X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
شنبه 18 شهریور 1385

 

فصل هفتم - نیرنگ قمر وزیر

 

خواجه کاووس گفت:فرزندبه کجا می روی ؟گفت: پدر امروزبا من حرف مزن!مرا بگذار به کار خودم و از درتماشاخانه بیرون رفت. باحالت پریشان آمد تارسید به دربارگاه.  قمروزیر به دربان گفت : اگرامروز الیاس فرنگی آمد او را جا بدهید. دربانان امیرارسلان راجادادند ایستاد،اما ملکه ی آفاق فرمود یکی ازغرفه های میدان را پرده کشیدند، با خواجه یاقوت و کنیزان آمدند پشت پرده،که از دهنه ی میدان سواران امیرهوشنگ آمدند،درعقب سواران چشم فرخ لقا برامیرهوشنگ افتاد که سر تاپا غرق جواهر و بر اسب سوار است،جوانی است که قرینه اش در تمام دنیا از حسن و جمال نیست،اما هر چه کرد که شاید ذره ای مهر امیر ارسلان را ازدل بیرون کند ممکن نشد.چشمش که برامیرهوشنگ افتاد با وجود آن حسن و جمال گویا عزراییل به نظرش جلوه کرد، غمگین و پریشان به قصرآمد به گریه و زاری مشغول گردید .

اما همینکه امیرهوشنگ داخل بارگاه گردید،دربرابرتخت پطرس شاه تعظیم کرد و دعا و ثنا به جای آورد و برروی صندلی نشست.وزیر و امیرانش جابرجا نشستند،ساقیان می به گردش درآوردند. چون حریفان را سراز باده ی ناب گرم گردید،وزیرامیرهوشنگ از جا برخاست و عرض کرد :قربانت گردم ! جواب نامه ی امیرهوشنگ چیست؟چه می فرمایید ؟ پطرس شاه گفت :وزیر! امیرهوشنگ فرزند منست ، و دامادی از اوبهترالحال درنظرم نیست.دخترخودم فرخ لقا را به امیرهوشنگ دادم !  قمروزیر فرمود فی الحال چهارصد خوانچه شربت و شیرینی در بارگاه آوردند .ساقی پسران مه لقای فرنگی شربت دادند.اول پطرس شاه و بعدامیرهوشنگ و وزیرو امیران همه شربت خوردند ،نزدیک بود جان ازجسد امیرارسلان بیرون بیاید، بغض بیخ گلویش را گرفته و حالت خود را نمی فهمید!  قمروزیر ملتفت حال امیرارسلان شد،به ساقی گفت :این جام شربت را ببر به آن جوان که در بارگاه ایستاده بده و بگو قمروزیر این شربت را داد و گفت : این شربت به تو تعلق دارد ، بخور ! ساقی جام را گرفت و آمد به امیرارسلان داد و گفت : قمروزیر می گوید این شربت به شما می رسد ، بخورید! امیرارسلان نزدیک بود ساقی را بکشد ! جام را گرفت لاجرعه بر سر کشید و جام را پراز اشرفی کرده به ساقی داد و گفت : به قمروزیر بگو انشاالله مبارکست ، دست از سر ما بردار!  ساقی آمد به قمر وزیر گفت ، قمروزیر خندید و گفت جام دیگر ببر بده و بگو کار از کار گذشت .هستی یا نیستی؟  ساقی آمد گفت. امیرارسلان گفت : برو بگو اینجا هم نمی گذاری آسوده باشم ! چه از جانم می خواهی؟  ساقی آمد به قمروزیر گفت. در این وقت پطرس شاه به قمروزیر گفت :وزیر!   برخیز در تدارک عروسی باش ! کلید خزانه را به قمروزیر داد. قمروزیر حرام زاده از جا برخاست و بیرون آمد. فرمود نقاره خانه به نوازش درآوردند و در شهر جارزدند از امروز تا هفت روز دیگر که عروسی ملکه است،خلایق آزادند و باید همه در عیش باشند ! مردم که جار را شنیدند شهر را آذین بستند و زینت دادند،خلق شهر از پیر و جوان و اعلی و ادنی همه لباس فاخر پوشیدند و در عیش شدند .

 

اما همین که صدای نقاره به گوش امیر ارسلان رسید دیگر طاقت نیاورده ازدر بارگاه با کمال مأیوسی و پریشانی به خانه ی خواجه کاووس آمد! تا رسید به خانه دست انداخت گریبان را درید و بیهوش گردید! بعد از ساعتی که به هوش آمد زلف را پریشان کرد و سر را بر زمین می زد ! وقت غروب خواجه کاووس آمد دیدامیرارسلان آن امیرارسلان هرروز نیست،هر چشم از گریه چون کاسه ی خون گریبان دریده ، صورت خراشیده ،مثل دیوانه های زنجیری سر به زمین می زند و نعره می کشد و سر از پا نمی شناسد و تا کمردرخاک و خون نشسته. گفت: فرزند ! مگر چه واقع شده است، تو که خودت را کشتی ! این چه صورتست ؟ امیرارسلان گفت :پدر دست بر دل من مگذار ! و تفصیل را گفت .  خواجه کاووس گفت:جوان ! از اینکه خودت رابه این صورت کرده ای حاصلش چیست ؟ دختری که او را به دیگری بدهند به چه کار تو می خورد ؟ عشق یعنی چه ؟ تو دهتر را کجا دیده ای او کجا تو را ددیه است ؟ سودای بیهوده است . او که تو را نخواهد ، تو چرا خودت رابرای او به کشتن می دهی ؟ جوان ! بعد از عروسی اگر هزار جان داشته باشی یکی را از دست قمروزیر به در نخواهی برد! بیا حالا که خاطر جمع شدی که دختر شوهرکرده و دیگر به کار تو نمیخورد تا این عروسی برپاست و این حرام زاده ملتفت نیست برو! اسب و خرجی به تو می دهیم برو خودت را به روم برسان و به امر پادشاهی مشغول باش .  امیرارسلان گفت : پدر راست می گویی ! این دختر دیگر به کار من نمی خورد! من هم تو بمیری او را دیگر یک ذره نمی خواهم !دختری که مرا نخواهد به چه کار من می خورد به جان تو حرف تو را شنیدم ! اما حالا از اینجا نمی روم. دو ماه بیکار در این شهرمانم،حالا که عروسی است و تماشاست کجا بروم ؟ این هفت روز هم مهمان تو هستم ،صبح عروسی می روم .

 

خواجه کاووس حرفهای امیرارسلان را باور کرد. گفت :فرزند ! پیرشوی ! این هفت روز هم تو را نگاه می دارم به شرط آنکه صبح عروسی بروی ! امیرارسلان گفت : به چشم ، می روم ! مینای شراب را پیش کشید و دردل گفت : دل غافل ! من چرا خیال بکنم امیرهوشنگی هم در دنیا هست و معشوقه ی مرا به او می دهند !خیال می کنم من از روم به خواستگاری یارم آمده ام و او را به من می دهند و این عروسی تا هفت روز دیگر مال منست ،حال که امیدم هنوز قطع نشده است ، وقتی که دستم از همه جا کوتاه شد، آن وقت چاره یک خنجر است که به شکم خودم بزنم و خود را بکشم! این هفت روزی که از مر من باقی است خودم را بی دماغ نمی کنم! خیال می کنم عروسی مال منست و چند جامی شراب خورد .

خواجه کاووس دید چهره ی امیرارسلان گشوده شد ، و رنگش به جا آمد . گفت: فرزند، چه خیال کردی ؟ امیرارسلان گفت : کی این عروسی تمام می شود ؟ هوای پادشاهی به سرم افتاده خیال رفتن می کنم !

 

همین طور تا ساعت چهار از شب رفته با خواجه کاووس صحبت کرد تا شام خوردندو خوابیدند.  اماچند کلمه از ملکه آفاق بشنوید که وقت عصر پطرس شاه به حرم آمد. خواجه یاقوت خدمت ملکه آمد و گزارش را به عرض رسانید، همین که فرخ لقا شنید پدرش او را به امیرهوشنگ داد و کار از کار گذشت بنا کرد گریه کردن.  پطرس شاه به قصر خود آمد ، از زنان حرم پرسید فرخ لقا درچه کار است و چه می کند ؟ زنان حرم عرض کردند ، قربانت گردیم !ملکه از دیروزتا حال که شنیده است که شما او را شوهر داده اید گریه می کند و می گوید من شوهر نمی خواهم!  پطرس شاه دست بانو را گرفت و به قصر آمد، ملکه را دیدنشسته گریه می کند ، خواجه یاقوت و کنیزان در خدمتش ایستاده اند ، همین که چشم ملکه برپدر افتاد از جا برخاست در برابر تعظیم کرد .پطرس شاه ملکه را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید ، گفت : فرزند عزیزم ! چرا گریه می کنی؟ مگرچه اتفاق افتادهاست ؟  ملکه عرض کرد، پدر!من شوهر نمی خواهم! اگر می خواستی من گریه نکنم مراشوهر نمی دادی! پطرس شاه گفت: فرزند! شوهر چه عیب دارد !چرا شوهر نمی کنی؟جوانی مثل امیرهوشنگ را کسی نمی خواهد؟ ازعقل تو دور است! دختر باید شوهر کند، قدری ملکه را نصیحت کرد و او را بوسید و به بانو گفت: این دختر جوان است نمی فهمد ! زنها را دروش جمع کنید، مگذارید گریه کند .بفرستید زن قمروزیر و دخترش و زنهای امیران بیایند و دور ملکه را بگیرند و سرش را گرم کنند تا آرام بشود، باغ و عمارت را زینت بدهید و در عیش باشید، قدری نشست و برخاست و رفت.

 

بانو و زنان دور ملکه را گرفتند و نصیحتش کردند،ملکه با خود خیال کرد که دشمنی به طاق ابروی امیرارسلان کرده ام اگر بگذارم دست امیرهوشنگ به من برسد، حکماخودم را زنده نمیگذارم! عهد کردم با خدای خودم که به جز امیرارسلان نگذارم دست احدی به من برسد، حالا که یقین می دانم که زندگی من هفت روز است چه لازم که این هفت روز را به تلخی بگذرانم؟ خیال میکنم که مرا به امیرارسلان عروسی می کنند و داماد امیرارسلان رومی است و پای امیرهوشنگ درمیان نیست، هفت شب دیگر مرا به امیرارسلان می دهند،چه لازم که این عیش را به خود زهرمار بکنم ؟صبر می کنم تا شب عروسی ! وقتی دیدم داماد امیرارسلان نیست و کس دیگر است آنوقت خودم را می کشم !و عزم را برخودجزم کرد که داماد امیرارسلان است و این عروسی را برای او و امیرارسلان می کنند،دیگر گریه نکرد،شراب خواست ، چند جامی شراب خورد، لباس و اسباب آرایش خواست،کنیزان آینه و جواهر حاضر کردند و لباس حریر و مروارید آوردند. در بر کرد و هفت قلم مشاطه ی جمال کرد و جعبه ی جواهر را پیش کشید ، اول انگشتر الماس را که سه مثقال زهر هلاهل در زیر نگین داشت در انگشت کرد و خود را غرق دریای در و گوهر نمود و در صدر تالار بر تخت مرصع نشست، کنیزان بزم آراستند، مطربان درساز نواختن شدند، باغ را چراغان کردند و درعیش شدند ، شب را به این طریق گذراندند.

 

روز دیگر پطرس شاه احوال ملکه را پرسید، کنیزان عرض کردند ملکه در کمال خرمی و خوشحالی است می گوید و می خندد و الان از ملکه خوشحالتری نیست.  پطرس شاه خشنود شد،بانوی حرم کس به طلب زنان و امیران فرستاد،همه آمدند.ملکه هم خرم و خندان با همه صحبت کنان می گفت و می خندید، پطرس شاه به بارگاه آمد،امیرهوشنگ هم آمد . بارگاه آراسته شد از آن جانب امیرارسلان از خواب برخاست،به حمام رفت. زلف و کاکل را شست و خود را آراست،به خیال آنکه عروسی مال اوست خرم و خندان به تماشاخانه آمد و به مردم چای و قهوه و شراب میداد که آدم قمروزیر آمد و به خواجه کاووس گفت:حکم پادشاه است که قهوه خانه را زینت بدهی و شبها هم در قهوه خانه تا ساعت هفت باز باشد،خلایق بیایند و شراب و شربت بخورند. خواجه کاووس گفت:به چشم ما حاضریم. که در آن وقت قمروزیر از در تماشاخانه داخل شد، آمد بالای نیمکت نشست،فریاد کرد الیاس شراب بیاور! امیرارسلان گفت:زهر ماربخوری! و قهوه سینی را برداشت، آمد تعظیم کرد و جامی پر شراب کرد و به دست قمروزیر داد، قمروزیر جام را نوشید.دید که در صورت امیرارسلان هیچ آثارکدروت نیست. آنکه دیروز دیده بود نیست،گفت: امیرارسلان! سخت خندانی!امیرارسلان گفت:عروسی ولی نعمت منست چرا غمگین باشم ؟ مگر اهل این شهر کدام یک آزرده خاطر هستند که من باشم؟ قمروزیر گفت:تو دخل به این شهر نداری،راست بگو دیگر چه مکری به خاطرت رسیده است که خودت را به این طورجلوه میدهی!؟ امیرارسلان خندید و گفت:وزیر! پس من به چه ساز تو برقصم؟اگر غمگین باشم می گویی ملکه را می خواهی! اگر خندان باشم که مکر است پس تکلیف من چیست؟قمروزیرگفت:هیچ!جوان. سر به سرت می گذارم،میخواهم با تو صحبت کنم.شراب بده! امیرارسلان چند کوچه و بازار میگردید و می دوید و تمشیت می داد،هروقت گذارش به در تماشاخانه می افتاد پیاده می شد و دو جام شراب می خورد و می رفت، تا هنگامی که آفتاب سر به چاهسار مغرب کشید و شه زنگ عالم را مسخر کرد.

 

شب چو مشکین عمامه برسربست

 

آسمان از تساره زیور بست

زهره بر بام قصر زنگـــــــــــــــــــــاری

 

طاقی از سین و طاقی از زر بست


شب که بر سر دست در آمد، قمروزیر فرمود چراغهای شهر را روشن کردند، کوچه و بازارمثل روز روشن گردید ، خواجه کاووس چراغهای تماشاخانه را روشن کرد و خلایق دسته دسته زن و مرد دست یکدیگر را گرفته در شهر می گشتند و به تماشاخانه می آمدند شراب و قهوه صرف می کردند،امیرارسلان تا سه ساعت از شب رفته در تماشاخانه خدمت کرد و بعد به خواجه کاووس گفت:پدر!می خواهم برم در شهر گردش کنم.خواجه کاووس تماشاخانه را به شاگردان سپرد و دست امیرارسلان را گرفت از در تماشاخانه بیرون آمدند. امیرارسلان دید .

 

عالمی خواهم از این عالم به در

 

تا به کام دل کنم سیر دگر


این شهر شهری که دیده بود نیست، گویا با بخشت عنبر سرشت به نظرش جلوه کرد که اززیادی شمع و چراغ کوچه و بازار چون روز روشن است، و از هر طرف زن و مرد و پسرو دختر جفت جفت دست یکدیگر را گرفته اند می روند و می آیند، عاشقان و معشوقان با هم متفق و مهربان به صحبت،در سر معبرها پنج نفر و شش نفر نشسته اند و صحبت می دارند،ماهرویان و مهرطلعتان و مهوشان همه دسته های گل در دست و لباس دلبری پوشیده اند و گردش می کنند، ازصدای آمد و شد کلسکه ها گوش کر می شود.

امیرارسلان دید عالم عالم دیگر است و اهل شهر وضع دیگر شده اند.او هم با خواجه کاووس گردش میکرد ، و در این دو ماه که در فرنگ بود به درصدهزار از زن و مرد و دخترعاشق پیدا کرده بود، هرکس او را می دید به یکدیگرمی نمودند که الیاس فرنگی است.

 

امیرارسلان به دربارگاه آمد، دید چراغهای بارگاه روشن است.پطرس شاه و امیرهوشنگ و امیران صحبت می دارند،از آنجا گذشته از دروازه بیرون آمدند،امیرارسلان دید اردوی امیرهوشنگ را چراغان کرده اند و در عیشند. هر کجا گذشت عالم دیگری دید. بهشتی مملو از حور و غلمان به نظرش جلوه کرد.تاساعت هفت که از شب گذشت آمدند در تماشاخانه را بستند و به خانه آمدند و خوابیدند روز دیگر هم به همین طریق گذشت.