X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
جمعه 17 شهریور 1385

 

فصل پنجم - به سوی فرنگ

 

به جلال خدا تا شمشیر به خون این پسر نیالایم آرام نمی گیرم ! شمس وزیر عرض کرد قربانت گردم من و قمر وزیر هر دو رمل دیده ایم که ملک ارسلان شاه رومی خودش یک ه و تنها با لباس مبدل به قلاد سیم فرنگ خواهد آمد ، و اگر تنها باشد خطر دارد و اگرهم سپاه داشته باشد باز خطر دارد ، به هر صورت جانش در معرض تلف است و قمر وزیر هم شریک قول بنده است .  پطرس شاه گفت : روزی ده هزار مخلوق وارد این شهر می شوند و بیرون می روند. ما چه می دانیم کدام یک ارسلانست که او را بگیریم ! قمر وزیر عرض کرد ، قربانت گرد م! این پرده ی تصویری که پاپ اعظم از روم برای شما آورده است نه همچو تصویر دیگر هم از روی همین بکشند ، شهر شما ده دروازه دارد ! بالای هر دروازه یک تصویر بیاویزند و پای هرتصویری صد نفر موکل بگذارند که هر کس داخل دروازه می شود او را بگیرند و با آن تصویر مقابل کنند و بسنجند ، ببینند هر کس شبیه این تصویر باشد او ارسلان است ، او را بیاورند به بدترین زجرها او را بکشند . وقتی که پای امیر ارسلان به میان نباشد آن وقت به روم رفتن شما هم ضرری ندارد . پطرس شاه گفت ، وزیر ! هزار آفرین بر تدبیرتو ! الحق شما دوویز من ثانی ندارید ! جماعت خلعت بیاورید ! در ساعت دوبقچه خلعت آوردند به شمس وزیر وقمر وزیر پوشانیدند و پطرس شاه بنا گذاشت که تصویر را بدهد نقاشان بکشند و در کال تغیر و آزردگی از جا برخاست پرده تصویر امیر ارسلان را برداشت پیچید و بر دست گرفت به جانب عمارت حرم روان شد

 

اما عرض کنیم از ملکه ی آفاق فرخ لقای فرنگی که در قصر خود با کنیزان و قمر رخساران فرنگی در کمال حسن و جمال نشسته است که خواجه یاقوت خواجه سرای ملکه داخل شد و در برابر ملکه تعظیم کرد
و ایستاد ، ملکه پرسید ، خواجه یاقوت چرا پریشان و افسرده ای! امروز در بارگاه پدرم چه صحبتشد ، چه دیدی و چه شنیدی ؟ خواجه یاقوت تمام اتفاقانی که افتاده بود و شنیده بود به عرض ملکه رسانید و تعریف زیادی هم از شجاعت امیر ارسلان کرد و گفت : پادشاه هم همین حالا در کمال کج خلقی به اندرون حرم آمده و در قصر نشسته است و قدغن کرده است که کسی پیش او نرود .  فرخ لقا گفت : این ارسلان پسر ملکشاه ومی که من مکرر تصویرش را دیده ام نباید چنین کسی باشد ! بروم خدمت پدرم جویا شوم ببینم حقیقت دارد یا نه ، از جا برخاست یکشبه ی حریریه سر انداخت ، با دو کنیز به جانب عمارت پطرس شاه روان شد ، رسید به پای قصر و قدم به پله نهاد و بالا آمد پرده را برچید ، داخل شد ، دید پدرش بر صندلی کنار میز نشسته ، جام شرابی در دست دارد ، چشم هایش از غیظ برگشته است و رنگش برافروخته و موهای سبیلش چون خنجر راست ایستاده ،پا بر زمین می کوبد و لب می جاود و فحش و ناسزا می گوید !  ملکه در برابرش تعظیم کرد همی که چشم پطرس شاه به ملکه افتاد تبسمی کرد و دست ملکه را گرفت و در پهلوی خود جای داد و صورتش را بوسید و گفت : فرزند جانم ! کجا بودی ؟ ملکه عرض کرد در قصر بودم ، خواجه یاقوت آمد بعضی حرفها زد و خبرهای مختلف شنیدم ، خیلی پریشان شدم ، آمدم ببینم حرفهای مردم حقیقت دارد یا خیر ، چه واقع شده ؟ پطرس شاه گفت : چه می گویند ؟ این خبرها که شنیده ای چیست ؟ ملکه عرض کرد می گویند ارسلان بن ملکشاه رومی در بارگاه خدیو مصر الماس خان رابا صد نفر همراهانش کشته است و لشکر کشیده به روم آمده است ، سام خان و سی هزار فرنگی را کشته و بر تخت سلطنت روم نشسته است ، ده کلیسیای اعظم روم را خراب کرده است و کشیشیان را کشته است ! پطرس شاه گفت : بلی فرزند ! هر چه شنیده ای راست است و حقیقت دارد ! عرض کرد ، پدر ! این ارسلانی که تصویراتش را به فرنگ می آوردند و من دیده ام نباید مرد این کارهای نمایان باشد ! چگونه از چون تو پادشاهی نترسیده است و این همه کارها کرده است!

پطرس شاه گفت : ای فرزند ! به خیالت می رسد این صورتها که دیده ای تصویر ارسلان است ، و ارسلان اینطور است و اینهنرها را صاحب این تصویراتی که دیده ای نموده است ؟ ملکه عرض کرد ، مگر این تصویر مال ارسلان بن ملکشاه نیست ؟ پطرس شاه گفت : چرا این تصویرها مال ارسلان هست ، اما تصویر اصلی اینست که پاپ اعظم از روی خود ارسلان داده است کشیده اند ، و از روم آورده است ، هیچ دخلی به صورتهای پیش ندارد !  ملکه عرض کرد حالا آن تصویر در کجاست ، پطرس شاه دست کرده پرده ی تصویر را از روی میز برداشت به دست ملکه داد . فرخ لقا پرده را گشود ،چشمش بر آفتاب جمال و جوانی و برومندی امیرارسلان افتاد که تا نه فلک مینا رنگ سایه بر سطح مطبق انداخته ، مادر دهر قرینه اش را به عرصه ی وجود نیاورده است ! به محض اینکه چشمش بر دوحدقه ی چشم مردانه ی ارسلان افتاد ، دل و دین و عقل و هوش و خردش به زیان رفت و تاراج شد ، بند دلش گسیخت و قلبش تپید ، رنگش پرید و لرزه بر اعضایش افتاد ، و به یک دل نه بلکه صد هزار دل عاشق و مایل گردید ، و غرق عرق شد ، و چشمش جایی را نمی دید ، نزدیک بو که مرغ روح از قفس تنش پرواز کند ! با صد گونه تعب خودداری کرده نگذاشت که پدرش بفهمد ، زود پرده را برچیدو یه دست پطرس شاه داد و گفت الحق جوان دلیری به نظر می آید ، باید خیلی پر دل و زهره باشد ، این پسر را حالا شما چه خواهید کرد ؟ باید لشکر بکشید بروید خاک در کاسه ی سرش بکنید !  پطرس شاه گفت : قمر وزیر و شمس وزیر هر دو در رمل دیده اند که من اگر به جنگ این پسر برومکشته می شوم و شکست می خورم و مصلحت نمی دانند که لشکرکشی کنم ، فرخ لقا گفت : پس چگونه خواهد شد ! خون سام خان و الماس خان پامال می شود ؟

پطرس شاه گفت : شمس وزیر و قمر وزیر در اسطرلاب دیده اند که ارسلان بن ملکشاه خودش به تنهایی در این مملکت خواهد آمد و بنا شده است فردا بدهم صورتش را بکشند به دروازه های شهر پطروسیه بیاویزند و او را بگیرند .

 

ملکه قدری خوشحال شد از اینکه امیر ارسلان خواهدآمد و چند جامی در خدمت پدر نوشید و از جا برخاست به عمارت قصر خود آمد ، رنگ و روی پریده با حالت دیگر گون چون مار گزیده بر خود می پیچید و زرد و سرخ و بنفش و کبود می شد تا شب بر سر دست در آمد ، ملکه دید اختیار از دستش بیرون رفته است و خودداری نمی تواند بکند ، کنیزان را همگی از مجلس بیرون کرد ، فرمود بستر گستردند و قصر را خلوت کرد و همه را مرخص کرد و درهای قصر را بست ، میان وجام شراب را پیش کشید ، چند جامی که شراب خورد مست گردید ، بی اختیار دست انداخت گریبان صبوری را تا به دامن فراق چاک زد و چون باران بهار شروع کرد به هایهای گریستن و بی تابانه فریادکشیدن ، که ای جوان ! درد و بلای چشم مستت به جانم ! تو در شهر روم در عمارت حرمت با کنیزان خفته و به خون من و پدرم تشنه هستی و نمی دانی که من از فراقت چون شمع در سوز و گدازم ! نمی دانی که مثل من عاشق بی قراری داری ! شب و روز را بر من یکی کرده ای !

 

صنما با عشق تو چه تدبیر کنم

 

تا بهکی از غم تو ناله ی شبگیر کنم


جوان ! بلایت به جانم !

 

عشقت نه سرسریت که از سر به در شود

 

مهرت نه عارضی است که جای دگر شود

عشق تو در وجوم و مهر تو در دلم

 

با شیر اندرون شد و با جان به در شود

ای غیرت ستاره ز هجر تو تا به کی

 

شب تا صبح دیده ام اختر شمر شود


جوان بی مروت !

 

به تو فریاد که دستم ز جدایی نرسد

 

گر رسیدی نرسیدی به فلک فریادم

 

قربانت گردم !

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

 

طاقت بار فراق اینهمه ایامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

 

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

 

سر مویی به غلط درهمه اندامم نیست

 

القصه آن شب را تا صبح ملکه ی آفاق گریست و نالید و العشق و الفراق گفت ، تا زمانی که قرص آفتاب را از افق مشرق طلوع کرد و جهان را منور ساخت . پطرس شاه از خواب برخاست . به حمام رفت ،لباس پوشید و از عمارت حرم بیرون آمد ، دربارگاه بر تخت سلطنت قرارگرفت ، وزیران و امیران و ندیمان و دلیران و سرکردگان لشکر جابرجا قرارگرفتند و بارگاه آراسته شد ، پطرس شاه نقاشان چابک دست را طلبید و پرده ی شکل امیر ارسلان را به ایشان داد ، فرمود نه تصویر دیگر از روی این تصویر بکشند و به دروازه ی قلاد سیم فرنگ بیاویزند . دم هر درووازه یک نفر سر کرده و پنجاه مستحفظ بگذارند و قدغن اکید کرد نقاشان به فاصله ی سه روز تصویرها را کشیدند ، و به دروازه های شهرپطرسیه آویختند و همه روزه پنجاه نفر مستحفظ از صبح تا غروب آفتاب بر دروازه ها نشسته بودند ، و هر کس از خارج شهر داخل می شد او را میگرفتندو با تصویر مقابل می کردند و رها می کردند !

 

این را در اینجا داشته باش تا عرض کنیم از ملک ارسلان نامدار که با چهار نفر غلام محرم در کشتی نشسته بود ،در روی آب دریا می آمد تا مدت ده شبانه روز از بیراهه ی دریا آمدند ، شبانه ی دهم چهار ساعت از شب گذشته رسیدند به لب خشکی ، ناخدا لنگر اناخت و به خدمت امیر ارسلان آمد ، تعظیم کرد ، عرض کرد ، قربانت گردم ! کشتی به لب بندرگاه فرنگ رسیده است ، چه می فرمایید ؟  امیر ارسلان گفت : اینجا کهایستاده ایم بندرگاه قلاد سیم فرنگست ؟ عرض کرد بلی قربانت گردم !  امیر ارسلان گفت : ناخدا ! حقیقت اینست که ایستادن ما در بندرگاه خوب نیست ! چرا که کشتی فرنگیان همیشه در عبور و مرور است مبادا کشتی ما را ببینند و بشناسند ، دست و پا بسته گیر دشمنان بیفتیم ! می توانی شراع کشتی را بکشی و ده بیست فرسنگ از بندرگاه دورتر لنگر بینداری ؟ ناخدا عرض کرد چرا نمی توانیم ! شراع کشتی را کشید و تا هفت ساعت که از شب دیجور گذشت ، ناخدا در کنار جزیره لنگرانداخت و عرض کرد از اینجا تا لب بندرگاه بیست فرسنگ است و اینجا راه عبور مردم نیست . امیر ارسلان تحسین کرد و قلمدان طلبید ، غلامان کاغذ و قلمدان حاضر کردند . امیر ارسلان قلم به دستگرفت و گریه ی زیادی کرد و نوشت : ای پدر مهربان ! از قضای آسمان عشق مرا به تنهایی در میان کرور کرور دشمن خونخوار انداخت !  با وصف آنکه می دانم اگر صد جان داشته باشم یکی از دیار فرنگ سالم به در نخواهد رفت ، ولیکن از گردش آسمان وقضا و قدر گریزی نیست و هرچه سرنوشت انسان است خواهد شد !

 

قضا وقدر هر چه خواهد کند

 

نه بر خواهش هر که خواهد کند

 

چون تقدیر چنین بود . حالا توقعی که از شما دارم اینست که اگرچه می دانم دیگر به روم بر نخواهم گشت و اجل امانم نخواهد داد ولی تاخیر مرگ من به شما نرسد ویقین ندانید که من مرده ام کسی را بر تخت منشانید و تا حقیقت مردن من بر شما ظاهر نمشود توقع از شما دارم سکهبه نام من بزنید و مملکت مرا راه ببرید و اگر دشمنی برای شما برسد متفق بشوید و مگذارید دشمن دست بیابد و پاس کشور و لشکر و خزانه ی مرا بدارید و همه با هم برادر باشید و عناد و نفاق مورزید و تا صریحا ندانید که من مرده ام جمهوری باشید .  وقتی که خبرمرگ مراشنیدید ، آن وقت هر چه صلاح بدانید رفتار کنید! و توقع دیگیر که از شما و کاردان وزیر و امیرانم دارم اینست که در این دو ماهی که من بر شما پادشاه بودم هر بدی و غلطی که از من دیدید مرا حلال کنید ! و چون جوان هستم و خیری از پادشاهی و دنیا ندیده ام ، دعای خیر را از من دریغ مکنید و مرا فراموش منمایید ! عشق است که ما رفتیم !

و چون باران بهار گریه کرد و سر کاغذ را مهر کرده به غلام داد و گفت :  ای تاج ! عجب بی وفا بودی که تو را به چه مشقت از دستدشمنان گرفتم و دو ماه به من وفا نکردی!  آیا دیگر قسمت هست که تو را بار دیگر بر سر بگذارم یا نه ؟ پس از آن شمشیر الماس نگار از کمر باز کرد و گفت : ای شمشیر ! تو را در کمر خود خواهم دید یا خیر ؟ شمشیر را هم بوسید و بر زمین گذاشت و لباس مرصع پادشاهانه را از بر بیرون کرد آن لباس فرنگی کهنه را پیش کشید و نیم تنه ی فرنگی پوشید و کلاه فرنگی بر سر نهاد ، و چون آفتاب تابان از زیر آن لباس مندرس می درخشید و زر طلبید ، ناخدا و ملاح و جاشوب و عمله ی کشتی همه را به فراخور حال انعام داد و نوازش کرد ، دست در گردن چهار غلام کرد و صورت ایشان رابوسید و گفت : ای برادران عزیز من ! اگررنجشی ازمندارید مرا حلال کنید . تاج و لباس پادشاهی را به ایشان سپرد و گفت این نامه یمرا به خواجه نعمان بدهید ، وزیر و امیران مرا ازمن دعا برسانید ، بگویید مرا حلال کنند و بنا کرد به گریه کردن !  چهار غلام بر پایش افتادندو گریستند و عرض کردند، قربانت گردیم ! محال است بگذاریم تو تنها بروی ! هر جا که می روی ما هم به همراه تو می آییم . امیرارسلان گفت : ای غلامان باوفای من ! خواجه نعمان در رمل دیده است که هر که همراه من باشد در فرنگ کشسته می شود ، من اختیار خود را ندارم ، شما را چه می شود ؟ جان خود را به هدر مدهید ، بروید به روم ، چهار صباح زندگی را غنیمت بدانیدو بگذارید بروم از پی سرنوشت و قسمتی که دارم ! اگرعمرمن به دنیا باقی است و کشته نشدم و نصیب هست یکبار دیگر به روم خواهم آمد و شما را ملاقات خواهم کرد .

 

گر بماندیم زنده ، بر دوزیم

 

جامه ای کز فراق چاک شده

ور بمردیم ، عذر ما بپذیر

 

ای بسا آرزو که خاک شده

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم