین می زد و سبیلهایش را می جوید و ناسزا می گفت ! آخر با غیظ گفت اینها را هم ببرید مریضخانه تا من بفرمایم سپاه بیارایند . تا شهر روم و مصر را با خاک یکسان نکنم آرام نمی گیرم ، تا این سخن را گفت ، دید شهر فرنگ به هم خورد و قیامت برپا شد و صدای شیون غلغله ی عظیمی برپا شد که هیچ دخل به شیونهای پیش ندارد ! گویا تمام اهل فرنگ شیون و غلغله می کنند ! گفت یاران ! باز چه خبر است ؟ که جمعی با گریبان پاره داخل بارگاه شدند ! و عرض کردند : ای پادشاه ! فکری بکن که تاج و تختت به باد فنا خواهد رفت و اهل شهر همین لحظه شورش می کنند ! گفت : مگر چه شده است ؟ عرض کردند پاپ اعظم که در شهر روم بود با دویست نفر از کشیشیان و رهبان با سر و پای برهنه داخل شهر شدند و اینشیون را اهل کلیسیاها و معبدها می کنند و کشیش اعظم هم شیون کنان می آید ، نزدیک است اهل شورش کنند ، فکری بکنید ! رنگ از صورت پطرس شاه پرید و به شمس وزیر گفت برخیز و اهل شهر را ساکت کن ! پاپ اعظم را به تنهایی بیاور تا از او بپرسم ببینم چه روی داده است !  شمس وزیر از جا برخاست و بیرون آمد و کلاه بر سر پاپ گذاشت و مردم را آرام کرد و متفرق شدند . پاپ را به خدمت پطرس شاه آورد .  پاپ در برابر تعظیم کرد و گفت : ای پطرس شاه ! این تاج و تخت بر تو حرام باشد که در عهد تو باید چنین اتفاقها بیفتد !  پطرس شاه از جا برخاست و آمد کشیش را در بر کشید ، صورتش را بوسید ، گفت ای پاپ اعظم ! چرا این قدر پریشانی ؟  پاپ گفت : ای پادشاه ! دیگر زندگی برای من به چه کار می خورد که در یک روز ارسلان بن ملکشاه رومی ده کلیسیای شهر روم را با خاک یکسان کند و پاپها و رهبانان را بکشد و خاجها را بشکند ! جمیع مقدماتی که بر سرش گذشته بود همه را نقل کرد که عقل از سر پطرس شاه پرید و گفت ، نباید این ارسلان که من تصویرش را دیده ام ، این قدرها نقل داشته باشد که الماسخان و سامخان را بکشد و روم را مسخر کند ! از تصویرش معلوم نیست آنقدر قابلیت داشته باشد ، این کارها کار رستم داستانست نه همه کس !  پاپ عرض کرد این تصوریها که شما از ارسلان دیده اید همه تصویر زمان کودکی اوست که نقاشان بی هنر کشیده اند ، و هیچ شباهت به این ارسلانی که من دیده ام ندارد ، به جلال خدا اگر سهراب پسر رستم تاب یک نظر دیدن جمالش را داشته باشد ! در شجاعت و دل و جوانی و جرأت اسفندیار رویین تن است ، اگر تصویر درست او را می خواهید بنده همان روز که تازه بر تخت سلطنت نشسته بودم آدم فرستادم تصویر بر تخت نشستن او را با لباس پادشاهی کشید ، چون که تحفه ای با خود نداشتم وقتی که از روم بیرون آمدم این پرده تصویر را با خود آوردم ، دست در بغل کرده یک پرده تصویر امیر ارسلان را بیرون آورد و به دست پطرس شاه داد چشم پطرس شاه بر آفتاب جمال قد با اعتدال هیجده ساله جوانی افتاد که اگر مانی نقاش سر از قبر بیرون بیاورد تصویر یک حلقه چشمش را نمی تواند بکشد ! قرص صورت چون خورشید تابان ، با صولت رستم و افرسیاب ، تاج هفت کنگره ی پادشاهی بر سر و لباس سروری در بر ، بر تخت سلطنت نشسته و جام شرابی در دست دارد ، پطرس شاه از دیدن آن آفتاب برج شجاعت و جوانمردی مات شد و پشتش از صلابت آن شیر بچه لرزید ، به قدر یکساعت درست مات بر صورت امیر ارسلان شد و خیرخ خیره به سمت اونگاه کرد، پس از آن تصویر را کنار گذاشت وقدری احوالات از کشیش پرسید و او را دلداری داد و استمالت نمود و مرخصش کرد و بعد رو به جانب شمس وزیر و قمر وزیر کرد و به شمسوزیر گفت : وزیر ! در برابر به خاک افتاد و عرض کرد قربانت گردم ! پطرس شاه گفت : تدبیر چیست ؟ چه باید کرد ؟ این هیجده ساله پسر دیدی در عرض دو ماه چه کرده است ! و سرداران مرا کشته و مملکت از من گرفته است ! وزیر ، دشمنی به عیسی بن مریم کرده ام تا لشکر نکشم و به روم نروم و انتقام خون سران سپاه و لشکرم را از او نخواهم و شهر روم را با خاک برابر نکنم آرام نمی گیرم ! از امروز تو و قمر وزیر سان سپاه ببینید که به تعجیل و شتاب باید خودم بروم وخاک در کاسه ی سر امیر ارسلان کنم .

 

شمس وزیر در برابر زمین بوسیدو عرض کرد ، قربانت گردم ! آیا شما به رمل و اسطرلاب من و قمر وزیر معتقد هستید یا نه ؟ پطرس شاه گفت : همه کس به کاهنی و اختر شناسی شما دو نفر قایل است و اعتقاد دارد . شمس وزیر عرض کرد ، قربانت گردم! بنده در رمل دیده ام که اگر شما لشکر سلم و تور را حرکت بدهید و از خاک فرنگ پا بیرون بگذارید دشمنی به خدا کرده ام ، یک نفر جان سالم به در نمی برد و خودت هم کشته میشوی وسپاهت همکشته می شوند و خون همگی به گردن تومی ماند ! اگر از بنده باور نمی کنید از قمر وزیر سوال کنید ، او هم در رمل دیده است و می داند .  پطرس شاه در فکر فرو رفت و رو به قمر وزیر کرد و گفت قمر ! شمس وزیر راست می گوید ؟ چنین است؟ قمر وزیر از جا برخاست و عرض کرد بلی قربانت گردم ، راست عرض کی کند ! بنده هم در رمل دیده ام ، اگر شما لشکر عالم را به جانب روم حرکت دهید یکنفر سالم بر نمی گردد و خطر جانی برای شما هست . پطرس شاه گفت : اگر من لشکر به روم نکشم این حرام زاده از غروری که دارد با سپاه خواهد آمد .  شمس وزیر عرض کرد بنده در رمل دیده ام ک همین طور که شما بروید در روم شکست می خورید ، همین طور هم اگر ارسلان سپاه انجم را داشته باشد به محض اینکه پا از خطه ی روم بیرون بگذارد منهدم می شود ! و خود و لشکرش یک تن از ایشان به روم بر نمی گردد ! اما خواجه نعمان تاجر که حالا وزیر ارسلان است و در علم نجوم ثالث من و قمر وزیر است، هرگز نمی گذارد که ارسلان به فرنگ بیاید ، چرا که آمدن و کشته شدن یکی است ،پطرس شاه گفت پس در این صورت چه باید کرد ؟ تکلیف چیست ؟ بگذارم یک بچیه ی هیجده ساله چنین آتشی در مملکت من بسوزاند و مرا شکست بدهد و سام خان و الماس خان را بکشد و من دست روی دست بگذارم و هیچ نگویم ! منظور او روم بود که آمد و متصرف شد و با فرنگ هم کاری ندارد و نخواهد آمد و من هم نروم که شکست می خورم ! پس تکلیف چیست ؟ انتقام خود را کی بشکم ؟

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم