X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
شنبه 18 شهریور 1385

 

 فصل ششم - خواجه طاووس و خواجه کاووس

 

قمر وزیر باز دامنش را پر از زر کرد و رفت ، بعد از رفتن قمر وزیر باز شمس وزیر آمد، او هم به همین طریق قدری اصرار کرد وبرخاست و رفت ، آن روز تا شب به خدمت مشغول بود ، شب به خانه آمد .  القصه ، مدت دو ماه امیر ارسلان در تماشاخانه با خواجه کاووس خدمت کرد، جمیع مردم فرنگ از بزرگ و کوچک و امنای دولت پطرس شاه همگی او را شناختند ، و در تماشاخانه با او صحبت می کردند و به جان و دل دوستش می داشتند . قمر وزیر و شمس وزیر هر روز به قدر دو ساعت اوقات صرف امیر ارسلان می کردند ، و هر چند اصرار می کردند امیر ارسلان همان سخنان را می گفت ! تا بعد ازدو ماه که امیر ارسلان در شهر پطرسیه ی فرنگ بود ،روزی از روزها صبح وقتی که امیر ارسلان از خانه بیرون آمد دید منادی ندا می کند ایهالناس کوچه وبازارها را زینت بدهید و آب و جاروب کنید ، هر کس میل به تماشا دارد شش ساعت به غروب مانده امیر هوشنگ پسر پاپاس شاه فرنگی پادشاه شهر گلریز قلاد چهار فرنگ از فلان دروازه داخل می شود .  امیر ارسلن از یکی پرسید : امیر هوشنگ برای چه می آید ؟ گفتند ، حالا معلوم نیست چه مطلب دارد ، امیر ارسلان با خواجه کاووس داخل تماشاخانه شدند و لنگ بسته ایستادند که قمر وزیر از در تماشاخانه داخل شد ، روی نیمکت نشست ، صدا زد الیاس شراب بیاور !

امیر ارسلان می و مزه آورد ، در برابر قمر وزیر تعظیم کرد و ایستاد ، قمر وزیر گفت : شراب بده ! امیر ارسلان جامی پر ازز شراب کرد و به دست قمر وزیر داد، آن حرام زاده جام را نوشید و به امیر ارسلان گفت : جوان ! روی این صندلی در برابر من بنشین . امروز می خواهم با تو چند کلمه حرف بزنم ، امیر ارسلان نشست وگفت بفرمایید !  قمر وزیر گفت : جوان ! تا کی با من دروغ می گویی ! تو را به مذهبی که داری قسم می دهم به من بگو ! اگر امیر ارسلان پادشاه روم هستی و محض خاطر ملکه ی آفاق اینجا آمده ای چرا به من نمی گویی ؟ من اگر دشمن تو بدم همان روز اول که آمدی تو را شناختم ، اگر می خواستم به کشتنت بدهم همان روز می گفتم تو امیر ارسلانی ! تو را می گرفتند و می کشتند ، پس بدان که با تو غرضی ندارم . به جلال خدا اگر روز اول گفته بودی هزار مرتبه تا به حال به وصال ملکه رسیده بودی ، حالا هم طوری نشده ! یک کلام به من بگو ارسلانم ، و جانت را خلاص کن ! تو را می برم به خانه ی خودم و با تو شرط می کنم به فاصله ی سه شب دست ملکه را به دستت بگذارم تا بدانی قمر وزیر مردست یا نامرد ! جوان ، به خاج اعظم کار از کار می گذرد ، امروز صبح این جار را شنیدی که جارچی چه می گفت ؟ امیر ارسلان گفت : می گفت : امیر هوشنگ پسر پادشاه گلریز می آید .  قمر وزیر گفت : نفهمیدی برای چه می آید ؟ امیر ارسلان گفت : خیر ! نفهمیدم چه مطلب دارد ! قمر وزیر گفت : امیر هوشنگ پسر پادشاه قلاد چهارم فرنگست و به خواستگاری ملکه ی آفاق می آید . دشمنی به عیسی بن مریم کرده ام اگر به من گفتی وزیر ! دستم به دامنت ! من امیر ارسلان هستم و عاشق ملکه هستم و پناه به تو آورده ام ، نمی گذارم پطرس شاه دختر به امیر هوشنگ بدهد ، او را دست خالی بر می گردانم و کاری می کنم که پطرس شاه باا این همه دشمنی که با تو دارد دوست بشود و خودش دست ملکه را به دست تو بدهد . جوان اگر نگویی به خدا قسم همینامروز که امیر هوشنگ وارد می شود کاری می کنم که پطرس شاه دختربه او بدهد و همین امروز بنای عروسی بگذارد و دختر را به دست امیر هوشنگ می دهم تا تو دراین شهر هستی او دختر را ببرد آنوقت با تو چه کار کنم ؟ بیا راست بگو!

 

امیر ارسلان همین که این سخنان را شنید گویا کندند نه گنبد رواق نیلگون سپهر را وبر کله اش کوبیدند ! دانست که رقیب از برای او پیدا شده است ، رنگ از صورتش پرید و اندامش مرتعش شد . اما ظاهرا خندید و گفت : وزیر ! عجب آدمی هستی ! دو ماه است منپیش تو قسم می خورم و به تو التماس می کنم که من الیاس هستم ! امیر ارسلان را نمی شناسم تو باور نمی کنی و به من می گویی تو ارسلانی و عاشق ملکه هستی ! بیا و دست به دامن من شو تا نگذارم پادشاه دختر به امیر هوشنگ بدهد و دختر را به تو می دهم ! مرا چه حد آنکه دختر پادشاه بگیرم ! امیر هوشنگ که شاهزاده است و لشکر و سپاه و مملکت دارد ندهد به من که شاگرد قهوه چی هستم ویک لا قبا دخترش را به هر کس می دهد مبارک است ! من نوکر هستم چه کار به دختر پادشاه دارم ! امیر ارسلان هم نیستم ، هر کاری از دستت بر می آید درباره ی من تقصیر مکن ! وزیر ، من روز اول به تو گفتم ، اگر با من دشمنی داری و می خواهی مرا به کشتن بدهی چرا نمی گویی ارسلان است ! کسی که ارسلان را ندیده است ، همه می گویند قمر وزیر راست می گوید ، بده مرا بکشند ! و اگر جوان خوشگلی هستم و مایل من هستی و می خواهی سر به سر من بگذاری این تهمت را چرا می زنی ! یک کلام بگو عاشق تو هستم ! به جلال خدا اگر یکبار چنین سخنان گفتی حیا را کنار می گذارم و دست از جان برمی دارم آنچه از دهنم نامربوط بیرونمی آید می گویم ، تا کی ! چه از جان یک بچه ی هیجده ساله می خواهی ! قمر وزیر خندید و گفت : جوان اگر از این بیشتر تغیر بکنیو فحش پدر به من بدهی هیچ نمی گویم و می دانم که حق داری . اگر من جای تو بودم خودم را می کشتم ! از اینها گذشته اگر امیر ارسلان نیستی چرا تا من اسم امیر هوشنگ و ملکه را می برم رنگت می پرد و حالتت دگرگون می شود ؟ اگرتا امروز شکی در امیر ارسلان بودنت داشتم امروز یقینم حاصل شد که تو امیر ارسلانی ، چرا به محض شنیدن اسم امیر هوشنگ نزدیکست جانت بیرون بیاید ، چشمت دنیا را نمی بیند رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر ، اگر عاشق ملکه ی آفاق نیستی این چه حالت است ، جوان ! حالا که به من بروز ندادی که کیستی اگر به کوری چشمت همین امروز بنای عروسی را نگذارم و دختر را به امیر هوشنگ ندهم ببرد و داغش را به دلت نگذارم قمر وزیر نیستم ! حالا به من نمی گویی مگو ! و از جا برخاست و یک چنگ اشرفی در دامن امیر ارسلان ریخت و گفت : جوان ! امیر ارسلان هستی یا نیستی کاری به تو ندارم ، اما تو را به جانملکه ی آفاق قسم می دهم امروز شش ساعت به غروب مانده بیا بیرون دروازه امیر هوشنگ و کوکبه امیر هوشنگ را تماشا کن ! به خواجه کاووس گفت : خواجه ! وقتی که امیر هوشنگ می آید الیاس را بیاور بیرون دروازه که تماشا کند ، و از تماشاخانه بیرون رفت و سوار شد و رفت .

 

امیر ارسلان مثل مار زخم خورده بر خود می پیچید و نزدیک بود چشمهایش از حدقه بیرون بیاید . سر از پا نمی شناخت ! در تماشاخانه مثل دیوانگان خدمت می کرد .  خواجه کاووس دید امیر ارسلان در حالت نزع است . آمد ، گفت : فرزند ! تو را چه می شود ؟ امیر ارسلان گفت : دیگر می خواهی چه بشود ؟ امیر هوشنگ به خواستگاری مشوقه ی من می آید ! قمر وزیر قسم خورده است که دختر را به امیر هوشنگ بدهد . به خدا قسم اگر همچو کاری بکند خودم را می کشم ! در اینحرف بود که شمس وزیر آمد و بالای نیمکت نشست صدا زد الیاس شراب بیاور !  امیر ارسلان می و مزه آورد و تعظیم کرد ، شمس وزیر چند جامی شراب خورد و به امیر ارسلان گفت : جوان ! آن قدر نگفتی به من تا کار به اینجا رسید، تو را به خدا اگر امیر ارسلانی به من بگو ! امیر هوشنگ به خواستگاری دختر آمده است ، قمر وزیر علی رغم تو دختر به امیر هوشنگ خواهد داد ! کار از کار می گذرد ، اگر ملکه را از این شهر ببرند قمر وزیر یک روز تو را زنده نمی گذارد ! بیا تا کار به جای بد نرسیده است به من بگو تا چاره ای به کارت بکنم و نگذارم پادشاه دختر به امیر هوشنگ بدهد !  امیر ارسلان گفت : آصف جاهی ! تا کی شما دست از من بر نمی دارید ؟چه پیله ایست ؟ به عیسی بن مریم قسم است من امیر ارسلان نیستم و دختر پادشاه را نمی خواهم ، هر کس می خواهد آمده باشد ، پادشاه دختر به هر کس می خواهد بدهد ! مرا چه به ملمکه ، وزیر ! تو را به خدا دست از من بردار بگذار چهار صباحی که در فرنگ هستم یک لقمه نان به استراحت از گلویم سرازیر بشود !  شمس وزیر گفت : خوب جوان ! اگر بختت در ترقی باشد من تا سعی دارم نمی گذارم دختر بدهد به امیر هوشنگ، تو بروز بدهی یا ندهی خدمتی که باید به تو می کنم ، امروز به تماشای امیر هوشنگ می آیی یا نه ؟ امیر ارسلان گفت : می آیم !  شمس وزیر از جا برخاست یک مشت اشرفی در دامن امیر ارسلان ریخت و رفت .  امیر ارسلان مثل آدمهای دیوانه ی مجهول عرق از یمین و یسارش می ریخت و بغض بیخ گلویش را گرفته بود ، بعد از ظهر همه ی مردم شهر بیرون دروازه جمعیت کردند ، امیر ارسلان به خواجه کاووس گفت :  چرا نشسته ای برخیز به تماشا برویم !  خواجه کاووس بساط را برچید و از تماشاخانه بیرون آمد ، در را بست و دست امیرارسلان را گرفت آمد بریون دروازه ، روی سکو ایستادند که صدای کوس و کرنا بر فلک رفت . فراش و شاطر و جارچی و یساول آمدند و گذشتند ، و سار نظام و نسقچی ها سواره گذشتند و از عقب آنها دویست مرکب لجام لعل و زین مرصع به رسم جنیبت می کشیدند ، عقب آنها چشم امیر ارسلان افتاد بر آفتاب جمال هیجده نوزده ساله پرسی که از حسن و جمال و جوانی و شجاعت و برومندی وقد و ترکیب مادر دهر قرینه اش را به عرصه ی وجود نیاورده ! اگر مانی نقاش سر از قبر بیرون بیاورد تصویر یک حلقه چشمش را نمی تواند بکشد و صورتن چون قرص آفتاب رخشنده ، پشت لب را تازه به آب بقا سبز کرده است ، لباس غرق در گوهر ، شمشیر مرصع بر کمر بسته ، کلاه را یک بر به گوشه ی سر شکسته ، چپ برخانه ی زین مرکب نشسته ، آثار بزرگی و جلادت و شجاعت از صورتش هویدا ، طرف دست رستش شمس وزیر بر مرکب سوار ، طرف چپش قمر وزیر سوار مرکب صرصر تک و سواران چون دسته ی گوگرد عقب سرش ، امیر هوشنگ گاهی با قمر وزیر و گاهی با شمس وزیر صحبت می کرد و می آمد .

 

چشم امیر ارسلان که بر امیر هوشنگ افتاد ، حسن و جمال و جوانی او را دید، او را به مردی پسندید و با خود گفت : دل غافل ! عبث دست از سلطنت و پادشاهی برداشتم و آمدم به عشق یک دختر فرنگی بی صفت در فرنگ ! و آن هم خبر از احوالم ندارد که کیستم و چکاره ام ! و مرا هم ندیده است و نمی شناسد ، و به خون منتشنه است و به محض اینکه این جوان را با این حسن و جمال ببیند عاشق او می شود و زن این پسر خواهد شد و من باید تا قیامت از عشق بمیرم و داغ او به دل من خواهد ماند ، جز اینکه اگر پطرس شاه دختر به امیر هوشنگ بدهد خودم را بکشم چاره ی دیگر ندارم ! در این فکر بود که امیر هوشنگ به صحن دروازه رسید ، چشم قمر وزیر بر امیر ارسلان افتاد که دستش در دست خواجه کاووس ایستاده است ، اما رنگش چون آتش برافروخته و چشمهایش برگشته است ، چون شیر خشم آلود خیره خیره به امیر هوشنگ نگاه می کند ! پشت قمر وزیر لرزید ، خود را به امیر ارسلان رسانید و گفت : امیر ارسلان! رقیب را دیدی ! چگونه جوانی است ، به نظرت چه آمد ؟ لایق این است که شوهرملکه ی آفاق باشد و یارت را در بغل بگیرد یا نه ؟ امیر ارسلان از غیظ نزدیک شد خنجر به خودش بزند ، هیچ نگفت . قمر وزیر گفت : چرا جواب نمی دهی ؟ می گویم امیر هوشنگ چگونه جوانی است ؟ امیر ارسلان هستی یا نه ؟ جوان ! به خدا اگر حالا هم سرت را بیه گوش من بگذاری آهسته بگویی توبه کردم امیر ارسلانم ! دشمنی به عیسی روح الله کرده ام دختر را به تو می دهم ! بگو ! دیگر این کلام آخر است ! اگرنگویی ببین چه جوانی است ؟ دختر را به این جوان می دهم !  امیر ارسلان گفت : وزیر واقعا آدم بدپیله ای هستی ! چه کار با من داری ! بگذار تماشا کنم !  قمروزیر گفت : تو امیر ارسلان نیستی ؟ امیر ارسلان گفت: نه قمر وزیر گفت : ملکه را هم نمی خواهی ؟ او را به این جوان بدهم ؟ امیر ارسلان گفت : امیر ارسلان نیستم و دختر را هم نمی خواهم و تو هم او را به هر کس می خواهی بده ! قکر وزیر گفت : پس تو را به جلال خدا قسم می دهم بیا در بارگاه ، من می گویم به تو کاری نداشته باشند ، آنجا بایست ببین به کوری چشمت چه طور کاری میکنم که پادشاه ملکه را به این جوان بدهد و از امروز بنای عروسی را می گذارم !  امیر ارسلان گفت: هر چه می خواهی بکن ! پس از آن امیر ارسلان تماش می کرد دید امیر هوشنگ وقمر وزیر و شمس وزیر باامیران داخل دروازه شدند ، امیرارسلان از سکو پایین آمد ، خواجه کاووس گفت : فرزند ! حالا که تماشا کردی دیگر ایستادن صورتی ندارد ! بیا برویم در قهوه خانه .

امیر ارسلان گفت : شما بروید من می خواهم بروم به بارگاه ببینم چه طور می شود ! خواجه کاووس گفت : خوب نیست و هر چه اصرار کرد که مرو فایده نکرد .

 

امیر ارسلان عقب سواران افتاد ، همه جا آمد تا داخل میدان شدند . این خبر در حرم به گوش ملکه ی آفاق و سایر پردگیان رسید ، فرمودند غرفه های میدان را آلاچیق کشیدند و همه به تماشای امیر هوشنگ آمدند . کنیزان این خبر را به عرض ملکه ی آفاق رسانیدند که پسر پاپاس شاه پادشاه گلریز به خواستگاری شما می آید . رنگ از صورت دختر پرید ، گویا کندند نه گنبد آسمان را وبه کله اش زدند ! گفت : خواجه یاقوت را بیاورید ! کنیزان دویدند خواجه یاقوت را آوردند ، در برابر تعظیم کرد ، فرخ لقا گفت : خواجه یاقوت ! در شهر چه خبر است ؟ عرض کرد : قربانت گردم ! امیر هوشنگ پسر پادشاه قلاد چهارم فرنگست ، امروز وارد می شود ، می گویند به خواستگاری شما می آید !  ملکه گفت : خواجه یاقوت اگر رفتی به بارگاه و آنچه پدرم با وزیران و امیران می گویند و آنچه این پسر می گوید و مطلب این جوان را دانستی و همه را آمده به من گفتی به جیه ی پدرم پطرس شاه هزار تومانت می دهم !  خواجه یاقوت تعظیم کرد و عرض کرد : به چشم ! آمددر بارگاه ایستاد که از دهنه ی میدان امیر هوشنگ و سواران داخل شدند . چشم اهل حرم از پشت پرده بر آفتاب جمال امیر هوشنگ افتاد ، همگی بر جمالش مات شدند و او را پسندیدند ، بانوی حرم گفت خدا کند که پادشاه ملکه را بهاین جوان بدهد ! عجب دامادی به گیر من آمد ، که امیر هوشنگ رسید به در بارگاه ، شمس وزیر و قمر وزیر زیر بازویش را گرفتند ، دست بر یال مرکب پیاده شد ! پرده ی بارگاه را برچیدند داخل بارگاه گردید ، امیر ارسلان خود را به در بارگاه رسانید ، یک جایی که روبرو بود ایستاد . قمر وزیر به دربان گفت : این الیاس پسر قهوه چی را بیاورید به دربارگاه یک جای خوبی که همه ی بارگاه را ببیند به او بدهید !

 

امیر ارسلان را دربان به گفته ی قمر وزیر به جای خوبی بازداشت ! امیر ارسلان نظر کرد ، بارگاهی را دید چون کارگاه بوقلمون آراسته و پیراسته ، تخت مرصعی در صدر بارگاه نهاده اند ، پادشاه عظیم الشأنی بر تخت قرار گرفته ، چارقب شاهی پوشیده ، خنجر مرصع بر کمر زده ، شمشیر جواهر نگار بر کمر بسته ، تاج هفت کنگره ی مکلل به جواهر بر سر گذاشته ، دورتا دور بارگاه هفتصد صندلی مرصع گذشاته اند و امیران صاحب طبل و علم و منشیان تیز قلم بر زبر صندلیها آرام گرفته اند و پرده های مروارید آویخته اند و فرشهای ریشه مروارید گسترانده و در مجمرهای طلا عود و عنبر در سوز و گداز است ، بارگاه را چون بهشت برین آراسته اند .  امیر ارسلان یاد از وضع بارگاه نشستن وامیران و وزیران خودش کرد و اشک به دور چشمش گردید ، که در آن وقت امیر هوشنگ در برابر تخت پطرس شاه تعظیم کرد و عرض کرد :

 

شها بر آستانت هر سحرگاه

 

به سجده آفتاب از خاور آید

به عزم خاک بوس آستانت

 

اگر خاقان و گر اسکندر آید

اگر نوشیروان وخسرو و هند

 

وگر سلطان ماضی سجر آید

که تا خدام را نبود اجازت

 

که را قدرت بود کز در درآید

 

قربانت گردم

 

مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زند

 

قطار هفته ی ایام بگسلند مهار !

 

عمر و دولتت را خلاق هیجده هزار عالم و مصور بنی آدم زیاد کند .

 

صدای تحسین از پادشاه و وزیران و کل امیران برخاست ، چشم پادشاه از پرتو جمال امیر هوشنگ خیرگی کرد ، فرمود صندلی در جانب راست بارگاه نهادند ، بهامیر هوشنگ گفت : بنشین ! امیر هوشنگ نشست .وزیر و چهل امیرش برصندلی نشستند .

 

اشارت کرد تا ساقی می آرد

 

میی بر یاد جمشید و کی آرد


لعبتان فرنگی می به گردش درآوردند .

 

میی سرمایه ی عیشو جوانی

 

کمین تعریفش آب زندگانی

 

دور اول به خاموشی ، دور دوم به سرگوشی، دور سیم به چهارخانه بازی ، دور چهارم که تعلق به زهره دارد ، مطربان سازهای گوناگون به نوازش درآوردند ، همین که بزم آراسته گردید امیر هوشنگ اشاره به وزیرش کرد . وزیر از جا برخاست ، بعد از ساعتی داخل شد ، از عقب سرش دویست خوانچه جواهر و امتعه و اقمشه ی نفیسه ی گران بها و تخف و هدایای قیمتی داخل بارگاه کردند . امیر هوشنگ از جا برخاست در برابر پطرس شاه تعظیم کرد و دست در بغل کرده نامه ای بیرون آورد و عرض کرد ، قربانت گردم ! قلیل پیشکشی است که برای نثار قدوم مبارکت آورده ام! باید از مراحم ملوکانه و عواطف خسروانه قبول بفرمایید اگرچه قابل خاکپای مبارک نیست ! چون که التفات و مرحمت نسبت به این غلام دارید خواهید بخشید !  پطرس شاه گفت فرزند ضرور زحمت نبود . رضا به زحمت شما نبودم ! این نامه چیست؟ عرض کرد : این نامه ی دوستانه را پدرم با پیشکش به خدمت فرستاده است . پطرس شاه گفت بسیار خوب ! دست دراز کرد ، نامه را گرفت و چند طبق جواهر نثار نامه کردند ! نامه را به دست شمس وزیر داد گفت : بخوان ببینم چه نوشته است . شمس وزیر نامه را گشود دید نوشته است اول نامه به نام خدا  دویم به نام عیسی روح الله سیم به نام خاج اعظم چهارم از من که پاپاس شاه فرنگی هستم به نزد برادر عزیز خودم اعلیحضرت پطرس شاه ، از آنجا که اتحاد و دوستی آن اعلیحضرت را نسبت به این دولت زیاده از حد می دانم و برادری و رابطه ی دوستی بین دولتین محکم است لهذا نوردیده ی خود امیر هوشنگ رابا وزیر و پیشکش فرستادم ، چون که وصیت شجاعتش به شرق و غرب پیچیده است ، او را فرستادم که به خدمت برادر عزیزم برسد و چند روز او را نگاه دارید وتجربه کنید و او رابسنجید و امتحان فرمایید اگر چنانچه لایق غلامی هست پدری در حق او بکنید و دختر خود ملکه ی آفاق فرخ لقا را به رسم التفات به او بدهید و با دل شاد روانه اش کنید و اگر قابل نباشد و مصلحت ندانید و صلاح دولت شما نباشد باز او را بهطر خوب روانه نمایید والسلام .

 

پطرس شاه همین که مطلب را فهمید نامه را از دست شمس وزیر گرفت و به امیر هوشنگ گفت : فرزند بنشین ! امیر هوشنگ نشست . بعداز ساعتی وزیر امیر هوشنگ عرض کرد : قربانت گردم ! جواب نامه چیست ؟ پطرس شاه گفت : وزیر ! امیر هوشنگ حالا از راه رسیده است و خسته است . من هم با وزیر و امیرانم مشورت نکرده ام . امروز امیر هوشنگ برود در اردویش خستگی بگیرد و چند روز در اینجا باشد تا مشورت و مصلحت از وزیرانم بکنم. هرطور که صلاح دولت من است جواب می دهم !  وزیر تعظیم کرد و امیر هوشنگ هم از جا برخاست مرخصی حاصل کرده با وزیر و چهل امیرش از بارگاه بیرون آمدند و سوار شدند و به جانب اردوی خود رفتند .

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم