X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
شنبه 18 شهریور 1385

 

فصل هفتم - نیرنگ قمر وزیر

 

 

بعد از رفتن امیر هوشنگ پطرس شاه رو به شمس وزیر و قمروزیر و امیرانش کرد که حضرات ! شماها که معتمدان درگاه من هستید وچندین سال است خدمت مرا به صداقت کرده اید ، چه صلاح می دانید ؟ اگر من دختر به امیر هوشنگ بدهم برای دولت من ضرری ندارد و مصلحت هست دختر من خانه ی این جوان باشد یا نه ؟  امیران همگی سر به زیر انداختند . پطرس شاه رو به شمس وزیر کرد گفت : وزیر چه می گویی ؟ مصلحت چیست و چه باید کرد ؟ از دختر دادن من حادثه ای بر نمی خیزد ؟ شمس وزیر از جا برخاست در برابر پطرس شاه تعظیم کرد و عرض کرد ، قربانت گردم ! اگر از پیر غلام جان نثار مصلحت می کنید بنده صلاح دولت شما را نمی بینم که دختر شما در خانه ی امیر هوشنگ باشد . پطرس شاه گفت چرا ؟ عرض کرد : مگر شما به رمل و اسطرلاب من اعتقاد ندارد ؟ پطرس شاه گفت : چرا من اعتقاد زیاد به تو دارم !  شمس وزیر عرض کرد : مندر رمل دیده ام کهستاره ی امیر هوشنگ با ستاره ی ملکه ی آفاق مطابق نیست ! و این دو ستاره ضد یکدیگرند و دختر شما قسمت این پسر نیست ! اگر به زور بخواهید بدهید با فتنه و حادثه برمی خیزد و خونها ریخته می شود و خطر جانی برای امیر خوشنگ دارد و دست این پسر و دختر به یکدیگر نمی رسد و جانها تلف خواهد شد . پطرس شاه گفت : وزیر مگر جوانی بهتر از امیر هوشنگ هست که لیاقت دامادی مرا داشته باشد ! امروز کسی برابر امیر هوشنگ نیست از شجاعت و دولت و جوانی ! اگر من دختر به امیر هوشنگ ندهم به که بدهم که از امیر هوشنگ بهتر باشد ؟ امیر هوشنگ چه عیب دارد ؟  شمس وزیر عرض کرد : قربانت گردم ! بنده عرض نکرده ام امیر هوشنگ عیبی دارد ، الحق امیر هوشنگ امروز در دنیا طاق است و بهتر از اویی نیست ، عرض می کنم بنده در رمل دیده ام که ملکه ی آفاق قسمت امی هوشنگ نیست و اگر دنیا به هم بخورد ملکه و امیر هوشنگ به هم نمی رسند ، اگر در دادن دختر سعی کنید خون هزار نفر در این میانه ریخته می شود ، شما از بنده پرسیدید بنده هر چه می دانستم عرض کردم ! اگر نپرسیده بودید من هم کاری به این کارها نداشتم ، چون نمک تو را خورده ام شما را خبر کردم که فردا اگر حادثه ای رو بدهد نگویی چرا به من نگفتید !  پطرس شاه گفت پس از این قرار دختر من قسمت کیست ؟ شمس وزیر عرض کرد : قربانت گردم ! بنده نوکر هستم ، هر عرضی که می کنم به صداقت و راستیست ، امروز عرض می کنم صد سال دیگر هم می گویم دختر تو فرخ لقا قسمت و مال امیر ارسلان شاه رومی پسر ملکشاه است !به جز امیر ارسلان دخترت را به هر کس بدهی صد هزار خون ریخته می شود ، اگر هم نخواهی دختر به امیر ارسلان بدهی تا چاره ی او را نکنی و پای او از میان به در نرود دخترت را به هیچ شوهری نمی توانی بدهی! اول علاج امیر ارسلان رابکن . آنوقت دخترت را به هر کس می دهی مختاری ! تا امیر ارسلان زنده است این مقدمه صورت نمی گیرد !  پطرس شاه گفت : وزیر ! امیر ارسلان دشمن منست و به خون او تشنه ام ! یک قطره خون او را با عالمی برابر می دانم ! اگر گیر من بیاید او را ریز ریز می کنم ! چگونه دختر من مال امیر ارسلان است ! چه طور دختر به او بدهم ؟ اینکار هرگز نمی شود !  شمس وزیر گفت : پس صبر کن ، امیر ارسلان را که کشتی آن وقت دخترت را شوهر بده . تا امیر ارسلان زنده است نمی توانی این کار را بکنی ! پطرس شاه گفت : پس جواب امیر هوشنگ را چه بدهم ؟ شمس وزیر عرض کرد جواب امیر هوشنگ با من است اگرمی فرمایید بنده به طور خوب جواب می دهم و روانه اش می کنم ، پطرس شاه گفت : چه می گویی ؟ شمس وزیر عرض کرد : قربانت گردم ! هر کس از پادشاهان یا رعیت دختر به شوهر می دهد به قدر شأن و قوه ی خودشان شیر بهایی به جهت عروس قرار می دهند امیر هوشنگ هم از دادن شیر بها ناچار است ، بنده در جواب نامه ی پاپاس شاه می نویسم تا زنده ام با امیر ارسلان شاه جنگ دارم و لشکر مرا شکست داده است و در حقیقت عزا دارم ! اگر امیر هوشنگ دختر مرا می خواهد دو یا سه سال دیگر صبر کند تا من سپاه جمع کنم و دشمن خود را شکست بدهم ، تلافی کارهای او را بکنم ، وقتی که علاج دشمن خود راکردم ، آنوقت ختر من مال امیر خوشنگ است بیاید عروسی بکنیم ،یا آنکه در عوض شیربهای دختر من ، امیر هوشنگ برود و علاج دشمن مرا بکند و سر امیر ارسلان رومی را برای من بیاورد ، آن وقت دختز حق اوست . تا امیر ارسلان کشته نشود من دختر خود را به کسی نمی دهم . اگر امیر هوشنگ فرخ لقا را می خواهد یا امیر ارسلان را علاج کند یا دو سال صبر کند تا من کارم را با امیر ارسلان یکطرفی بکنم ، آنوقت که پدر امیر هوشنگ این سخن را شنید یا صبر می کند ، شما هم صبر کنید تا امیر ارسلان در این شهر بیاید او را بگیریم بکشیم ، او که کشته شد دخترت را به هر کسی می دهی به خاطر جمعی بده ! یا امیر هوشنگ می رود و امیر ارسلان را می کشد یا دست از دختر بر می دارد و به خوبی رفع می شود ، به جلال خدا قسم تا امیر ارسلان کشته نشود شما نمی توانید به احدی دختر بدهید ! دخترت را به هر کس غیر از امیر ارسلان بدهی باخته ای . صد هزار خون می شود ، حالا می گویم و صد سال دیگر هم می گویم تا امیر ارسلان زنده است این کار صورت نمی گیرد !

 

پطرس شاه خواست قدری راضی شود ! رو به قمر وزیر کرد گفت : وزیر تو چه می گویی ؟ قمر وزیر از جا برخاست در برابر تعظیم کرد ، اما امیر ارسلان همین که حرف زدن و گفتار شمس وزیر را شنید در دل گفت : ای قربان دهنت بروم ! جانم تو اینقدر دوستی با من داشتی و من نمی دانستم ! و از شادی روی پا بند نمی شد ، نزدیک بود برود در بارگاه دهان شمس وزیر را ببوسد ، سراپاگوش شده بود که دید قمر وزیر تعظیم کرد و ایستاد . پطس شاه گفت : وزیر چه می گویی ؟ شمس وزیر راست می گوید یا نه ؟ این حرفها را که می زند حقیقت دارد ؟ قمروزیر حرامزاده که سالها بود با شمس وزیر عداوت داشت و معاند بودو پی فرصت می گشت عرض کرد ، خیر قربانت گردم ! راست نمی گوید ! آیا بنده هم از علوم نجوم سررشته دارم و کاهن هستم یا خیر ، همین تنها شمس وزیر رمل و اسطرلاب می داند . اعتقاد به من هم دارید یا خیر ؟ پطرس شاه گفت چرا شما هر دو در علم نجوم قرینه ندارید ! و هرچه شمس وزیر می داند تو هم می دانی ، من هم به شما هر دو یک مقدار اعتماد دارم ، قمروزیر گفت : پس چرا این حرفها که شمس وزیر می گوید در رمل دیده است من ندیده ام ؟ جیقه ی تو را دشمنم شمس وزیر خائن دولتست و دروغ می گوید و هر چه عرض کرده همهدروغست و از روی خیانت کاریست ، چونکه شمس وزیر چند سال است که مسلمانست و از دین ما دستکشیده است ، و امیر ارسلان هم مسلمان است برای آنکه با امیر ارسلان همدین است این دروغها را می گوید . جوان از امیر هوشنگ بهتر کجا یافت می شود ؟ گیرم دختر به امیر هوشنگ ندادی به که می دهی که از او بهتر باشد ؟ دختر تو لایق دست پرورده ی خواجه نعمان هست ، اما لایق پسر پادشاه عظیم الشأن فرنگستان نیست ، قسمت یعنی چه ، مگر اسطرلاب شمس وزیر غیر از اسطرلاب های رسمی است که ما می دانیم ! چرا در رمل ما نشان نمی دهد که دختر مال امیر ارسلان است ، گیرم این حرفها که شمس وزیر زد همه راست باشد و اگر به جز امیر ارسلان دختر به کسی دیگر بدهید خون واقع می شود ، شما هم دختر خود را بخواهید به امیر ارسلان بدهید ، چه طور خواهید داد ! امیر ارسلان که دختر شما را نمی خواهد ، درروم به تخت سلطنت خودش نشسته است و خیال ملکهی آفاق در دلش خطور نمی کند ! شما آدم عقب او می فرستید که بیا من با تو جنگ ندارم و می خواهم دختر خودم را به تو بدهم ! او هم می آید و شما هم از خون الماس خان و سام خان می گذرید و دختر را عروسی می کنید و به او می دهید ؟ آنوقت مردم عالم که این حرفها را بشنوند چه می گویند ! می گویند پطس شاه با آن جلال و اقتدار از یک بچه ی هیجده ساله چنان ترسید که از ترس اینکه یک لشکر از مصر حرکت داده و بی خبر روم را مسخر کرد از خون الماس خان و سام خان و سی هزار لشکر و مملکتی گذشت ، و علاوه دختر خود را هم تملقا پیشکش امیر ارسلان کرد! قربانت شوم ! من هیچ نمی گویم ، هر چه بدتر امیر هوشنگ هم کرده ، دختر به او مده ! اما این ننگ رابه سر خودت می گذاری که ادنی و اوباش فرنگ تو را ملمت کنند ، از اینها گذشته امیر ارسلان مسلمانست و دختر تو عیسوی است وقتی که خواستی ملکه را به او بدهی او فرنگی می شود ، یا این مسلمان ؟ کدام یک از اینکارها را می کنید ؟ پادشاه ! جیفه ات را دشمنم ،شمس وزیر دروغ می گوید ! ستاره ی ملکه با ستارهی امیر هوشنگ مطابق است و شوهری بهتر از این جوان برای دختر تو پیدا نمی شود ، خون گنجشکی هم ریخته نخواهد شد ! عبث حرف این خائن را گوش مدهید ! چند سال است که مسلمانست و با امیر ارسلان رومی رابطه و دوستی دارد ! محض تضییع دولت شما که با شما دشمن است می خواهد شما را میان پادشاهان سرشکسته و خوار کند ، اگر هم بخواهید به جرف شمس وزیر گوش بدهید بنده دیگر نوکری نمی کنم !

 

همین که پطرس شاه کلمات قمر وزیر را شنید ، ساعتی فکر کرد . پس از آن سر بلند کرده به شمس وزیر گفت : حرامزاده ی نمک به حرام ! مسلمانی و با دشمن من رابطه داری ! در حضور من در بارگاه مندروغ می گویی ؟ قمر وزیر چه می گوید می خواهی دختر به ارسلان بدهم و این ننگ را تا قیامت به سر خود بگذارم که پطرس شاه از ارسلان ترسید و دختر خود را به او داد ! محض اینکه همدین او هستی چشم از نان و نمک سی ساله ی ما پوشیدی و می خواهی مرا ضایع کنی !  شمس وزیر در برابر تعظیم کرد و گفت : قربانت گردم ، به جلال خدای هیجده هزار عالم قمر وزیر دروغ می گوید ، من نه مسلمانم و نه با امیر ارسلان دسوتی دارم و نه او را می شناسم ، جیقه ات را دشمنم آنچه عرض کردم همه را راست می گویم و بی خلاف است ، از حرام زادگی و دشمنی می خواهد مرا ضایع کند ، دشمنی به نان و نمکت کرده ام ستاره ی ملکه و امیر هوشنگ ضد یکدیگرند و دست این دو نفر به هم نمی رسد ، و در شب عروسی خونها ریخته می شود!  پطرس شاه گفت : اگر تومسلمان نیستی و امیر ارسلان را نمی شناسی چرا حمایت او را می کنی ومی گویی دخترت را باید به او بدهی ! شمس وزیر عرض کرد : تصدقت گردم ! من کی به شما عرض کردم که دختر به امیر ارسلان بده ! عرض کردم که ستاره ی امیر ارسلان با ستاره ی ملکه مطابق است و الفت دارد گویا قسمت او باشد ، و تا او زنده است نمی نوانید ملکه را به شوهر بدهید ! در طبقش عرض کردم که به امیر هوشنگ بگویید عوض شیربها سر امیر ارسلان را بیاورد ، و یا صبر کند که شما امیر ارسلان را بگیرید بکشید ، آن وقت به هر کس که می خواهید دختر بدهید ! بنده در رمل دیده ام تا امیر ارسلان زنده است این کار صورت نمی گیرد ، شما از جمیع کاهنان و منجمان بپرسید این عرضها که من کردم راست است یا دروغ ؟ قمر وزیر راست می گوید یا بنده ! من از شما سوال می کنم ، در مدت این سی سال که من نوکری شما را می کنم از منچه خیانتی نسبت به دولت شما سر زده ؟ پطرس شاه گفت : تا به امروز از توخیانتی ندیده ام !  شمس وزیر عرض کرد : خائن دولت تو منم یا قمر وزیر کهدر سه سال پیش از این ادعای عشق با ملکه ی آفاق می کرد و پیش شما به خواستگاری فرستاد ! غضبش کردی به توسط من به سر کارش آوردی ! این همان قمر وزیر است که چشم به دختر تو داشت و عاشق دختر توست ، خیانت ا این بشتر چه می شود که نمک تو را می خورد و چشم به ناموس تو دارد ! چه طور شده که حالا دولتخواه تو شد و به مصلحت کشور حرف میزند !  پطرس شاه به قمر وزیر گفت : شمس وزیر چه می گوید ؟ چرا دروغ می گویی و می خواهی فساد برپا کنی ؟ قمروزیر تعظیم کرد و عرض کرد ، به جلال خدا شمس وزیر دروغ می گوید ، مسلمان است و این خاج و زنار را محض تقیه به گردن انداخته است و می خواهد خیانت بکندو شما را ضایع بکند ، اگر در جواب پاپاس شاه سر امیر ارسلان را شیربها بخواهید مردم عالم خواهند گفت : پطرس شاه خودش از عهده ی یک بچه ی هیجده ساله برنیامد و به کسان دیگر عجز آورد و امداد خواست ، این ننگ بدتر از ننگهای دیگر است . شمس وزیر منظورش خفت و بدنامی است ، شما دیدید در یکساعت برابر تو و هفتصد امیر و من چه دروغها گفت که عقل منحیران شد ! با وجود اینکه می دانست چون منی در این بارگاه هست که دروغهای او را درمی آوردم ، بنده اگر دو سال پیش از این غلطی کرد م و حرفی زدم از روی نفهمیدگی بود و سزای خود را دیدم و ترک آنکار کردم ! دیگر چه خیانتی از من صادر شد ، خیانت شمس وزیرهمین بس است که در ملا عام دروغ می گوید دختر تو قسمت امیر ارسلان است و می خواهد تو را ضایع بکند ، از امیر هوشنگ بهتری امروز در دنیا نیست که لیقات دامادی تو را داشته باشد ، و با پاپاس شاه وصلت کردن خیلی برای شما منفعت دارد و مملکت هم یکی می شود ، دشمنان حساب خود را می کنند ، اگر هم می خواهید جنگ امیر ارسلان را به عهده ی امیر هوشنگ بگذارید ، دختر را عروس کن و به دستش بده آنوقت خدمت به اورجوع کن که مردم هم بگویند نوکرش بود و اگر دشمن تو را علاج بکند برای تو فخر باشد نه سرشکستگی ، حالا دولتخواه تو شمس وزیر است یا من ؟ پطرس شاه از سخنان قمر وزیر به سر غیرت آمد و به شمس وزیر گفت : حرام زاده ی نمک به حرام ! چنین دولتخواهی می کنی و با من به مکر و حیله راه می روی !  شمس وزیر رفت سخن بگوید ، پطرس شاه گفت : بس کن حرام زاده ! و جلاد صدا کرد .

 

چو شه فریاد زد جلاد جلاد

 

برآمد از جهان فریاد فریاد


جلاد ازرق چشم زحل هیبت مریخ صلابت از دربارگاه داخل شد ، در برابر تخت پطرس شاه زمین بوسید ، عرض کرد ، قربانت گردم ! آفتاب عمر که رو به زوال نهاده است ؟  پطرس شاه گفت : بزن گردن این حرام زاده ی نمک به حرام را ! جلاد پیش دوید و نطعی از پوست آدم گستر و دست شمس وزیر را گرفت به روی نطع نشانید .

 

نطع بگسترد و برو ریگ ریخت

 

دیو ز دیوانگیش می گریخت

 

برق تیغ را از ظلمت غلاف کشیده عرض کرد : قربانت گردم ! این شمس وزیر است ، شخص بزرگی است ! سی سال خدمت کرده است ! به من فرمودی گردنش را بزنم ، آیا مرخص هستم ؟ از من مؤاخذه نخواهی کرد ؟ بزنم !  پطرس شاه گفت : بزن گردن این زن جلب را ! جلاد تیغ را برکشید و سوال را تکرار کرد که مرخص هستم شمس وزیر را بکشم؟ وزیر است ، خدمت کرده است!  پطرس شاه گفت : بزن ! جلاد دفعه ی سوم عرض کرد : مرخص هستم بزنم ؟ بعد از کشتنش از من مؤاخذه نمی کنید ؟ که شمس وزیر دید هفتصد امیر در بارگاه سرها را به زیر انداخته اند و پطرس شاه دو مرتبه حکم قتلش را داده ، و این دفعه ی سیم است ، دیگر مفری ندارد !

 

به ورزه ای که امیدت برید از همه جا

 

ببین به کیست امیدت بدان که اوست خدا

 

همچنان که زیر دست جلاد بود ، سر به سوی آسمان کرد و اشک از چشمش به روی محاسن سفیدش جاری شد و از ته دل عرض کرد .

الهی !

آنی تو که حال دل نالان دانی

 

احوال دل شکسته بالان دانی

گر خوانمت از سینه ی سوزان ، شنوی

 

وردم نزنم ، زبان لالان دانی