X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
شنبه 18 شهریور 1385

 

فصل ششم - خواجه طاووس و خواجه کاووس

 

خواجه طاووس عهد بست با امیر ارسلان و از جا برخاست ، دست امیر ارسلان را گرفت و گفت برخیز تا کسی تو رادر صحن دروازه ندیده است به خانه برسانم ، امیر ارسلان برخاست ، خواجه طاووس پلاس سیاهی بر سرش کشید و در آن نصف شب همه جا از کوچه و معبر گذشت تا رسیدند به در خانه ی عالی ، در را گشود داخل خانه شد، فرمود بستر گستردند و امیر ارسلان در کمال استراحت خوابید و خواجه طاووس هم خوابید تا هنگامی که آفتاب جهانتاب به امر ملک وهاب سر از دریای آب بیرون آورد و جهان را به نور خود مزین ساخت . خواجه طاووس فرنگی از خواب برخاست و رخت پوشید و امیر ارسلان را بیدار کرد . به حمام رفتند امیر ارسلان سر و کله را صفا داد و از حمام بیرون آمدند ، خواجه طاووس یکدست لباس قیمتی ملوکانه حاضر کرد . امیرارسلان پوشیدو عطر و گلاب به زلف خود استعمال نمود و خود را آراست ، خواجه طاووس دستش را گرفت و از خانه بیرون آمده قدم در کوچه نهاد، به امیر ارسلان گفت می خواهی مردم فرنگ را از اعلی و ادنی خوب بشناسی ، بیا تو را ببرم در تماشاخانه ی فرنگ به دست برادرم خواجه کاووس فرنگی بسپارم ، برو در تماشاخانه هر کس می آید او رابه اسم و رسم بشناس ، چون که من خودم دم دروازه مستحفظ هستم ،نمی توانم تو را در شهر با خودم بگردانم .

امیر ارسلان قبول کرد و به جانب تماشاخانه روان شدند، اما اهل فرنگ همین که امیر ارسلان را با آن حسن و جمال و عقب خواجه طاووس دیدند همگی هجوم آور شدند ، و ازدحام کردند به دور خواجه طاووس که این جوان کیست ؟ و امیر ارسلان را به یکدیگر می نمودند . خواجه طاووس هم هر کس را می دید می گفت : جماعت ! همهمه مکنید ! این جوان پسر منست . در سن ده الگی از مکتب گریخت! مدتهشت سال در بیابانها و جزیره های فرنگ گردش کرد ! وقتی که به عرصه رسید یاد پدر و مادر کرد ، حالا آمده است . مردم این سخن رابه یکدیگر می گفتند و دیگری می گفت : الحق خوب جوانی است ! این پرس برای خواجه طاووس زیاد است !

 

یکی می گفت : من تا به حال جوانی بدین حسن و جمال ندیده ام مردم فرنگ از زن و مرد و دختر و پسر غلغله و فریاد می کردند و عقب خواجه طاووس می آمدند ، تا خواجه طاووس به در خانه ی خواجه کاووس رسید ، وقتی است که از خواجه کاووس می خواهد از خانه بیرون بیاید که خواجه طاووس رسید ، دست خواجه کاووس راگرفت ، با امیر ارسلان داخل خانه شدند و در را بسند مردم متفرق شدند ، خواجه کاووس دست امیر ارسلان را گرفت داخل تالار شد، امیر ارسلان روی صندلی نشست و خواجه طاووس و خواجه کاووس هم نشستند ، امیرارسلان پیرمردی نورانی دید که سنا از خواجه طاووس بزرگتر و لباس فاخر پوشیده خوش آمد گفت و تعارف کرد ، خواجه کاووس خواست زبان به نصیحت بگشاید ، خواجه طاووس گفت : برادر آنچه نصیحت بود دیشب در صحن دروازه گفتم ، فایده نکرد ، عبث خود را دردسر مده  .حالا شرط کرده است سه روز در این شهر بماند و مردم شهر را بشناسد و بعد از سه روز برود، من به واسطه ی شغلی که دم دروازهدارم نمی توانم او را در شهر بگردانم ، آوردم نزد تو ، او را ببر در تماشاخانه شاگرد تو باشد ، قهوه و غلیان و شراب به مردم بدهد و هر کس می آید او رابشناسند ، اگر از تو بپرسند کیست بگو پسر برادر منیست .  خواجه کاووس گفت به شرطی سه روز می تواند بماند که شمس وزیر و قمر وزیر او را نبینند ، یقین می دانم که به محض دیدن می شناسد و اگر بپرسند و من بگویم پسر برادر منست دیگر نمی تواند بعد از سه روز برود و اگر هم او را نکشند باید مادم الحیات در قهوه خانه شاگرد من باشد !  خواجه طاووس گفت : به هر صورت چاره نیست ، آخر یک نوعی می شود ! خواجه کاووس به امیر ارسلان گفت : جوان ! مبادا از زبانت بروز کند که من امیر ارسلانم ! به جلال خدا فتن و کشته شدنت یکی است ، مبادا بروز بدهی ! گفت : خاطر جمع دار ، اگر بند از بندم جدا کنند بروز نمی دهم !

 

خواجه کاووس از جا برخاست دست امیر رسلان راگرفت و به اتفاق خواجه طاووس به جانب تماشاخانه آمدند . خواجه طاووس به دروازه رفت و خواجه کاووس هم امیر ارسلان را داخل تماشاخانه کرد ، وامیر ارسلان لنگ قطنی پیش کمر بست و دست ها را بالا زد با خواجه کاووس پشت بساط قهوه چی ایستاد ، خلق فرنگ که شنیدند الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس در تماشاخانه پیش عمویش شاگر قهوه چی شده است ! دسته دسته از زن و مرد به تماشاخانه می آمدند و احوال امیر ارسلان را از یکدیگر می پرسیدند و متصل از امیر ارسلان شراب می خواستند . امیر ارسلان هم ساغر شراب در دست به هر کس شراب می داد جام را پر از اشرفی می کردند و به دستش می دادند ، او هم زرها را به خواجه کاووس می داد که ناگاه صدای برو برو بلند شد ومردم را پس وپیش کردند از سر کوچه سر و کله ی قمر وزیر حرامزاده نمایان شد ، دهنه ی تماشاخانه دست بر یال مرکب پیاده شده داخل گردید و در بالای تالار بر صندلی قرار گرفت . ناگاه چشمش بر آفتاب جمال امیرارسلان افتاد ، پشتش لرزید و موهای بدنش راست شد ، فریاد کرد : خواجه کاووس شراب بده این پسر بیاورد !  خواجه کاووس به امیر ارسلان گفت : فرزند ! قمر وزیر است سر حساب باش ، تو را خواسته است ! شراب برایش ببر ، اما هر چه از تو احوال بپرسد مبادا بروز بدهی ! امیر ارسلان از دیدن فمر وزیر لرزه بر اعضایش افتاد و خیلی ترسید و در دل گفت : خدا به خیر بگذراند ! سینی قهوه را به دست گرفت ، مینا و جام و مزه در میانش نهاد و به خدمت قمروزیر آمد و ساغر را پر از شراب کرد و به دست قمر وزیر داد ، قمر وزیر جام را نوشید و ترکیب و شکل و اندام و جوانی امیر ارسلان نگاه کرد و شراب خورد تا مست شد و مینا تمام گشت . امیر ارسلان سینی را برداشت و برگشت که قمر وزیر به زبان رومی فریاد کرد : های ! امیر ارسلان شاه رومی !

 

تند بر خاک شهیدان مدوان مرکب را

 

با خبر باش که خون از سر زین می گذرد

 

جوان ! به کجا می روی ! بیا از تو احوال بپرسم ! امیر ارسلان شنید و به روی خود نیاورد . همان طور که سرش به زیر بودمی رفت و به هیچوجه متحمل نشد ! قمروزیر دوباره آواز برآورد: امیر ارسلان ! پادشاه روم ! مگر کری ؟ جوان ! به تو می گویم ! بیا باتو کار دارم ! امیر ارسلان باز متحمل نشد . هر چه قمر وزیر صدا کرد ، جوابی نداد. آخر به زبان فرنگی گفت : آهای جوان ! به تو می گویم . بیا با تو کار دارم !

امیر ارسلان عقب سر خود نگاهی کرد وسینی را به دست خواجه کاووس داد و آمد در برابر قمر وزیر تعظیم کرد . قمر وزیر به زبان رومی گفت: ای پادشاه روم ! برای چه آمدی در اینجا ؟ مگر دیوانه بودی یا خواجه نعمان وزیر مرده بود که تو را گذاشت به تنهایی در میان صد هزار دشمن بیایی ! امیر ارسلان مثل آنکه نفهمد سر به زیرانداخت وجواب نداد . قمر وزیر گفت : جوان ! چرا جواب نمی دهی ؟ بهمن بگو برای چه آمدی تا علاج دردت رابکنم !  امیر ارسلان جواب نداد ! دوباره گفت ، جوابی نشنید . به قدر دو ساعت مکرر به زبان رومی پرسید و امیر ارسلان خود را به نفهمیدگی زد ، آخر به زبان فرنگی گفت : آصف جاهی ! چه می فرمایید این چه زبان است که تکلم می کنید و با که حرف می زنید ؟ قمر وزیر خندید و به زبان فرنگی گفت : جوان ! با تو به زبان خودت حرف می زنم ! مگر تو پسر ملکشاه رومی پادشاه حالیه ی رومنیستی ؟ این چه وضع است ؟ مگر دیوانه شده ای ؟ برای چه به این لباس درآمده ای ؟ کی وارد این شهر شدی ؟ امیر ارسلان گفت : آصف جاهی چه می گویید ؟ امیر ارسلان کیست رومکجاست ؟ ملکشاه رومی کیست من کجا پادشاه روم کجا!دشمنی به خاج اعظم کرده ایم این حرفها را که تو می زنی هیچکدام را نمی فهمم ! وزیر تو مرا کی دیده ای ؟ من چه می دانم امیر ارسلان کیست ؟ من الیاس فرنگی پسر خواجه طاووسم ! نه روم دیده ام و نه رومی می شناسم !قمر وزیر خندید وگفت : جوان ! تو امیر ارسلانی و من هم می دانم برای چه آمده ای و دست از سلطنت روم برای چه مطلب کشیده ای ، به جلال خدا اگریک کلام به من بگویی امیر ارسلانم ، دست فرخ لقا را به دستت می دهم و چنانکه کسی نفهمد تو را از این شهر بریون می کنم برو به روم !  امیر ارسلان گفت : وزیر! عجب بد پیله هستی ! من امیر ارسلان را کجا می شناسم ! فرخ لقا کیست ؟ اگر می خواهی مرا به کشتن بدهی بگو ! اگر از من خوشت آمده است می خواهی با من صحبت کنی حرف دیگر بزن ، نسبت پادشاهی چرا به من می دهی ، اسم دختر پادشاه را چرا می آوری ؟ دشمنی به عیسی بنمریم کرده ام ، دروغ می گویی ! من امیر ارسلان نیستم و الیاس پسر خواجه طاووس هستم ! دشمنی با من داری می خواهی به کشتنم بدهی افترای دیگر بزن !  وزیر خندید و گفت : به جلال خدا تو ارسلانی و از عشق فرخ لقا آمده ای ! حالا که ارسلان نیستی مباش هرکس می خواهی باش ! اما جوان ! همین طور که به من بروز ندادی توقع دارم به هیچ کس نگویی ! هر چه از تو بپرسند بگو الیاسم ، و دست در جیب کرد و به قدر دویست تومان اشرفی ریخت در دامن امیر ارسلان و گفت : این زرها را ببر و به خاوجه کاووس بده تا درست از تو نگاهداری بکند ، و از جا برخاست واز در تماشاخانه بیرون رفت ، امیر ارسلان زرها را آورد جلو خواجه کاووس ریخت !  خواجه کاووس گفت از صبح تاحال با قمر وزیر چه می گفتی ؟! امیر ارسلان گفت: عجب حرام زاده ایست ! هر چه قسم می خوردم باز می گفت تو ارسلانی ! حتی می دانست که برای چه آمده ام !  خواجه کاووس گفت : جوان ! تا می توانی از این حرام زاده حذر کن ! در این حرف بودند که باز صدای برو برو بلند شد ، از در تماشاخانه سر و کله ی شمس زیر پیدا شد. آمد بالای صندلی نشست ، نظر کرد ، چشمش به حلقه های چشم مردانه ی امیر ارسلان افتاد و صداکرد : جوان ! شراب بیاور ! خواجه کاووس گفت : جوان ! بر حذر باش که این شمس وزیر و لنگه ی همان حرام زاده است .امیر ارسلان گفت پناه می برم به خدا! شراب و مزه برداشت ، آمد در برابر شمس وزیر تعظیم کرد و ایستاد . شمس وزیر به زبان رومی گفت : امیر ارسلان ! خیلی خوش آمدی ان شاالله قدمت در این شهر مبارکست!جوان! مگر دیوانه ای ! چرا آمدی ؟ امیرارسلان جواب نداد ، شمس وزیر تکرارکرد ، آخرامیر ارسلان گفت ، آصف جاهی ! اگر با بنده سخن می گویید به زبان آدم حرف بزنید ! من این زبان را نمی فهمم!

