X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
شنبه 18 شهریور 1385

 

فصل هفتم - نیرنگ قمر وزیر

 

 

پروردگارا ! تو که می دانی من مسلمانم و محض رضای تو این حرف را زدم ! روا مدار که در دیار کفر به جرم مسلمانی کشته شوم ! نجاتی کرامت کن ! که تیر دعای شمس وزیر به هدف اجابت مقرون گشت !  پطرس شاه خواست به جلاد بگوید: بزن که به یکباره هفتصد امیر از روی صندلی ها برخاستند و سرها برهنه کردند ، در پهلوی شمس وزیر زیر دست جلاد در میان بارگاه قطار نشستند . پطرس شاه نظر کرد همه امیران را دید که زیر تیغ جلاد با سر برهنه نشسته اند ! تا گفت : گردنش را بزن که امیران از جا برخاستند در برابر پطرس شاه تعظیم کردند ، پادشاه گفت : مطلب چیست ؟ امیران عرض کردند ، قربانت گردیم ! تقصیر شمس وزیر چیست که حکم قتل او را فرمودید ؟  پطرس شاه گفت : مسلمان است و به من خیانت کرده است و در حضور من دروغ می گوید ! امیران گفتند ، مگر در مدت این سی سال که شمس وزیر و ما به در خانه ی تو خدمت می کنیم خیانتی از شمس وزیر دیده اید و به جز قمر وزیر از کس دیگر شنیده اید که شمس وزیر مسلمانست ؟  پطرس شاه گفت : خیر ! من تا به مروز خیانتی از او ندیده ام و حکایت مسلمانی او را نشنیده ام !  امیران عرض کردند ، قربانت گردیم ! اگر تا به حال نمک به حرامی از او ظاهر نشده است ، حالا هم نخواهد شد ، مگر ما امنای دولت تو نیستیم ؟ تنها قمر وزیر اهل این شهر است و شمس وزیر را می شناسد و می داند که مسلمانست ؟چرا ما نمی دانیم / اگر مسلمان بود اقلا از این هفتصد نفر ده نفر از مسلمانی او خبر داشتیم ، چرا غیر از قمر وزیر هیچکس اطلاع از این فقره ندارد ؟ خوب نیست شما به حرف قمر وزیر که سالهاست عداوت قلبی با شمس وزیر دارد و می خواهد او را ضایع کند وزیر اعظم خود را که چندین سال است به صداقت به تو و پدرت خدمت کرده است و جوانی را در خانه ی تو به پیری رسانیده است این طور خفت در میان مردم بدهید و سرشکسته و خوار سازید و حال آنکه موری را از خود تا به حال نرنجانیده است ، و خیانتی از او ندیده اید و به حرف دشمن او که شاید از راه عناد و لجاج حرفی بزند بی آنکهکسی تصدیق قول او را بکند حکم قتل چنین شخصی را می دهید اما دیگر امیدی به این درخانه نداریم ! در صورتی که شما به حرف دشمن شخص او را خفت بدهید و دهن بین باشید . دیگر به چه امید شخص می تواند زندگی بکند ؟ شاید دشمنان ما هم روزی دست بیابند و عرض دروغی به شما بکنند و شما هم بدون آنکه راست و دروغش را مشخص بکنید حکم قتل بدهید ! انسان به چه امیدواری و دلگرمی دیگر خدمت چون تو پادشاهی دهن بین را بکند ! پس بفرمایید ما را هم با شمس وزیر گردن بزنند ! جایی که قمر وزیر ، شمس وزی را که از او بالاتر است به یک کلام دروغ ، به کشتن بدهد ! ما که زیر دست اوییم با ماچه خواهد کرد! هر روز یک بهتان به ما بزند و تو باور کنی و بدون جهت ما را بکشی ! دیگر به چه پشت گرمی جان نثار تو بکنیم و خدمت بکنیم !

 

پطرس شاه همین که سخنان امیرا را شنید قدری آرام گرفت و آبی به آتش غضبش ریخته شد ، گفت : جماعت ! یعنی شماها می گویید شمس وزیر بی تقصیر است و خیانت نکرده است و قمر وزیر او را تهمت می زند ؟  همگی عرض کردند : بلی قربانت گردیم ! تقصیری نکرده است که مستوجب قتل باشد ! پطرس شاه گفت : تقصیر از این بزرگتر چیست که در حضور من دروغ می گوید که دختر تو قسمت امیر ارسلان است که دشمن منست و اگر دختر به امیر هوشنگ بدهی خون ریخته می شود ، منظورش این است که من دختر به امیر هوشنگ ندهم و به دشمن خودم بدهم که در میان پادشاهان سرشکسته باشم ! و دروغی می گوید که در رمل دیده ام ، امیران عرض کردند : قربانت گردم ! این هم تقصیری نیست که شمس وزیر واجب القتل باشد . شاید راست بگوید و در رمل چنین دیده باشد ، شاید قمروزیر هم دیده باشد و بداند و از دشمنی که با شمس وزیر دارد بخواهد دروغ بگوید ! صدق و کذب سخنان ایشان حالا معلوم نیست . شما و ما چه می دانیم کدام یک راست می گویند ؟ پس شما حالا شمس وزیر را مکشید تا بعد از عروسی شاید قمروزیر دروغ بگوید و شمس وزیر راست بگوید ، خون ریخته شود و مملکت خدای نخواسته به هم بخورد وشما هم شمس وزیر را کشته باشد و پشیمانی روی بدهد وچاره نداشته باشید ! حالا بفرمایید شمس وزیر را ببرند در زندان حبس کنند و بنای عروسی را بگذارید ، اگر شب عروسی اتفاقی نیفتاد، شمس وزیر دروغ گفته است ! صبح عروسی می توانید او را بکشید ! آن وقت کسی شما را ملامت نمی کند و اگر هم خدا نخواسته حادثه ای افتاد و شمس وزیر راست گفته باشد که چنین کاهنی را چرا می کشید و فردا برای شما پشیمانی نیست؟  پطرس شاه آفرین کرد و گفت : جماعت ! زنجیر بیاورید ! در ساعت زنجی حاضر کردند و دست شمس وزیر را محکم بستند و زنجیر به گردنش انداختند . اما همین که امیر ارسلان به دربارگاه سخن گفتن قمروزیر و غضب نمودن پطس شاه را دید نبضش ساقط شد ، نزدیک بود که جان از بدنش بیرون برود ، مثل بید می لرزید و مناجات می کرد ، تا آنکه پطرس شاه از کشتن شمس وزیر گذشت و فرمود او را زنجیر کردند و نهیب به زندانیان داد که ببر این زن جلب را در زنجیر خانه زنجیر کن !  زنجیریان سر زنجیر شمس وزیر را گرفت و او را برخیزاند . همین که خواستند از بارگاه بیرون بروند ، شمس وزیر رو به پطرس شاه کرد و گفت : ای پادشاه بی رحم ! به حرف قمروزیر حرام زاده حکم قتل مرا می دهی ! باشد تا روزیکه خیانت قمر وزیر بر تو معلوم شود و بیایی دست مرا ببوسی و بگویی وزیر غلط کردم ! به داد من برس ! طالعت در ترقی بود که امیرانت توسط کردند و نگذاشتند مرابکشی و الا قمروزیرت خدمتی به تو می کرد که دودمانت به باد فنا می رفت ! باشد تا روزی که قدر مرا بدانی و دست مرا ببوسی !

 

این را گفت و او را از دربارگاه بیرون آوردند ، چشمش به دربارگاه به امیرارسلان افتاد که بارگردن کج و رنگ پریده استاده است ، آهسته به زبان رومی گفت : ای امیر ارسلان بی مروت! این قدر به من بروز ندادی تا کار به اینجا رسید ! می خواستم امروز نقشی برایت بزنم بخت یاری نکرد و قمر وزیر حرام زاده نگذاشت ! اگر زنده ماندم و اجل امانم داد به شرط خودم ایستاده ام و تو را به وصل ملکه ی آفاق می رسانم ، اگر مردم که مرا حلالکن ! جوان ! دشمنی این حرامزاده را امروز دید که با تو به چه پایه است ؟ مبادا فریب او را بخوری ، عشق است که ما رفتیم . شمس وزیر را بردند در زندان و حبس کردند . امیر ارسلان با دیده ی گریان به دربارگاه ایستاده بود که پطرس شاه به قمروزیر گفت : حالا تکلیف چیست ؟ به سر شرط خود هستی ؟ اگر دختر به امیر هوشنگ بدهم حادثه ای نخواهد شد ؟ قمروزیر عرض کرد ، جیقه ات را دشمنم چه حد اتفاقی نمی افتد ! شمس وزیر همه ی این حرفها را دروغ گفت . دخترت را به کی می دهی که از امیر هوشنگ بهتر باشد ! همچو دامادی به گیرت نخواهد افتاد . به چند کلام دروغی که شمس وزیر گفت مفت مباز و چنین جوانی را از دستمده ! شما دختر به امیر هوشنگ بدهید اگر سانحه ای روی داد من از جان و مال وعیال التزام می دهم ! شرط می کنم با تو که از دماغ احدی خون نیاید و خون گنجشکی در مملکت ریخته نشود ! تکلیف شما ایسنت که فردا که امیر هوشنگ می آید اذن بدهی و از فردا بنای عروسی را بگذارید . امیران شیرینی بخورند و چند روز عیش باشد ، دخترت را به دست امیر هوشنگ بده بردارد ببرد که پدرش منتظر نباشد ، آخر دختر باید شوهر بکند و شوهری هم بهتر امیر هوشنگ برای ملکه پیدا نمی شود !  پطرس شاه گفت : خلعت ! دردم خلعتی مرصع حاضر کردند . قمروزیر خلعت را پوشید و پطرس شاه شاد و خندان از مجلس برخاست و به جانب حرم روانه شد . بارگاه بر هم خورد . امیر ارسلان مثل برج زهرمار و با حالت زار و دل فکار به جانب خانه ی خواجه کاووس روان شد ، آمد تا رسید به در خانه ، در را کوبید ، خواجه کاووس در را گشود . امیر ارسلان همین که داخل خانه شد ، دست انداخت گریبان را درید و خود را بر زمین زد و از هوش رفت. خواجه کاووس و خواجه طاووس مضطرب شدند . در را بستند و آمدند . خواجه کاووس سر امیر ارسلان را به زانو گرفت ، با هزار تعصب به هوشش آوردند . و امیر ارسلان برخاست نشست و دستمال پیش چشم گرفت و به قدر دو ساعت متصل گریه کرد !  خواجه کاووس و خواجه طاووس گفتند : فرزند ! تو را چه می شود ! چرا گریه می کنی ؟ امیر ارسلان از اول تا آخر حکایت را گفت . خواجه کاووس و خواجه طاووس برای شمس وزیر افسوس زیادی خوردند . امیر ارسلان را به اتاق آوردند . آن شب را تا صبح امیر ارسلان گریه کرد و ابیات عاشقانه خواند و خواجه کاووس و خواجه طاووس او را دلداری دادند .

 

اما همین که پطرس شاه داخل حرمخانه شد و بارگاه بر هم خورد ، خواجه یاقوت به خدمت ملکه ی آفاق آمد ، در برابر تعظیم کرد . ملکه پرسید : خواجه یاقوت ! امروز در بارگاه پدرم چه شنیدی ؟ خواجه یاقوت گفت : ملکه ! مژده ی مرا بده تا بگویم ! ملکه گفت مگر چه شده است ؟ خواجه یاقوت گفت پدرت تو را بخشید به امیر هوشنگ .تا این سخن از دهن خواجه یاقئت بروز کرد ملکه چپ انداز یک سیلی بر بناگوش خواجه یاقوت زد که برق از چشمش پرید . گفت : حرام زاده ! چه مژده ای برای من آوردی ؟ می خواهم سر به تن پدرم نباشد که مرا ببخشد به امیر هوشنگ ! امیر هوشنگ سگ کیست که مرا به او ببخشند ! پدرم سرش را به سنگ زد ! مگر من کنیز او بودم که مرا ببخشد ! غلط کرد آنکه مرا بخشید ! گه خوردی تو که مژده آوردی !  خواجه یاقوت که غیظ ملکه را دید به عقب رفت . کنیزان عرض کردند . ملکه بهسلامت باشد ! تقصیر خواجه یاقوت بیچاره چیست ؟ سیاه نفهم خر خیال کرد شما خوشتان می آید ! اگر شوهر نمی خواهی به پدرت بگو ! خواجه یاقوت را می زنی تقصیر او چیست ! حالا می رود به پدرت می گوید ، آنوقت پادشاه بدش می آید ! دلجویی از او بکنید . می رود فسادی برپا می کند !  ملکه با خود خیال کرد دید بدکاری کرده است ، اگر برود و به پدرش بگوید پادشاه خیال بد می کند ، مبادا بفهمد ملکه عاشق است ، اگر عاشق نیست شوهر بهتر از این کجا هست ، و فسادی برپا می شود !  خواجه یاقوت را خواست و دست به سر و رویش کشید و او را نوازش کرد . فرمود خلعت آوردند به خواجه پوشانید و گفت . خواجه یاقوت جان ! خوب مژده ای داشتی ! اما یکدفعه به من گفتی پدرت تو را بخشید من بدم آمد ! من که کنیز نبودم ! حالا بگو ببینم چه طور شد ؟ امیر هوشنگ چگونه جوانی است ؟

خواجه یاقوت دست ملکه رابوسید و عرض کرد : ملکه ، نمی دانی امیر هوشنگ چه قدر خوشگل است ، من تا به حال جوان به خوشگلی و قد و ترکیب امیر هوشنگ ندیده ام! ملکه گفت : دربارگاه چه حرف شد ؟ خواجه یاقوت تمام حکایت را از آمدن و نامه آوردن امیر هوشنگ و رفتنش و مصلحت کردن پادشاه و حرفهای شمس وزیر و قمر وزیر و حبس کردن شمس وزیر و اذن عروسی دادن همه را گفت .

 

فرخ لقا از حبس کردن شمس وزیر خیلی آزرده شد ، چنانکه نزدیک بود جان بدهد . در کمال افسردگی و پریشانی خواجه یاقوت را مرخص کرد و از جا برخاست یکشبه ی حریر بر سر انداخت . با دو نفر از کنیزان محرم روانه ی قصر پادشاه شد . رسید و قدم به پله گذاشت و بالا آمد و داخل الار شد . دید پدر و مادرش نشسته اند روی صندلی و شراب می خورند . در برابر تعظیم کرد ، پطرس شاه خانه ی آغوش گشود . ملکه را در بر گرفت و صورتش را بوسید و در کنار خود نشانید و گفت : فرزند ! در کجا بودی ؟ چرا پیش من نمی آیی ؟ ملکه عرض کرد : هر جا هستم دعاگو هستم ! پطرس شاه دید چهره ی ملکه برافروخته است و حالتش دگرگون است ، خیلی محطون و افسرده شده است . پرسید : فرزند ! تو را چه می شود ؟ حالت هر روز را نداری ، فکری و پژمرده هستی . دختر عرض کرد ، از بی التفاتیهای شما ، و الا ناخوشی ندارم !  پطرس شاه گفت : فرزند ! این چه حرفست می زنی! من همین تو یک فرزند را دارم . تو را نخواهم که را می خواهم !  ملکه گفت ‚: هیچ مرا نمی خواهی ! اگر مرا می خواستی شوهر نمی دادی که مرا از اینجا ببرند !  پطرس شاه گفت : آزردگی تو برای اینست که تو را به شوهر داده ام ؟  ملکه عرض کرد ؟ بلی ! حالا وقتست که من به خانه ی شوهر بروم ؟ تازه اول خدمت منست ، من باید کنیزی شما را بکنم !  پطرس شاه گفت : آخر چه ! هر وقت باشد باید شوهر بکنی ! من همین تو را دارم و آرزو دارم عروسی تو را ببینم ! هر چه زودتر بشود بهتر است . فرخ لقا گریان شد و گفت : پدر ! بند از بند مرا اگر جدا کنی من شوهر نمی کنم ! این امیر هوشنگ دیگر کیست که می خواهد مرا از شما جدا کند ؟ به خدا قسم اگر یکساعت شما را نبینم دیوانه می شوم و هرگز شوهر نمی کنم !  پطرس شاه گفت : فرزند ! جوانی بهتر از امیر هوشنگ کیست که تو زن او بشوی ؟ شوهری مثل امیر هوشنگ برای تو پیدا شده است گریه می کنی ! اگر تو امیر هوشنگ را ببینی خودت می گویی به جز او کسی را نمی خواهم وعاشق می شوی ! ملکه گفت :هرکس که باشد نمی خواهم !  پطرس شاه گفت : فرزند ! گریه ی تو نفعی ندارئ ! پادشاه گلریز خواهش کرده است و حکما تو را به امیر هوشنگ می دهم . اگر ندهم جنگ می شود. دختر گفت : پس بگویید دو سال صبر کند ! پطرس شاه گفت : خیال کن دو سال دیگر صبر کرد . آخر چه ؟ کاری که دو سال بعد می شود حالا بشود .  کلکه دید هر چه گریه می کند پدرش گوش به این حرفها نمی دهد ، گفت : چه بگویم ! هر چه قمروزیر حرام زاده به شما بگوید باید همان بشود ، از جا برهاست با دل پر غم به قصر خود آمد . کنیزان را از دور خود دور کرد و قصر خود را خلوت کرد و مشغول به گریه و زاری شد .  پطرس شاه به بانو گفت : ملکه جوانست . نمی فهمد ، بگو کنیزانش سرش را گرم کنند و بفرست زنان و دختران قمروزیر و امیران بیایند مشغولش کنند . بانو عرض کرد : به چشم ، اما فرخ لقا در عمارت را به رویخود بسته بود و سرا را برهنه کرده چون باران بهار گریه می کرد و می گفت : ای جوان بی رحم ! چرا از من عاشق بی قرارت بی خبری و در روم مشغول عیش هستی!

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

 

طاقت بار فراق همه ایامم نیست

به خدا و به سرا پای تو کز دوستیت

 

خبر از دشمن و اندیشه ز دشمنانم نیست

خالی از ذکر شو عضوی چه حکایت باشد

 

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

 

قربانت :

 

چه فتاده کای پری رو سر وصل ما ندای

 

دل دوستان نجویی غم آشنا نداری

سخنی ز دوستداران ز ره کرم نپرسی

 

نظری به دردمندان ز ره وفا نداری

نه به رشجه ای امیدم نه به سایه ای نومیدم

 

مگر ای سحاب رحمت خبر از گدا نداری

دل من به غصه خو کرده و لب به شکوه آخر

 

نظر از ره عنایت تو به من چرا نداری

چه کنم چشم مست و لب لعل می پرستت

 

که وفا ز یار خواهند و روا به ما نداری

قربانت گردم !

 تا کی تا چند من از غمت بسوزم و تو فارغالبال با مهوشان رومی در عیش باشی !

 

القصه آن شب را تا صبح به همین منوال نالید و گریه کرد تا هنگامی که عروس خلوت نشین خورشید از حجله ی افق بیرون آمد و عالم را به نور منیر خود مزین ساخت .

 

هر صبح که در پرده رود خسرو هندو

 

بر چرخ رسد کوکبه ی چتر هلاکو


در سرزدن آفتاب امیر ارسلان نامدار در خانه ی خواجه کاووس سر از خواب راحت برداشت ، با خاطر افسرده و دل شکسته و چشمهای اشک آلود به حمام رفت و بیرون آمد ، به اتفاق خواجه کاووس فرنگی به تماشاخانه رفت ، در پشت بساط ایستاد و به مردم شراب می داد که باز از در تماشاخانه سر و کله ی قمروزیر پیدا شد . با خاطر خرم آمد روی نیمکت نشست و فریاد کرد الیاس شراب بیاور ! امیر ارسلان در دل گفت زهر مار ! درد پدرم ! حرامزاده ی مفسد ! کی می شود شمشیر من به خون تو آلوده شود ! قهوه سینی را برداشت ، آمد در برابر قمر وزیر تعظیم کرد ،قمر وزیر خندید و گفت : جوان ! شراب بده ! اگر چه می دانم امروز از من رنجیده و به خونمن تشنه ای ! دیدی دوستت را برابر چشمت خفیف کردم و نگذاشتم دختر را برای تو بگیرد . اگر چه میدانم که اگر هر روز می خواستی بگویی امروز اصلا بروز نخواهی داد ، اما لوطیانه بگو من ارسلانم و جانت را خلاص کن ! دو ماه است به تو هر چه می گویم نمی دانم چرا به من نمی گویی . جوان ! تو پادشاهی ، جای تو در قهوه خانه نیست ! از شاگردی خواجه کاووس چه دیده ای ؟ به من بگو که ارسلانم ! اگر دست تو را به دست فرخ لقا نگذارم و تو را به او نرسانم نامرد روزگار باشم ! جرا معطلی ؟ به من بگو ! امیر ارسلان سه گره به ابرو کشید و چپ به قمروزیر نگاه کرد و گفت : وزیر ! عجب مردکه ی بدپیله ای هستی ! مردکه چکار داری با من ؟ امیرارسلان کیست ؟ این چه ضدیتی است با من گرفته ای ؟ اگر می خواهی مرا بدهی بکشند زودتر ، جانت بیرون بیاید ! مردکه چرا نمی دهی مرا بکشند ؟ من که از دست تو تنگ آمده ام ! دو ماه است داخل این ولایت شده ام از دست تو آب خوش از گلویم پایین نرفته است ! هر چه در این دو ماه به تو عجز کردم ، قسم خوردم ، نمی دانم چه دینی داری که قسم را هم باور نمی کنی ! قمروزیرخندید و گفت:جوان!من روز اول به تو گفتم اگر چنانچه سرمرا هم ببری حق داری و هیچ نمی گویم، اگر بیشتر از این هم غیظ کنی جا دارد ! می دانم کجای تو می سوزد و اگر من جای تو بودم خودم را کشته بودم !حالا ملکه را نمی خواهی امروز بدهمش به امیر هوشنگ ؟ امیر ارسلان گفت : به هرکسی می خواهی بده !به من چه دخل دارد ؟

قمروزیر گفت:پس تو رابه جان ملکه امروز بیا دربارگاه و جای دیروز بایست ببین به کوری چشمت چه طور ملکه را شوهرمیدهم وداغش را به دل تو میگذارم!  این را گفت ودامن امیرارسلان راپر از اشرفی کرد و از تماشاخانه بیرون رفت .  بعد از رفتن قمروزیر امیر ارسلان آمد زرها را درروی میزریخت و لنگ را باز کرده انداخت به یکطرف.