شمس وزیر به زبان فرنگی گفت : قربانت گردم ! من با زبان رومی حرف می زنم که زبان آبا و اجداد توست ! مگر خواجه نعمان وزیرت مرده بود که تو آمدی ! مگر در روم دختر قحط بود که محض خاطر فرخ لقا خودت را در میان صدهزار دشمن خونخوار انداختی !  امیر ارسلان گفت :وزیر ! این چه حرف است می زنی ! من روم را کجا دیده ام ! امیر ارسلان کیست ! فرخ لقا کدام است ! سوالات غریب از منمی کنی ؟ پیش از شما یکی دیگر هم آمدو همین حرفها را زد که تو امیر ارسلانی وعاشقی و دخترپادشاه را می خواهی ! گویا شما دو وزیر بنگ کشیده اید و هذیان می گویید ! من الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس شاگرد قهوه چی چه می دانم امیر ارسلان کدام جهنم است ! مرده شور . امیر ارسلان را ببرد ! به جلال خدا اگر یک باردیگر اسم امیر ارسلان را به سر من بگذارید خودم را می کشم و دوباره جلای وطن می کنم ! مگر رسم شهر شما اینست کههرگاه غریبی در شهر شما بیاید او را اذیت می کنید و تهمت می زنید ! اگر من پادشاه بودم چرا در اینجا می آمدم و شاگرد قهوه چی می شدم !  شمس وزیر خندید و گفت : جوان ! تغیر مکن ! خواستم با تو شوخی بکنم ! مگر پیش از این که من بیایم قمروزیر در اینجا آمد؟ امیر ارسلان گفت : بلی آمد! شمس وزیر گفت تو را دید ؟ گفت : بلی مرا دید و گفت : تو ارسلانی و قدری چرند گفت . من قسم خوردم که نیستم برخاست و رفت شمس وزیر گفن : جوان !خدا تو را از شر این حرام زاده حفظ کند جوان ! زنهار به قمر وزیر بروز مده که به محض آنکه بگویی من ارسلانم امانت نمی دهد ! امیر ارسلان گفت : عجب واقعه ایست ! وزیر ، از صبح تا به حال هر چه به تو می گویم من الیاسم باز می گویی به قمر وزیر بروز مده ! مگر من امیر ارسلانم که بگویم یا نگویم !  شمس وزیر گفت : هر کس هستی باش. یعنی می گویم مبادا از ترس دروغ بگویی که من امیر ارسلانم ، امیر ارسلان گفت خاطر جمع باش که من از هیچ کس نمی ترم ، دروغ هم تا به حال نگفته ام ! شمس وزیر گفت : خوب ! بعد دست در جیب کرده به قدر پانصد تومان اشرفی بیرون آورده در دامن امیر ارسلان ریخت و گفت : خداحافظ ، از جا برخاست و رفت . امیرارسلان زرها را ریخت در دامن خواجه کاووس و به او احوالات را گفت . آن روز تا شام امیر ارسلان در قهوه خانه خدمت کردو خلق فرنگ از زن و مرد دسته دسته به تماشاخانه آمدند ، امیر ارسلان به هر کس یک جام شراب می داد در عوض ساغرش را پر از زر می کردند و او هم به خواجه کاووس می داد ، تا عصر قریب بیست هزار تومان عاید خواجه کاووس گردید تا هنگامی که آفتاب سر به چاهسار مغرب کشید و شه زنگ جهان را مسخر کرد ،

 

شباهنگام چون بنهفت رخ این لاله ی حمرا

 

شکفت از چشم انجم صد هزاران نرگس شهلا

نهان شد زیر دامان زمین این گنبد بی مجمر

 

هوا پر مشک اذفر شد جهان پر عنبر سارا

به هر سمت از سواد چرخ رخشان کوکبی ظاهر

 

به هر سو از ظلام شب فروزان اختری پیدا

 

شب که بر سردست درآمد خواجه کاووس بساط قهوه چی گری را برچید و پولها را برداشت ، دست امیر ارسلان را گرفت از تماشاخانه بیرون آمدند ، در تماشاخانه را بست و به اتفاق امیر ارسلان جانب خانه روان شد ومردم تا در خانه ی خواجه کاووس به اتفاق امیر ارسلان آمدند . خواجه کاووس داخل خانه شد ، در را بست و مردم متفرق شدند ، خواجه کاووس دست امیر ارسلان را گرفت ، داخل عمارت شدند ، در کنار میز روی صندلی نشستند ، قدری شراب خوردند ، امیر ارسلان گفت : این شمس وزیر و قمر وزیر عجب حرام زاده هایی هستند ! امروز به محض دیدن مرا شناختند وحتی آنکه دانستند برای چه مطلب آمده ام !

خواجه کاووس گفت امروز دیدی چه طرار و زیرک و حرام زاده هستند ، بر حذر باش و جان خود را مفت مباز ! تا از زبانت بشنوند بند از بندت جدا می کنند . امیر ارسلان گفت : اگر آنها رندند و عیار من از آنها رندترو زیرکتر هستم ، اگر مرده اند بروز نخواهم داد !

 

در این صحبت بودند که خواجه طاووس از در داخل شد و بالای صندلی نشست و احوال پرسید که امروز چگونه گذشت ، امیر ارسلان و خواجه کاووس احوالات آمدن شمس وزیر و قمر وزیر را گفتند .  خواجه طاووس گفت : امروز چند نفر جوان بیچاره داخل شهر شدند گرفتیم و زجر زیادی کردیم که شما امیر ارسلان هستید ! بیچاره ها قسم خوردند ایشان را رها کردیم رفتند . امیر ارسلان خندید وغلامان شام حاضر کردند . خواجه طاووس و خواجه کاووس شام و قهوه و غلیان صرف کردند ، تا شش ساعت از شب گذشته از هر جا صحبت کردند و می خوردند . غلامان بستر حریر گستردند . امیر ارسلان به استراحت خوابید تا هنگامی که یوسف خورشید از زندان افق سر بیرون کرد و بر تخت پادشاهی مصر فلک قرار گرفت و عالم را به نور جمال خود مزین ساخت .

 

صبح برآمد به کوه مهر درخشان

 

چرخ تهی گشت از کواکب رخشان

جاده ی ظلمات شب رسید به آخر

 

گشت سحر گه پدید چشمه ی حیوان

 

در سر زدن آفتاب جهانتاب امیر ارسلان نامدار سر از خواب برداشت و به حمام رفت ، زلف و کاکل را با مشک و گلاب شست ، از حمام بیرون آمد ، یکدست لباس فاخر قیمتی در بر کرده بیرون آمد ، با خواجه کاووس به تماشاخانه آمدند ، لنگ قطنی پیش کمر بست و دستها را بالا زد و پشت بساط ایستاد ، باز مردم ازدحام کردند و هر یک شراب خواستند ، امیر ارسلان شراب می داد که باز از در تماشاخانه سر و کله ی قمروزیر پیدا شد ، آمد بالای صندلی نشست ، صدا زد الیاس شراب بیاور ! امیر ارسلان شراب و مزه برداشت آمد ، در برابر تعظیم کرد ، قمروزیر خندید ، باز به طریق روز گذشته هر چه اصرار کرد ، امیر ارسلان باز قسم خورد و التماس کرد ، و خود را به حالت گریه انداخت که تو را به خدا دیگر از این سخنان مگویید !

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم