X
تبلیغات
رایتل
************************************************************************************
یکشنبه 11 بهمن 1388

القصه، تا مدت چهارشبانه روز به همین طور گذشت،صبح روزچهارم باز امیرارسلان به تماشاخانه آمد و به خدمتن مشغول شد که آدم قمروزیر آمد به خواجه کاووس گفت:قمروزیر می گوید :امشب و فردا شب در تماشاخانه بازی دربیاورند و اسباب بازی را حاضر کن ،امشب پطرس شاه و امیرهوشنگ به تماشاخانه می آیند.خواجه کاووس عرض کرد،به چشم،و با عملجات تماشاخانه را جاروب کردند وفرش گستردند و غرفها زینت کردند، نیمکت و میز و صندلی چیدند و تماشاخانه را چون بهشت برین مزین ساختند و اسباب اهل بازی را حاضر کردند.امیرارسلان وقت غروب خودش را به حمام رساند، سرو کله را صفا داد و عطر و غالیه و عتبر بر زلف سود و لباس فاخر پوشید. از حمام بیرون آمده داخل تماشاخانه گردید و لنگ در پیش کمر بست و به خدمت مشغول شد.یک ساعت از شب گذشته چراغ ها را روشن و اسباب بازی را حاضر کردند، و مجمرهای عود را به سوز و گداز درآوردند. خلایق دسته دسته می آمدند و بر صندلیها می نشستند که صدای برو برو بلند شد. از در تماشاخانه پطرس شاه و امیرهوشنگ به اتفاق قمروزیر و امیران داخل شدند،پطرس شاه و امیرهوشنگ در غرفه قرار گرفتند،قمروزیرهم نشست که چشم پطرس شاه در میان آن همه جمعیت بر آفتاب جمال و قد بااعتداب و بر و بال و یال و کوپال و زلف و خال وجوانی و برومندی امیرارسلان افتاد ،جوانی دید که از قد و ترکیب و صورت و اندام قرینه اش در دنیا نیست،از شعشعه ی جمال آن بی مثال چشم پطرس شاه خیرگی کرد و بر صورتش مات شد، از قمروزیر پرسید که این جوان کیست که به جلال خدا من تا به حال بدین حسن و جمال آدم ندیده ام ، این پسر را می شناسی یا نه ؟ قمروزیر عرض کرد، این پسره که در پشت بساط قهوه چی ایستاده است می فرمایید؟ پطرس شاه گفت : بلی، همین را می گوین قمروزیر عرض کرد:قربانت گردم ! این الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس برادرخواجه کاووس است ،پطرس شاه گفت : خواجه طاووس که دروازه به او سپرده است ؟قمروزیرعرض کرد بلی قربانت شوم ! پطرس شاه گفت :بگو شراب بیاورد او را درست ببینم! قمروزیر یکنفر پیش خواجه کاووس فرستاد که الیاس را شراب و مزه بده به دستش بیاورد خدمت پادشاه ،آن شخص آمد به خواجه کاووس گفت : خواجه کاووس به امیرارسلان گفت :فرزند !برخیز شراب رداربه خدمت پادشاه برویم ! امیرارسلان قهوه سینی را در دست گرفت . با خواجه کاووس از پله های غرفه بالا آمدند،امیرارسلان در برابر پطرس شاه تعظیم کرد و با زبان فصیح گفت : گرگ که از مهابت تو به ره مانده میش را بردارد از زمین و به دوش شبان دهد روزگارت همه خوش باد که در دولت تو روزگار همه خلقان به سلامت گذرد! عمر و دولتت را عیسی بن مریم زیاد کند پطرس شاه محو جمال و فصاحت و بلاغت امیرارسلان شد و به قمروزیر گفت :این پسر خواجه طاووس کجا بودکه من تا حال او را ندیده ام؟ قمروزیر عرض کرد : قربانت گردم !این پسردوماه است که در این شهر آمده است و همه ی امیران او را می شناسند و مکرر همه او را دیده ایم. پطرس شاه گفت:کجا بود که دو ماه است تازه آمده است؟ قمروزیرعرض کرد:این پسر به سن هشت سالگی از مکتب گریخته است و خواجه طاووس هم هرچه تجسس کرد او را نیافت، مدت ده سال بود رفته بود تا دو ماه پیش از این هوای پدر و مادر به سرش افتاده است و آمده است به نشانه ی پدرش را پیدا کرده است ،پدرش هم او را به دست عمویت سپرده است و حالا شاگرد خواجه کاووس است، پطرس شاه رو به امیرارسلان کرد و گفت : پسر ! در این مدت ده سال کجا بودی؟ امیرارسلان در برابر تعظیم کرد و عرض کرد :قربانت گردم!بنده در طفولیت هوای سیاحت به سرم افتاد،رفتم در این مدت ده سال جمیع جزایز هندوچین و هفت بلاد فرنگ را گردش کردم ، و بعضی علوم را هم ماهرشدم و هفت زبان را یاد گرفتم و در این اوقات حب وطن و هوای پدر و مادر به سرم افتاد،آمدم،پدرم را شناختم.حالا دو ماه است که در قهوه خانه پیش عمویم هستم و خدمت می کنم. پطرس شاه از فصاحت و بلاغت و حسن و قد و اندامش مبهوت شدو گفت :الحق خیلی خوب جوانی است و به خواجه کاووس گفت:در حقیقت این جوان حیف است که با این محسنات شاگرد قهوه چی باشد،لیاقت منصبهای بزرگ دارد، انشاالله بعد از عروسی وقتی که از کارعروسی فارغ شدیم الیاس را خودت بیاور در بارگاه تا من شغل و منصبی به او بدهم که بیکار نباشد. خواجه کاووس عرض کرد.به چشم! اما پطرس شاه و امیرهوشنگ و امیران از نگاه کردن به امیرارسلان سیر نمی شدند،آن شب هیچکس از اهل تماشاخانه ملتفت بازی نشدند و همگی محو جمال امیرارسلان بودند ،امیرارسلان هم چست و چابک خدمت پطرس شاه را می کرد و شرابمی داد تا آنکه بازی تمام شد و مردم متفرق شدند. پطرس شاه از جا برخاست و به خواجه کاووس گفت:فردا شب هم بازیست و یک چنگ جواهر در دامن امیرارسلان ریخت و با امیرهوشنگ و قمروزیر و امیران که بودند بیرون آمدند، اما امیرهوشنگ و امیران هر کدام دامن امیرارسلان را پر از زر و جواهر کردند،آن شب به قدر ده هزار تومان پول به امیرارسلان دادند .بعداز رفتن پطرس شاه امیرارسلان همه ی زر و جواهر را به خواجه کاووس داد ومردم را بیرون کردند و چراغها را خاموش کردند و در را بستند و به خانه آمدند و استراحت کردند، روز دیگر که آفتاب گلرنگ به امر ملک با فرهنگ از دریاهای پر نهنگ و کوه های پر پلنگ سر به در آورد و عالم را به نور منیر خود منورساخت. دگر روز کاین لعبت زرنگار بر آمد بر ایوان نیلی حصار ز دود از رخ دهر زنگ ظلام نگونسار شد رایت شاه شام



دربرآمدن آفتاب جهانتاب بازبه طریق هر روز عیش و شادی برقرار بود،و امیرارسلان باز به تماشاخانه آمد.
اما ملکه ی آفاق در بالای تخت زرنگار با صد تمکین و وقار نشسته بود که از درتالار سر و کله ی خواجه یاقوت پیدا شد، در برابر تعظیم کرد، فرخ لقا پرسید:خواجه در کجا بودی؟ دیشب در تماشاخانه چه بازی بود؟ خواجه یاقوت عرض کرد: ملکه ! راستی می خواهی عرض کنم من نفهمیدم! ملکه گفت:مگر در تماشاخانه نبودی؟ عرض کرد چرا بودم !ملکه گفت پس مرده بودی که نفهمیدی ! سبب آنکه مات شده بودی چیست؟خواجه یاقوت عرض کرد : تصدقت بروم! مگر من تنها متحیر بودم بلکه پدرت با داماد و جمیع اهل تماشاخانه دیشب هرکس بود هیچ کس ملتفت بازی نبود و نفهمید! فرخ لقا تعجب کرد و گفت:خواجه چه می گویی؟ مگر درتماشاخانه چه بود؟ چه اتفاقی افتاده بود و چه تان بود؟خواجه یاقوت عرض کرد:قربانت گردم! پدرت و ما همه بر جمال الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس مات بودیم! 

به محض آنکه اسم الیاس فرنگی به گوش ملکه رسید بی اختیار دلش فروریخت و قلبش تپید و رنگش پرید و حالتش دگرگون شد،دست و پایش لرزید و با خود گفت:دل غافل! از شنیدن اسم یک پسر قهوه چی من چرااین طور شدم، آیا این کیست؟ به خواجه یاقوت گفت: خواجه ! مگر پسر خواجه طاووس چگونه جوانی است که پدرم و اهل تماشاخانه بازی را ندیدند و محو جمالش شدند؟خواجه یاقوت گفت : ماکه ! نمی دانی به جلال خدا دشمنی با نمکت کرده ام که از بدو خلقت آدم تا کنون خدا مثل الیاس فرنگی از حسن و جمال نیافریده و بعد از این مثل این جوان به دنیا نخواهد آمد، امروز در کره ی ارض ثانی و تالی ندارد. در همه ی فرنگ بلکه دردنیا قرینه اش به وجود نیامده و نیست کسی که بتواند در حسن و جمال با او برابری کند، چنانکه دیشب پدرت و داماد و جمیع امیران چشم ازصورتش بر نمی داشتند و زن و مرد تماشاخانه مات شده بودند، و هیچکس ملتفت بازی نشد! آنقدر خواجه یاقوت تعریف کرد که نزدیک بود فرخ لقا جان بدهد، از یک شنیدن اسم عاشق و مایل شد و گفت :خواجه یاقوت یک حرف از تو می پرسم به جلال خدا اگر راست گفتی هزار تومانت می دهم !خواجه یاقوت گفت:بفرمایید! ملکه گفت :خواجه ! تو رابه خدا الیاس فرنگی بهتر است در حسن و جمال و قد و ترکیب و جوانی یا امیرهوشنگ !؟ خواجه یاقوت سری تکان داد و گفت:ملکه راست بگویم یا دروغ ؟ملکه گفت:راست بگو،خواجه یاقوت گفت:ملکه! دشمنی عیسی بن مریم کرده ام صد مثل امیرهوشنگ باید حلقه ی غلامی این پسر را به گوش بکشند!امیرهوشنگ که سهل است، اگر بدت نیاید به جلال خدا در حسن و جمال صد مثل تو که مشهورآفاقی به گردش نمی رسی، و از خوشگلی تو بایدکنیزی او را کنی! مگر مادر دهر قرینه اش را به وجود بیاورد،هر چه بگویم کم گفته ام! 

ملکه دل و دین و ایمانش به تاراج رفت ،در ظاهر به خواجه یاقوت گفت:خواجه هذیان میگویی! یعنی پسر قهوه چی از من خوشگلتر است؟خواجه یاقوت عرض کرد: بلی ،از شما خوشگلتر است. ملکه گفت:من امشب به تماشاخانه می آیم و این پسر را می بینم. اگر من از اوخوشگلتر باشم چه کارت کنم؟خواجه یاقوت گفت:گوش و بینی مرا ببر. اما اگر او از شما خوشگلتر بود به من چه می دهی؟ دختر گفت: هرچه می خواهی به تو می دهم! خواجه یاقوت گفت:با من شرط کن وقتی که به شهر گلریز رفتی مرا خواجه باشی خودت بکنی!ملکه گفت:خیلی خوب، قلمدان بیاورید. کنیزان قلمدان آوردند. دختر نوشت قربان خاکپای جواهرآسای مبارکت شوم،دیشب هر کس به تماشاخانه رفته است تعریف زیادی از تماشاخانه می کند. در این چند سال هم من تماشاخانه را ندیده ام چون مرا از نظر انداخته اید و چند روز دیگر از خدمت مرخص می شوم،خیلی دلم می خواهد تماشاخانه را ببینم،مرخص بفرمایید امشب بیایم تماشاخانه،سر عریضه را بست و به دست خواجه یاقوت داد و گفت:ببر خدمت پدرم جواب بیاور! 

خواجه یاقوت عریضه را گرفت و به خدمت پطرس شاه آورد، وقتی است که پطرس شاه می خواهد از حرم بیرون برود که خواجه یاقوت در برابر تعظیم کرد، پطرس شاه گفت:خواجه! فرزندم در چه کار است؟خواجه یاقوت عرض کرد:الحمدالله دماغ است، این عریضه را نوشته است.پطرس شاه عریضه راگرفت و خواند و خندید و قلمدان خواست و گوشه ی عریضه نوشت :فرزند عزیزم!خواهش کرده ای به تماشاخانه بروی،بسیار خوب امشب می گویم جا برایت معین کنند بیا تماشا کن.چرا دیروز نگفتی؟ البته امشب بیاکه بی تو صفا ندارد و کاغذ را به دست خواجه یاقوت داد و بیرون آمد و بر تخت نشست . یکی از محرمان را طلبید و گفت: برو در تماشاخانه و به خواجه کاووس بگو امشب فرخ لقا به تماشاخانه می آید، یک غرفه که از همه روبروتر و بهتر باشد زینت بده، آن شخص به تماشاخانه آمد، سر بیخ گوش خواجه کاووس گذاشت و پیغام را گفت .خواجه کاووس عرض کرد:برو عرض کن به چشم درست می کنم . بی خود دل امیرارسلان فرو ریخت . آمد به خواجه کاووس گفت : خواجه کاووس ! این مرد در گوش تو چه گفت؟ خواجه کاووس گفت تا مژده ندهی نمی گویم! امیرارسلان قسم داد. خواجه کاووس گفت امشب ملکه به تماشاخانه می آید پادشاه آدم فرستاده که جا معین کنم ، این خدمت به تو تعلق دارد، برو آن غرفه ی روبرو رادرست کن و جاروب کن! امیرارسلان نزدیک بود که جان بدهد.بی اختیار زمین را سجده کرد و گفت: قربان دهنت بروم! 

بدین مژده گر جان فشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست

این را گفت و دامن را بر کمر ز و خاک غرفه را با مژه ی چشم پاک کرد و با دسته ی سنبل زلف جاروب کرد و گلاب پاشید و عطر بیخت و مجمر سوخت و عود و عنبر در آتش ریخت و فرش حریر زرتار گسترد و چلچراغ آویخت و جار و لامپا و میز و نیمکت و صندلی چید و گلدانهای پر گل روی میز گذاشت، عرق چون گلاب از یمین و یسارش می ریخت و زلف و کاکلش پر گرد و غبار شد و تا عصر آن غرفه را رشک روضه ی رضوان ساخت. نزدیک عصر بیرون آمد، درغرفه را بست و از تماشاخانه بیرون آمد و خود را به حمام رسانید، زلف و کاکل را با مشک و گلاب شست و غباراز زلف و رخسارش پاک کرد و آیینه ی صورت را جلاداد و عطر و غالیه بر زلف پاشید و تن و بدن رابا گلاب شست و شو کرده چون قرص خورشید تابنده از حمام بیرون آمد، لباس اعلای قیمتی پوشید و زلف را چون دسته ی سنبل تر بر اطراف سر پریشان کرد و مشک و عنبر بر خود زد و قد افراخت و چون یک بهشت غلمان به تماشاخانه آمد. خواجه کاووس و سایرین حیران شدند، چنان حسنی از امیرارسلان مشاهده کردند که عقلشان حیران شد، دیدند امیرارسلانی که هر روز می دیدند نوکر این امیرارسلان نمی شود! تعجب کردند که خدا چه قدر حسن به این پسر داده است، امیرارسلان دیگر به سر پا بند نبود و از شادی در پوست نمی گنجید و چون مجهولان و دیوانه ها راه می رفت ونمی فهمید با که سخن می گوید و به زبان حال می گفت: 

به گوشم مژده ی وصل از در و دیوار می آید دلم هم می تپد البته امشب یار می آید

به خواجه کاووس گفت: پدر ! این چه حالتست که من در خود مشاهده می کنم ! نزدیکست جان از تنم بیرون بیاید!طالع ناسازگارم مدد کرد. هرگز گمان نداشتم که چشمم به جمال یار روشن شود ! خواجه کاووس گفت: جوان !بخت یاری کرد و الا در این چند سال هرگز ملکه به تماشاخانه نیامده است، این از طالع تو بود که چنین اتفاقی افتاد، حالا برو چراغهای غرفه را روشن کن . 

گهی پاش ز ابر دیدگان آب گه از مژگان بروبم خاک ره را

امیرارسلان گفت: پدر من باید امشب جان نثار تماشاخانه بکنم! فندک را به دست گرفت، به غرفه درآمد وچراغها را روشن می کرد و می گفت: 

خبرم رسیده امشب بریار خواهی آمد سر من فدای آن رع که سوار خواهی آمد!
به عیادتم نگارا قدمی تو رنجه فرما پس از آنکه من نباشم چه کار خواهی آمد

الغرض ابیات عاشقانه می خواند و خدمت می کرد و منتظر بود. عرض کنیم از ملکه ی آفاق فرخ لقای فرنگی، همین که خواجه یاقوت از پطرس شاه دستخط آورد و ملکه از مضمونش مطلع شد به قدری خوشحال شد که از شادی در پوست نمی گنجید،در ساعت خلعت زرنگاری به خواجه یاقوت داد. خودش در کمال تردماغی نشسته، اماساعت به ساعت عشق الیاس فرنگی در دلش زیاد می شد و هر چه می خواست که آنی از خیال غافل بشود ممکن نمی شد و هر ساعت زنبور محبت نیش برقلبش می زد.هر چه می خواست آرام بگیرد نمی توانست،با خود گفت:ای دل!خون شوی که هر ساعت از پی یکی می روی! این چه حالت است که من دارم ! گاهی عاشق امیرارسلان می شوم که شبها تا صبح از فراقش خواب ندارم و روز آرام نمی توانم بگیرم! حالا به محض شنیدن اسم پسر قهوه چی دل و دین از دستم می رود! هر چه می خواست که ببیند امیرارسلان را بیشتر می خواهد یا الیاس قهوه چی را ؟ دید امیرارسلان و الیاس را تشخیص نمی تواند بدهد، هر دو را یک قدر ویک اندازه می خواهد، تعجب کرد اما هر کدام از خواجه سرایان و غلام بچه ها که درتماشاخانه رفته بودند به خدمت ملکه آمدند، هر یک یکنوع تعریف کردند و توصیف نمودند که دل ملکه بیچاره خون شد و گفت: 

یا صنم یا صنم از خلق جهان می شنوم این صنم کیست که عالم همه بتخانه ی اوست

از جا برخاست و به حمام رفت، سر و تن را با مشک و گلاب شست، چون یک خرمنماه از حمام بیرون آمد،لباس حریر فرنگی مکلل به الماس پوشید و دربرابر آیینه ی بدن نمای فرنگی نشست هفت قلم مشاطه ی جمال کرد و دو عقرب جرارزلف رادر ماهتاب صورت انداخت. 

آن عنبرین دو زلف که رقاص روی اوست گاهی به شکل دال و گهی شکل لام کرد

شصت و یک تار گیسوی عنبرین فام را چون خرمن مشک بر اطراف ریخت و نیم تاج مکلل به الماس برگوشه ی سربند کرد و کمربند جواهر بر میان بس و سر تا پادر میان در و گوهر غرق گردید، تا هنگام عصر به قدر سی مرتبه خود را آراست و بر هم زد و طور دیگر خود را آرایش نمود، آن قدر حسن خود را جلوه داد که هوش از سر تمام کنیزانش پرید، تا امروز ملکه را به این حسن و جمال ندیده بودند . همه حیران جمال ماه مثالش شده بودند ،ملکه هم از عشق پسر قهوه چی آرام نداشت. تا شب بر سر دست درآمد و جهان لباس عباسیان پوشید، یکساعت که از شب گذشت همه اهل بازی حاضر شدند و مردم همه آمدند، تماشاخانه آراسته شد، پطرس شاه خواجه یاقوت را گفت : برو ملکه را بیاور و خودش با قمروزیر و امیران و وزیران سوار شدند و به تماشاخانه آمدند و بر جای خود آرام گرفتند. 

قمروزیر نظر کرد امیرارسلان را دید که چون یک خورشید رخشان یا ماه تابان شاد و خندان در پشت بساط ایستاده،چشمش از پرتو جمال خورشید مثالش خیره شد و پیش آمده سلام کرد: امیرارسلان علیک گفت. قمروزیر گفت:جوان ! شب به خیر!امشب تو را چه می شود که اسباب دلبری را از هر جهت آماده کرده و خوشحال وخرمی، امیرارسلان گفت: توقع داری ما دو ماه یکبار حمام نرویم که اسباب دلبریست! دل که را می خواهم ببرم؟ قمروزیر گفت همیشه حمام میرفتی چرا خودت را این طور نمی آراستی؟ ملکه ی بیچاره خودش گرفتار هست دیگر این چیزها لازم نیست! امیرارسلان گفت: وزیر!چراتو مرا ول نمی کنی؟ امشب چه جای این سخناناست!چرا اسم ملکه را می آوری خوب نیست دختر پادشاه را بدنام کنی! من ملکه را کجا دیده ام ؟ ملکه کجا مرا می شناسد ؟ دست از این حرف زدن بردار!قمروزیر خندید و گفت:جوان تو به خیالت می رسد من باتو دشمنم!می خواهم ببینم کیستی! به جلال خدا از من دوستترنداری !خواجه کاووس و خواجه طاووس به تو گفته اند قمروزیر با تو دشمن است یاخودت این خیال را می کنی؟جوان بی عقل! این قدر خیال نمی کنی که اگر من با تو دشمن بودم همان روز اول که تو را دیدم شناختم، یک کلام می گفتم این امیرارسلان است، تو را می گرفتند و می کشتند! یا دیشب که پطرس شاه احوال تو را از من پرسید اگر دشمن بودم بروز می دادم، پس بدان که دوست تو هستم! دلم می خواهد آزاری به تو نرسد،چرا یک کلام به من نمی گویی؟امیرارسلان گفت: تو را به خدا قسم می دهم یک امشب مرا آسوده بگذار فردا هر چه می خواهی به من بگو، آنوقت امیرارسلان هستم به تو می گویم اگر هم نیستم میگویم! قمروزیر خندید و گفت:حق داری!می دانم احوالت به جا نیست! تو را بخشیدم ! این را گفت و آمد درغرفه نشست.امیرارسلان دردل می گفت:خدایا چرا ملکه نمی آید ! 

گفت خواهم کشت عاشق را به صد جور و جفا دیر می آید مگر از انتظارم میکشد

و چشمش به راه بود و می گفت: 

مفرست سوی خبرخویش کامدم من می روم ز خویش تو پیش از خبر بیا

با خود در گفتگو بود، اما خواجه یاقوت به خدمت ملکه آمد.عرض کرد:ملکه اهل تماشاخانه منتظرند تشریف بیاورید،ملکه سپند آسا از جا برخاست و گفت خواجه همان شرط است که کرده ام، اگر از من خوشگلتر نباشد تو را خواهم کشت، خواجه یاقوت گفت: اگر از شما بهتر باشد به من چه خواهید داد؟ ملکه گفت:خواجه! اگر او را پسندیدم هر چه بخواهی به تو می دهم به شرط آنکه او را از نزدیک ببینم .خواجه یاقوت گفت:چه طور می شود؟ دختر گفت:وقتی که ازمیان تماشاخانه می گذریم به او که می رسیم بازوی مرا فشار بده تا من بدانم و درست او راببینم . خواجه یاقوت قبول کرد و به اتفاق خواجه یاقوت و دو نفر کنیز محرم به تماشاخانه آمدند. امیرارسلان به در تماشاخانه ایستاده بود که دید صدای برو برو بلند شد. امیرارسلان به جای خود آمد و ایستاد و تیر غمزه را در کمان ابرو نهاد و مستعد ایستاد که از در تماشاخانه غلامان ملکه داخل شدند. امیرارسلان نظر کرد در عقب غلامان و خواجه سرایان چشمش بر آفتاب جمال وقد با اعتداب ملکه ی آفاق افتاد،حور شمایل صنمی را دید که از جایی که آفتاب طلوع می کند تاجایی که غروب می کند مادر گیتی نظیرش را نیاورده ،سرو قدی رامشاهده کرد که از زلف و گیسو و چشم و ابرو و لعل لب و چاه زنخدان و ترکیب و اندام روزگار مثلش را به خاطر ندارد! همین که از درتماشاخانه داخل شد گویا خورشید طلوع کرد! 

بر افکندند از خرگه نقابی عیان شد در دل شب آفتابی
نگاری با تغافل دوش با دوش وفاداری به استغنا هم آغوش
بلا و فتنه چاووشان راهش اجل فرمانبر چشم سیاهش
گشوده هندوی زلفش دکانی به هر مویی نهاد نرخ جانی
در آن بازار کایمان در خطر بود متاع کس میاورکش مخر بود
تو گویی گشت طالع آفتابی که گفت از طلعتش روشن در و بام

چشم امیرارسلان که برآن جمال افتاد نزدیک بود نعره بزند،باز خودداری کرد،زانوهایش سست شد و رنگ از رویش پرید و اندامش به لرزه درآمد و در حالت سکرات افتاد،چشمش احول شد و سراپا چشم شد و محو جمال آن نیکو خصال گردید هر چه نظر می کرد مایلتر می شد تا دختر میان تماشاخانه رسید.خواست از پهلوی امیرارسلان بگذرد خواجه یاقوت آهسته بازوی ملکه را فشار داد گفت طرف راست را ببین!ملکه حلقه های چشم مست را به جانب امیرارسلان برگردانید.از دو قدم فاصله چشمش بر آفتاب جمال و زلف و خال امیرارسلان افتاد، دید تا آسمان سایه بر زمین انداخته است،چشم جهان بین فلک چون او ندیده،از قد و ترکیب ثانی سهراب یل و از حسن و جمال تالی حضرت یوسف علیه السلام! قد چون سرو آزاد،گردن کشیده، سینه فراخ،شانه پهن، بازوی قوی،کمر باریک،چهره چون طبق یاقوت رمانی، قدسرو جویبار زندگانی،لب چون لعل بدخشانی، دو چشم مست فتنه انگیز چون دو نرگس شهلا، ابرو چون کمان رستم تا بناگوش کشیده،پشت لب را تازه آب بقا سبز کرده، دسته ی سنبل زلف را چون خرمن مشک بر اطراف پریشان کرده هزار یوسف مصری در چاه زنخدانش اسیر! 

دو زلفش تا کمرگاه از سر دوش همه چین و شکنج و حلقه و دام
نه هرگز چون رخش فردوس خم نه هرگز چون قدش شمشاد پدرام
قد موزونش یک بستان صنوبر صنوبر بار اگر آورد بادام
میان مژگان چشمش تو گویی غزالی خفته در چنگال ضرغام
نگه دل د وزتر از تیر رستم مژه برگشته تر از خنجر سام
دمیده خط مشکین گردرویش چو در پیرامن آمرزش آثام
سهی سرویش زیر خرمن ماه سیه سنگیش ریز نقره ی خام
مژه در خستن تن بسته همت نگه در بردن جان کرده اقدام

چنین جوانی را دید، به محض آنکه چشم هر دو به فاصله ی دو قدم بر یکدیگر افتاد یکبار هزار تیر دل دوز از صف مژگان هر یک جستن کرد و تا پر بر سینه ی هر دو نشست، زانو های ملکه سست گردید و طایر روح از آشیانه ی صورتش پرکشید و پاهایش لغزید که خواجه یاقوت زیر بازویش را گرفت و بلند کرد و گفت:حواست کجاست؟ کجا را نگاه می کنی؟خودداری کن که رسوا میشوی! ملکه خود را جمع کرد و گفت:خواجه پایم به یک چیزی خورد، خوب شد که مرا گرفتی!خواجه خندیدو ملکه را به غرفه رسانید، ملکه در روی صندلی نشست و کنیزان در عقب سرش ایستادند ،اما نه ملکه چشم از صورت امیرارسلان برمی داشت و نه امیرارسلان. هر دو خیره خیره به هم نگاه می کردند و به ایما و اشاره با هم سوال و جواب میکردند که دیگر بر ملکه تاب نماند،به خواجه یاقوت گفت:خواجه صدق و کذب سخن تو بر من ظاهر نشده است! الیاس را به چشم خریداری نگاه نکردم! خواجه یاقوت گفت:پس چرا می خواستید زمین بخورید؟ اگر من نبودم رسوا می شدید! ملکه گفت:خواجه!این چه سخن است! پایم لغزید نزدیک بود زمین بخورم والا من این پسر را یک نظر بیشتر ندیدم! خواجه یاقوت عرض کرد:حالا چه باید کرد؟ملکه گفت برو و بگو ملکه شراب می خواهد،او را به تنهایی با چند مینای شراب بیاور تا درست او را ببینم که راست میگویی یا دروغ؟ 

خواجه یاقوت از غرفه به زیر آمد و گفت:الیاس شراب از برای ملکه بیاور!امیرارسلان از خدا خواست، چند مینای شراب و جام و مزه در قهوه سینی چید و سینی را برداشت از پله های غرفه بالا آمد و در برابر تعظیم کرد،می و مزه را دربرابر ملکه روی میز گذاشت و ایستاد، دیگر قوت به دست و پای هیچ کدام نمانده بود، دل هر دو چون مرغ نیم بسمل می تپید،تا دو ساعت هیچکدام یارای حرف زدن نداشتند، بعد از زمانی ملکه به خواجه یاقوت گفت: من امشب سرم به شدت درد می کند! کنیزان را به غرفه ی دیگربفرست، اینجا کوچک است قلبم خفگی میکند! به کنیزان گفت:بروید بنشینید!کنیزان رفتند. خواجه یاقوت ماند، اما ملکه بعد از خجالت زیاد رو به جانب امیرارسلان کرد و گفت:جوان! شراب بده! امیرارسلان تعظیم کرد پنبه از سر مینا برداشت، جامی پر کرد به دست ملکه داد. 

میی کز عکس آن چون ذره از مهر چنین ها رقص کردندی در ارحام
می صافی درون ساغر زر به بوی ضیمران و رنگ بستام
خرد پرداز و مستی بخش و دیرین صفا پرورد و عنبر بوی گلفام

ملکه در اثنای جام گرفتن دست امیرارسلان را فشار داد و جام را بر لب نهاد، لاجرعه بر سر کشید و به دست امیرارسلان داد و امیرارسلان دوباره پر کرد و به دست ملکه داد.ملکه جام را گرفت و قدری خورد و به دست امیرارسلان داد و گفت:بخور! امیرارسلان جام را سر کشید و دوباره پر کرد: 

پس از نه جام می یا هشت یا ده بیش یا کمتر چه داندحال مستی خاصه دربرهرکه جانانش

همین که مست شدند ملکه به امیرارسلان گفت:اسمت چیست، کیستی؟ امیرارسلان گفت: قربانت گردم! من غلام تو الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس هستم!دختر گفت:از خواجه طاووس خیلی دور است که پدر تو باشد!پس در این چند سال کجا بودی؟ امیرارسلان عرض کرد:بنده الان مدت ده سال است که در بیابان و جزیره ها گردش می کنم و تازه دوماه است به خدمت پدرم آمده ام و پدرم مرا به دست عمویم سپرده است و در تماشاخانه خدمت میکنم.ملکه گفت:پدرم تو را دیده است؟ گفت:بلی! دیشب به خدمت پدر رسیدم،خیلی التفات فرمودند،ملکه گفت: قمروزیر تو را دیده است؟عرض کرد:بلی!رابطه ی محبت و رشته ی دوستی در میان من و او محکم است.القصه امیرارسلان هی شراب به ملکه داد و فرخ لقا از او احوال پرسید و آخر به ایما و اشاره هردو به هم اظهار عشق کردند و درد خود را آشکار کردند. مدت شش ساعت با چشم و ابرو راز و نیازمی کردند،همین که هفت ساعت از شب دیجور گذشت بازی تماشاخانه تمام شد و پطرس شاه از جا برخاست به اتفاق امیران از تماشاخانه بیرون آمدند و اما قمروزیر حرامزاده خود رادر یک گوشه پنهان کرد،خواجه یاقوت به خدمت ملکه آمد و عرض کرد:دیگر برخیید! ملکه گفت:وقت آمدن ازبس جمعیت بود می خواستم زمین بخورم! تو کنیزها راببر سوار کن وصبر کن خلایق بروند، تماشاخانه خلوت بشود،آن وقت می آیم، خواجه یاقوت تعظیم کرد و بیرون رفت و ملکه ماند و امیرارسلان.ملکه گفت: جوان یک جام دیگر شراب بیاور! امیرارسلان جامی پر شراب کرد پیش آمد که به دست ملکه بدهد، ملکه بنددستش را گرفت،پیش کشیده به گوشش گفت: ای بی انصاف دلم ترکید! امیرارسلانی بلایت به جانم؟گفت:غلام توام! ملکه گفت:چرا دست ازسلطنت کشیدی و به این صورت اینجا آمدی ؟ امیرارسلان عرض کرد:قربانت بروم!عشق تو مرا به این صورت کرد که دست از سلطنت برداشتم. 

نه به خود میرود گرفته ی عشق دیگری می برد به قلابش

در عشق تو دست از جان شسته ام! دیگر سلطنت چیست؟بلی! تو در قصر خود با کنیزان ماهرویت خوش می گذرانی وخبر نداری که در هر گوشه صد چون من و بهتر از من شب و روز از فراقت آرام ندارند، و بسا جانها در چاه زنخدانت اسیرند و دلها در خم زلفت گرفتارند. 

خبرت نیست که قومی ز غمت بیمارند  

 تازه از من می پرس که دست از سلطنت چرا کشیدی و ترک سلطنت چرا کردی! فرخ لقا خندید گفت: ای بی مروت!مدت دو ماه است بلکه نزدیک پنج ماه است از وقتی که تو برتخت سلطنت روم نشسته ای به جلال خدا شب و روزم از دست تو یکی است، و آرام و قرارم را برده ای،شب و روزکار من از فراقت گریه است، از اینها گذشته دو ماه است در این ولایت هستی!چرا به من نگفتی تا فکری برایت بکنم؟ افسوس! که من و تو وقتی از هم خبردار شدیم که کار از کارگذشته و دیگر دست ما به هم نمی رسد! خداوند قمروزیر حرام زاده را به سزای خودش برساند که پای شمس وزیر را از میان دور کرد و الاشمس وزیر تا سعی داشت نمی گذاشت پدرم مرا به امیرهوشنگ بدهد.

امیرارسلان گفت:ملکه!همه ی تقصیرها با خود شما است. اگر می گفتی من امیرهوشنگ را نمی خواهم پدرت چه حرفی به تو داشت؟ می خواستی بگویی یک سال صبرکن! فرخ لقا گفت: ای امیرارسلان! تو به خیالت می رسد که پدرم مرا به رضای من شوهر داده است؟به جان تو قسم است که هفت شبانه روز است خون به جای اشک از چشم من می رود. پدرم به هیچ وجه من الوجوه حرف مرا نمی شنود،آنچه لازمه ی سعی و اصرار بود در اینکهد مرا به امیرهوشنگ ندهد کردم، لیکن به جایی نرسید،چرا که کلیدعقل پدرم قمروزیر است، هر چه قمروزیرحرامزاده بگوید پدرم از حرف او بیرون نمی رود و اگر دنیا به هم بخورد حرف حرف قمروزیر است ! وقتی که شنیدم پدرم می خواهد مرا به امیرهوشنگ بدهد رفتم به خدمتش، گریه کردم! قسم خوردم که خود را می کشم، ابدا گوش به حرف من نداد و اذن عروسی داد، اگر می دانستم دو ماه است در این شهر می باشید و مرا می خواهید و عاشق من هستید به جلال و قدرخدا اگر خودم را کشته بودم نمی گذاشتم این کار صورت بگیرد و مرا به امیرهوشنگ بدهند! افسوس می خورم که چرا از بودن شما در این ولایت مطلع نشدم که چاره ای بکنم! چه فایده که دیر خبرشدم!امیرارسلان سری تکان داد،گفت:ملکه! حالا از این حرفها چه حاصل! اگر من خودم را بکشم دیگر به هیچ وجه دستم به تو نخواهد رسید و تو را هم فردا شب به امیرهوشنگ می دهند، گیرم دو روز هم بدرفتاری بکنی وقتی که دانستی دستت دیگر به من نمی رسد و دو روز از او مهربانی ببینی مرا فراموش می کنی! اما من یا بایدشوهر تو رابکشم، یا خودم را بکشم ، به جز مرگ چاره ی دیگر برای من نیست! 
فرخ لقاخندید و گفت: جوان نه چنین است ! به جلال خدا چنان عشق تو در من اثر کرده است و سلطان محبت شهر بند وجودم را مسخر ساخته است که دنیا به نظرم نمی آید،تا جان دارم دست منست و دامن تو !با خدای خودم عهد کرده ام!حالا هم با تو عهدمی کنم که تا زنده هستم به جز تو نگذارم دست احدی به دست من برسد، امیرارسلان که محبت ملکه را تا آن پایه دید گفت:بلایت به جانم!من تا زنده هستم و جان دارم نمی گذارم دست کسی به تو برسد و غلام جان نثار تو هستم ! هر چه رضای تو باشد چنان می کنم .ملکه بعد از همه حرفها به امیرارسلان گفت :که جان من و تو در قبضه ی قدرت اوست تا از دهانت بشنود همان آن به کشتنت می دهد، تا سعی داری مگذار بفهمد! امیرارسلان گفت ملکه خاطر جمع باش! تا جان دارم بروز نمی دهم. 

در این حرف بودند که خواجه یاقوت داخل شد و عرض کرد به جز شما کسی دیگر در تماشاخانه نیست !
ملکه با صد اندوه خواهی نخواهی برخاست و دست در بغل برد و چند دانه جواهر گرانبها بیرون آورد و به دست امیرارسلان داد،خداحافظی کرده از در تماشاخانه بیرون آمد. امیرارسلان تا در تماشاخانه او را مشایعت کرد،ملکه سوار شد با خواجه و کنیزان رفتند، امیرارسلان تا به حال گمان نداشت که ملکه عاشق او باشد،بلکه او را دشمن خود می دانست. یکبار این همه اظهار عشق و نیاز از او دید عشقش اگر یکی بود هزار شد، از اینکه جمال یار را دیده و از او اظهار التفات شنیده است خرم و خندان چنانکه از خوشحالی دنیا را فراموش کرده بود ، آمد نزدیک بساط،لنگ را از کمر گشود و بالای بساط گذاشت که قمروزیر حرامزاده از برابرش پیدا شد. آمد روی نیمکت نشست،دست امیرارسلان راگرفت در کنار خود نشانید و تبسمی کرد و گفت: پادشاه روم!بنده شما را بد شناختم. ملکه هم به محض دیدن تو را شناخت، حالا هم میتوانی عذر بیاوری که امیرارسلان نیستم؟ حالا راست بگو با ملکه چه صحبت می کردی؟ امیرارسلان خندید گفت: تو ک باز از این حرفها می زنی.وزیر!عقلت کجا رفته؟ امیرارسلان کیست؟دختر پادشاه را چرا بدنام می کنی؟ من کجا با ملکه حرف زدم؟شرابخواست بردم به دست کنیزان دادم آنها به خدمت ملکه بردند، من خودم پشت پرده نشستم! قمروزیر گفت:این هم یک دروغ!من همه را ملتفت شما بودم تو خودت به دست ملکه شراب دادی ، در خدمت ملکه شراب خوردی به قدر یک ساعت هم تنها با هم صحبت کردید!می خواستم همان ساعت که تو ب ملکه گرم صحبت بودی به پطرس شاه بگویم که این پسره الیاس نیست و امیرارسلان رومیست و عاشق ملکه است و تو رابا ملکه نشانش بدهم، دلم سوخت! گفتم این بیچاره ها خیلی فراق کشیده اند،همین یک امشب است بگذارم هر دو هر درد دلی که دارند بکنند دیگر یکدیگر را نخواهند دید، عیش برایشان تلخ نشود !حالا جوان! تو را به جان ملکه اگر امیرارسلانی به من بگو اگر همین ملکه را که امشب دیدی به تو ندهم نامردم! من که می دانم تو امیرارسلانی! منتهایش اینست که میخواهم از دهان خودت بشنوم ! امیرارسلان گفت: وزیر! هشت ساعت از شب گذشته است! خوابم می آید، سربه سر من مگذار،امیرارسلان نیستم.بروپی کارت! قمروزیر از جا برخاست وگفت:جوان! امیرارسلان نیستی من هم فرداشب به کوری چشمت دست معشوقه ی تو را گرفته به دست امیرهوشنگ می گذارم،وقتیکه او دختر را برد و خاطر جمع شدم ،آن وقت می دانم تو امیرارسلان هستی یا نیستی! از در تماشاخانه بیرون آمد، خواجه کاووس گفت: فرزند سخت خوشحالی تو را چه می شود؟ امیرارسلان خندیدگفت : پدر سوال غریبی از من میکنی! امشب هم خوشحال نباشم؟ من کی گمان داشتم که چشمم ملکه را ببیند و ملکه با من التفات داشته باشد ! باید من از اینکه ملکه را یک نظر از دور ببینم از خوشحالی جان بدهم !خاصه امشب که به خدمتش رسیدم ،شراب از دستش خوردم، اظهار عاشقی به من کرد و با من عهد بست، آنچه آرزویی که داشتم امشب به عمل آمد ! 

خواجه کاووس گفت: الحمدالله که تو ناامید نشدی !حالا بگو ببینم چه چیز به تو داد؟ امیرارسلان گفت: مدت ده ماه در قهوه خانه ی توخدمت کردم! در این اندک وقت به قدردویست هزار تومان مردم به من دادند همه را به تو دادم، اما منفعت امشب من به کار خودم می خورد، به تو نخواهد داد ! خواجه کاووس گفت : خیلی خوب ، حلالت باشد!اما قمروزیر در این وقت شب کجا بود، با تو چه کار داشت؟ امیرارسلان گفت:چه می دانم؟این حرمزاده به هیچ علاج دست از من برنمی دارد!پدرسوخته دوستی ودشمنیش هم معلوم نیست، اگر با من دوست است و راست میگوید چرا معشوقه ی مرا به دیگری می دهد و برای آنکه شمس وزیر یک کلام دوستی با من کرد این همه خفت به سر او آورد! اگر دشمن منست پس چرا واضح میداند من امیرارسلان هستم به پادشاه نمیگوید. دیشب پطرس شاه احوال مرا از او پرسید. اگر دشمن است چرا همان ساعت نگفت این امیر ارسلان است ، چرا امشب که مرا با ملکه گرم صحبت دید بروز نداد. من سر ازکار این حرامزاده در نمی آورم! هرچه فکر میکنم نمی دانم چه خیال دارد! خواجه کاووس گفت: تو هنوز این حرامزاده را نشناخته ای! مبادا تو را فریب بدهد یکباربروز بدهی! امیرارسلان گفت: خاطر جمع باش! ساعتی نشستند پس از آن برخاسته چراغها را خاموش کردند، در تماشاخانه را بستند و به خانه آمدند . امیرارسلان از خوشحالی در پوست نمی گنجید و تا صبح از ذوق آنکه دانست ملکه هم عاشق اوست نخوابید. ملکه هم آن شب تا صبح از خوشحالی بیدار بود، اما هنگامی که آفتاب جهانتاب سر از افق مشرق بیرون آورد وعالم را منور ساخت امیرارسلان نامدار برخاست و به اتفاق خواجه کاووس به تماشاخانه رفت. به عادت هرروزلنگ برکمر زد و به خدمت مشغول شد که از در تماشاخانه قمروزیر خسته و مرده مثل سگ سوزن خورده داخل شد.روی نیمکت نشست ، فریاد زد:الیاس شراب بیاور! امیرارسلان چند مینای شراب برداشت آورد در برابر قمروزیر تعظیم کرد. قمروزیرگفت: در کنار دست من بنشین ! امیرارسلان نشست.گفت: شراب بده ، امیرارسلان چند ساغرشراب به قمر وزیر داد تا آنکه حرامزاده مست شد،رو به جانب امیرارسلان کردگفت: خوب جوان ! آخر بروز مطلب را به ماندادی و دختر را مفت و مسلم از دست خود درکردی ، بی مروت ! حالا هم بگویی باز فرصتی هست، می توانم ورق را برگردانم .چرا به من نمی گویی؟ به خدا قسم با تو دوست هستم.مطلب من اینست که مراد تو حاصل بشود،بگو تا همین امشب دست دختر را به دست تو بگذارم! امیرارسلان سری تکان داد ،گفت:هر چه تو می گویی من نمی فهمم ! اگر من امیرارسلان هستم چرا خودم خبر ندارم ؟ وزیر! به خاج اعظیم امیرارسلان نیستم و او را نمی شناسم، چه جانوری است! حوصله ی تو تنگ نمی شود از این سخنان بیهوده گفتن؟ قمروزیرگقت : بچه ! بازی می دهی! به خاج اعظیم چرا قسم می خوری من می دانم تو مسلمانی و یک جو اعتقاد به خاج اعظم وکلیسیا نداری، منتهایش من برای تو میگویم.احتیاجی هم به تو ندارم که بخواهم چیزی از تو بگیرم ،منتهایش اینست که تو رادیدم از جوانی و خلق تو خوشم آمد و دلم به حال تو سوخت که محض خاطر دختری دست از تاج و تخت برداشتی! خواستم تو ناامید نشوی به تو اصرارکردم که اگر امیرارسلانی نوعی بکنم ملکه را به تو بدهم و تو را دست خالی برنگردانم تا تو هم بدانی که در مملکت فرنگ جوانمردی مثل قمروزیر پیدا می شود !حالا تو لگد به بخت خودت می زنی و بروز نمی دهی، زنده و سلامت راه می روی و معشوقه ی تو را دیگری ضبط می کند و خودت رضا هستی ، من چه کار دارم؟ به خیالم رسید تو هم صاحب غیرت هستی و الا با تو سر وکاری ندارم. چون حالا فهمیدم که یک جو غیرت نداری و نامردترین اهل روزگاری!خداحافظ ،ما رفتیم ! امشب ملکه را به امیرهوشنگ می دهم تا چشمت چهارتا بشود و بعد راست بگویی، این را گفت و از جا برخاست اما امیرارسلان از حرفهای قمروزیر نزدیک بود خنجر به خود بزند، چاره نداشت، ازغیظ دیگر اعتنایی به قمروزیر نکرد تا قمروزیر رفت. خواجه کاووس گفت: امشب کسی به تماشاخانه نخواهد آمد، تو مرخصی !
امیرارسلان با خودگفت:ای نامرد بی غیرت! تویک امروز امید به ملکه داری،امشب اورا به امیرهوشنگ می دهند، دیگر به چه کار تو می خورد؟ چه کنم؟ به جز اینکه خود را هلاک کنم چاره ی دیگر ندارم ! با حالت پریشان آمد پهلوی دست خواجه کاووس وگفت: پدر! چه به کنج تماشاخانه نشسته ای و از حال من غافلی ! امشب شب زفاف اوست، ملکه را به امیرهوشنگ می دهند! برخیز چاره ای به درد من بکن! خواجه کاووس گفت : فرزند! از دست من چه می آید؟چه میتوانم بکنم ؟کار از کار گذشته است.دیگر دست تو به جایی بند نیست امیرارسلان گفت: پدر یقین بدان خودم را هلاک می کنم!خواجه کاووس گفت: از این چه حاصل ؟ امیرارسلان گفت: پس چه بایدکرد؟ از غصه خواهم مرد ! ای کاش به تماشاخانه نیامده بود و من او را نمی دیدم! حکما خودم را زنده نمیگذارم ! خدا مرا مرگ بدهد! من زنده باشم یار مرا به دیگری بدهند و من خودم را نکشم؟ خواجه کاووس گفت : جوان ! به خدا جگر مرا سوختی ! نمی دانم چه بگویم، اگر چاره داشتم به ذات خدا جان در راهت می دادم ولیکن هر چه نظر می کنم درد تو دوا ندارد، از چاره گذشته است! امیرارسلان گفت: پدر! می دانم به جز آنکه خودم را بکشم چاره ی دیگر برای من نیست. اما دلم می خواهد حالا که به خود یقین کردم خودم را بکشم ویک امروز بیشتر عمر من به دنیا نیست و طعم وصال بریدم یک بار دیگر ملکه را ببینم و چشمم به جمال او روشن شود!اما می دانم این هم ممکن نیست! برای اینکه امشب در عمارت حرم پادشاه داماد را می برند و دست عروس رادر دستش می گذارند،البته به جز امنای دولت و بزرگان آدم دیگر را در حرم پادشاه راه نخواهند داد و حسرت دیدارش را به گور خواهم برد! خواجه کاووس گفت: یک نظر دیگر ملکه را ببینی دیگر او را نمی خواهی؟امیرارسلان گفت: نه! جایی که امیرهوشنگ کام دل از او حاصل کند دیگر به چه کار من می خورد 
خواجه کاووس گفت: جوان !غم مخورکه امشب باز جمال ملکه را خواهی دید. امیرارسلان گفت: پدر تو مرا مسخره می کنی و سر به سر من می گذاری؟ من دیگر ملکه را کجا خواهم دید؟ خواجه کاووس گفت: جوان حقیقت را می گویم! امیرارسلان گفت: ملکه امشب به تماشاخانه خواهد آمدیا مرا راه می دهند درحرم پطرسشاه بروم ملکه را ببینم! خواجه کاووس گفت: خیال می کنی حجله در حرم پادشاه است یا اردوی امیرهوشنگ؟ امیرارسلان گفت :پس کجاست؟ خواجه کاووس گفت: رسم و قاعده ی اهل فرنگستان اینست که از پادشاه و گدا هرکس عروسی کند در شب عروسی ،عروس و داماد را به کلیسیای اعظم میبرند و پاپ اعظم ایشان را دست به دست می دهد ونماز میکنند، عروس و داماد سه روز درکلیسیا عبادت میکنند، بعد از سه روز آن وقت داماد عروسش را می برد به خانه اش. امشب هم ملکه را با امیرهوشنگ درکلیسیای اعظم دست به دست خواهند داد،کلیسیا را زینت کرده اند، امشب تو را می برم بر سر راه، وقتی که ملکه رامی آورند ببرند درکلیسیا او را ببین ! 

امیرارسلان خوشحال شد وگفت:حمد می کنم خدا را که یکبار دیگر چشمم به جمال بی مثال ملکه روشن خواهد شد!پس از آن گفت:پدر ! من دیگر طاقت نشستن ندارم! برخیز برویم درشهر گردش کنیم وکلیسیا را به من نشان بده شاید ساعتی از خیال آسوده باشم! خواجه کاووس گفت: بسیار خوب، برخیز برویم. بعد ازظهر بود که خواجه کاووس تماشاخانه را به عملجات سپرد ودست امیرارسلان راگرفت از در تماشاخانه بیرون آمدند، قدم به راسته بازارگذاشتند، در شهر تفرج کنان گردش می کردند تا رسیدند به کلیسیای اعظم ،جمعیت زیادی می آمدند و می رفتند ،از کثرت زن ومردکه در کوچه ها گردش می کردند راه عبور نبود، امیرارسلان کلیسیای معظمی دید که گنبدش از طلای نابست و برق برق می زند. عجب بنای عالی دیدند.داخل کلیسیا شدند،امیرارسلان پا نهاد و کشیشها و برهمنان رادید که همه غرق لباس جواهر و مرصع روی صندلی های مرصع نشسته اند ،چشم امیرارسلان در میان کشیشان برهمان به پاپ اعظم کلیسیای روم افتاد که او را نکشت و مرخص کرد ، دید همان کشیش بر سر کرسی مرصع نشسته است و تاج مکلل به جواهر بر سر دارد و صحبت می دارد . امیرارسلان گفت : دل غافل! این حرامزاده اگر مرا ببیند می شناسد و بروز می دهد. این دیگر شمس وزیر و قمروزیر نیست که نگوید، به خواجه کاووس گفت: پدر ! اینجا ایستادن من خوب نیست . این پاپ اعظم مرا می شناسد، مبادا فسادی شود، بیا برویم ! خواجه کاووس و امیرارسلان از کلیسا بیرون آمدند به گردش مشغول شدند. امیرارسلان چون دیوانگان مات ومبهوت می گشت . 

اما همین که عصر رسید قمروزیربا بعضی از امیران و کشیشیان و برهمنان به باغ ملکه آمدند. فرخ لقا از غصه نزدیک بود جان از بدنش مفارقت کند. اندوهناک و غمگین نشسته بود ، زنان حرم او را بردند و آرایش کردند، ملکه انگشتر زهردار را در انگشت کرد و عزم را جزم کرد که خودش را بکشد تا اینکه شب بر سردست در آمد و چراغهای شهر را روشن کردند و نقاره خانه می زدند و زن و مرد دسته دسته راه می رفتند همین که شب شد امیرارسلان گفت: بیا برویم و سر راه ملکه جای خوبی برای ایستادن بگیریم ! و به اتفاق خواجه کاووس آمدند در کلیسیا مشت زری به دربان دادند و بالای سکوی در ایستادند، کم کم همه شهر آمدند به تماشا ،از دو طرف صف بستند تا چهارساعت از شب گذشته امیرارسلان دید گویا قیامت قیام کرد به یکبار صدای کوس و کرنا و سنج و نقاره و موزیکان بر فلک بلند شد و آواز هورا از خلق شهر بر سپهر آبنوس پیچید و صدای برو برو بر فلک کجرو بلند شد. امیرارسلان به سر کوچه نظر کرددید امیرهوشنگ داماد غرق لباس جواهر، تاج هفت کنگره ی مکلل به الماس بر سر ، چارقباپادشاهی در بر، شمشیر الماس نگاری برکمربسته وخنجر مرصع بر کمر زده در میان در و گوهر غوطه می خورد، سوار بر مرکب لجام لعل زین مرصع ، برخانه ی زین مرکب نشسته چون سهراب یل، چهره اش چون قرص ماه رخشنده، طرف دست راستش قمروزیرعمامه ی تمام زر بر سر بسته، لباس مرصع پوشیده ، بر مرکب سوار، طرف دست چپ از وزیر خودش و جمعی از امیران هم عقب سرش با دماغ چاق با قمر وزیر صحبت کنان می آید، امیرارسلان دلش بنا کرد به تپیدن و رنگش پرید، گویا عالم را به فرقش زدند و دنیا پیش چشمش سیاه شد ، آه دردناکی ازدل کشید و نزدیک به آن شد که نعره بزند و خود را بکشد . باز خودداری کرد ، که امیرهوشنگ با قمروزیر آمدند از جلو امیرارسلان گذشتند،چشم قمروزیر در بالای سکو به امیرارسلان افتاد، دید در حالت سکرات است،کم مانده است جان بدهد ، تبسمی کرد و سری تکان داده داخل کلیسیا شدند! بعد از چند دقیقه قمروزیر به تنهایی از کلیسیا بیرون آمد و خود را به امیرارسلان رسانید ، به زبان رومی گفت : بی غیرت ! هنوز زنده مانده ای ! به جلال خدا قسم اگر من جای تو بودم خودم را زنده نمی گذاشتم ! زنده ماندی ، خوب پسر اینجا دیگر چرا آمدی که با چشمت رقیب را به این جاه و جلال ببینی؟ چرا خودت رانکشتی ؟ تو را به این بی غیرتی نمیدانستم ! امیرارسلان گفت : وزیر! اینجا هم نمی گذاری آرام بگیرم؟ به من چه! بیخود برای چه خودم را بکشم! قمر وزیرگفت:برای چه؟باز حاشا می کنی ! داماد را که دیدی آوردم رساندم ! حالا می روم عروس را هم می آورم،دستشان را به دست یکدیگرمی دهم! آن وقت ببینم خودت را می کشی یا نه ! و هی بر مرکب زده رفت .

امیرارسلان چون مار بر خود می پیچید و ساعت به ساعت قصد جان خود میکرد و خواجه کاووس دستش را میگرفت تااینکه صدای کوس و کورنا بر فلک رسید، فراشان و غلامان آمدند. از عقب آنها چشم امیرارسلان از سرکوچه افتاد بر آفتاب جمال ماه مثال فرخ لقای فرنگی که از سر تا پا در میان جواهر غرق است و هفت قلم مشاطه ی جمال کرده، بر مرکب لجام لعل زرین مرصع سوار، طرف دست راستش پطرس شاه، طرف دست چپش قمروزیر،ملکه با نارنج طلایی که در دست دارد باز میکنید ، با کمال افسردگی و پریشانی می آید ، اما مثل اینکه گم شده ای داشته باشد به اطراف نگاه می کند، که ناگاه بالای سکو غافل چشمش برآفتاب جمال بی مثال امیرارسلان افتاد که با خاطر افسرده و گردن کج ایستاده،گویا در حالت انتزاع است ، رنگ به صورت و لبهایش باقی نمانده ، دلش بیشتر سوخت و غمگین تر شد به نوعی که می خواست گریه کند! همینطور نگاه حسرت به امیرارسلان می کرد و می آمد تا نزدیک رسید .به اشاره ی چشم و ابرو پرسید تو را چه می شود و نارنج طلایی که در دست داشت انداخت برای امیرارسلان ، امیرارسلان در هوا نارنج را گرفت در بغل پنهان کرد و بی اختیار می گفت : 

گذری ز ناز و گویی ز چه روی دل گرانی ز چه دل گران نباشم که تو یار دیگرانی

تا آنکه ملکه وپطرس شاه گذشتند و داخل کلیسیا شدند و در را بستند و مردم متفرق شدندو رفتند ، دیگر امیرارسلان سر از پا نمی شناخت وتکیه بر دوش خواجه کاووس داده بود .خواجه کاووس گفت : فرزند! دیگر برای چه ایستاده ای ؟بیا برویم ! امیرارسلان گفت : ساعتی صبر کن که پطرس شاه هم بیاید، آن وقت می رویم ! ایستادند، بعد از ساعتی در کلیسیا باز شد ، پطرس شاه باقمروزیر و امیران بیرون آمدند و درکلیسیا را بستند ، قمروزیر نظر کرد دید امیرارسلان ایستاده ، پیش آمد و گفت :جوان! پادشاه این قدر بی غیرت و پرحوصله می شود ! دیگر برای چه ایستاده ای؟ می خواهی صبح امیرهوشنگ را به حمام ببری آن وقت بروی! پسر ، از ایستادن چه حاصل می شود! آن قدر بروز ندادی تا کار به اینجا رسید ، حالا برو بخواب! و رفت . امیرارسلان با صد حسرت از سکو پایین آمد، دست خواجه کاووس را گرفت و مترنم این مقال شد : 

ز من گذشت و شد این غیرتم گره در دل که داشت میل سخن گفتن و نداشت مجال

تا رسیدند به خانه و داخل شدند، امیرارسلان خواجه طاووس را دید تنها نشسته شراب می خورد . دست انداخت گریبان صبوری را تا دامن فراق چاک زد و خود را بر زمین زد و از هوش رفت. خواجه کاووس و خواجه طاووس دویدند و سرش را به دامن گرفتند. وقتی که به هوش آمد برخاست نشست ، دستمال به دست گرفت، آن قدر گریه کرد که خون از چشمش روان شد و سرخود را بر زمین می زد و گریه می کرد و می گفت: 

من مردم و لعل تو به کام دگران شد افسوس که این قرعه به نام دگران شد
خوردم چو صراحی بسی از یاد لبت خون تا عاقبت این باده به جام دگران شد
هر سو بدویدم ز پی طرفه غزالی آخر برمید از من و رام دگران شد
من دانه بیفشاندم و آن مرغ همایون از خانه ی من بر لب بام دگران شد

هر چه خواجه طاووس و خواجه کاووس او را نصیحت کردند فایده نکرد، آن قدر گریه کرد که سه بار بیهوش شد، جگر خواجه کاووس و خواجه طاووس آتش گرفت .گفتند : جوان ! تو قلب ما را آتش زدی ، حالا که کار از دست رفت چه حاصل از این که تو خودت را بکشی !  

امیرهوشنگ دختر را متصرف شد، گیرم تو خودت را کشتی برای تو هیچ نفعی ندارد .امیرارسلان ساعتی فکر کرد، دست انداخت و دامن خواجه طاووس و خواجه کاووس را گرفت و گفت: ای پدر و عموی مهربان! مدت سه ماه می شود که من در خدمت شما هستم و در این سه ماهه به قدر دویست هزار تومان منفعت به شما رسانده ام و ضرری از من به هیچوجه به شما نرسیده است، امروز در اینجا فردا در
 عرصه ی محشر دامن شما را می گیرم ، من از شما یک توقع دارم ، بیایید برای رضای خدا جان مرا بخرید و هر چه به شمامی گویم از من بشنوید و خواهش مرا به عمل بیاورید! خواجه طاووس گفت : فرزند ! به جلال خدا تو آتش به جان من زدی ! بگو هر مطلبی داری ، اگر جان من درخطر باشد حرف تو را می شنوم، چه می خواهی؟ امیرارسلان گفت:پدر یک دست لباس شبروی می خواهم ، اگر می خواهید خود را نکشم یک دست لباس شبروی به من بدهید، خواجه کاووس گفت : به چشم ! ما می دهیم اما تو می خواهی چه کار بکنی ؟ گفت : شمارا به خدا قسم میدهم هر کار که می کنم شما مپرسید و مانع مشوید! خواجه طاووس برخاست یکدست لباس شبروی در برابر امیرارسلان گذاشت ، امیرارسلان گریه را متوقف کرد ، از جا برخاست، برهنه شد ، خفتان مخمل مشکی پوشید و پر و پا تاوه پیچید و زره تنگ حلقه در برکرد و سپر به مهره ی پشت انداخت و چهارخنجر برکمر زد و چهار کمند شصت خم ابریشمی را حلقه کرد و به دسته های خنجر محکم ساخت و شمشیر برکمربست و شده ی مشکی بر صورت بست و سراپا چون آب حیات در سیاهی نهان شد، خواجه کاووس و خواجه طاووس نظر به قد وترکیب و صلابت امیرارسلان کردند ، همانا سهراب بن رستم را دیدند ، مات شدند بر اندام امیرارسلان! پس از آن امیرارسلان نامدار دست کرد، مینای شراب را برداشت لب به لب مینا نهاد ، تا ته سر کشید؟مینای خالی را به یکسو انداخت ، شیشه ی دیگر برداشت لاجرعه بر سر کشید، همین که مستی شراب بر او اثرکرد از جا برخاست، صورت خواجه کاووس و صورت خواجه طاووس را بوسید و گفت هر بدی که به شما کرده ام مرا حلال کنید و تا صبح انتظار مرا داشته باشید، اگر سفیده ی صبح اثر کرد آمده باشم که خیلی خوب ، اگر نیامدم دیگر منتظر من مباشید! این را گفت و در خانه را گشود و به خواجه طاووس و خواجه کاووس قسم داد که عقب من میایید و بیرون آمد . 

خواجه کاووس و خواجه طاووس در را بستند و به می خوردن مشغول شدند، اما امیرارسلان چون شیر خشم آلود قدم در کوچه نهاد ، دید جمیع مردم و مرغ و ماهی خوابیده اند، دیاری در کوچه نیست، دستش بالای قبضه ی شمشیر بود و می آمد تا رسید به درکلیسیای اعظم ،کمند از کمر گشود چین چین و حلقه حلقه کرده انداخت به سر دیوارکلیسیا، کمند بند شد ! امیرارسلان دست به کمند زد به قوت مرغ سبک روح خود را بالا کشید، شکم را به بالای دیوارگذاشت و نظر کرد دید : 

نیست در خانه ی دلم جز یار لیس فی ادلر غیره دیار

جنبنده ای بیدار نیست، از بالای دیوار چون سیلاب اجل سرازیر شد و قدم در صحن کلیسیا گذاشت ، به اطراف نظر کرد دید همه ی چراغها خاموشست و صدای احدی در نمی آید، اما غرفه ی روبرو چراغ می سوزد ، قدم در خیابان نهاد و آمد به پای همان غرفه رسید، قدم به پله نهاد وبالا آمد دید پرده آویخته اند . آهسته آمد پشت پرده ایستاد وگوشه ی پرده را برچید، به اندرون نظر کرد دید جمیع چراغها روشن است و امیرهوشنگ داماد یکه و تنها در روی صندلی کنار میز نشسته است، باکمال افسردگی ساغر شرابی در دست دارد به زبان فرنگی آهسته می خواند و پا بر زمین می زند، اما ذوقی که باید داشته باشد ندارد و سرش پایین است و فکر میکند. امیرارسلان هر چه نظر کردکه ببیند ملکه کجا است، دید به جز امیرهوشنگ کس دیگر نیست، با خودگفت: دل غافل ! ملکه کجاست ؟ داماد را تنها گذاشت کجا رفت ؟خواست داخل شود و امیرهوشنگ را دو نیم کند ،باز به خود هی زد نامرد! شاید ملکه برنجد، یا فسادی به پا شود ، اول بروم ببینم یارم درکجاست و چه می کند! داماد بیچاره را چرا منتظر گذاشته است، آن وقت کشتن امیرهوشنگ آسان است، پرده را انداخت و از پله ها پایین آمد، هرچه دورکلیسیا گشت کسی را ندید متفکر و حیران آمد در کنار دریاچه ایستاد و قدری فکرکرد. دید صدایی می آید که یکی با خودش حرف می زند ، درست گوش داد دید که صدا از گنبد کلیسیا می آید ، به اثر صدا آمد دید کنیز سیاهی تکیه به دیوار داده غرغر می کند، می گوید: خدایا ! چند شب است نخوابیده ام، امشب هم که شب عروسی است و از زحمت خلاص شده ایم نمی گذارند بخوابیم،نصف شب چه وقت عبادت است ! امیرارسلان گفت: نامرد ! اگر این حرامزاده مرا ببیند مبادا فریاد بزند رسوا بشوم ، حکما ملکهدراینجاست . شمشیر را از غلاف کشید همان طور که کنیز ایستاده بود با خودش حرف می زد غلاف کش زد به کمرش که مثل خیار ترد دو نیم شد، شمشیر را درغلاف منزل داد وپیش آمد، دید یک صدایی هم می آید که یکی با صدای حزین گریه می کند، از اثر آن صدا زانوی امیرارسلان سست شد و حالت دیگر از آن صدا بر وی روی داد .

نه گرفتار بود هر که فغانی دارد ناله ی مرغ گرفتار نشانی دارد

درست گوش کرد ، صدای آشنا به گوشش آمد، آواز ملکه را شناخت ! 

آشنا داند صدای آشنا آری آری جان فدای آشنا

همین که صدای ملکه را شنید،گویا جان به تنش آمد! آمد پشت پرده و پرده را یکسو کرد .دید ملکه با همان حالت مشاطه کرده روی نیمکت نشسته و جام شرابی در دست دارد و سر سوی آسمان کرده با ناله ای که جگر سنگ را کباب می کند می گوید: پروردگار من ! تو می دانی که از دین باطل گشته ام و مسلمان شده ام و پناه به درگاه تو آورده ام ! روا مدار که من در سن جوانی با دل پر درد این جام زهر را بنوشم و آن بیچاره خودش را از فراق من بکشد و هر دو ناکام و محروم بشویم ! خدایا تو می دانی عشق امیرارسلان به چه پایه در من اثر کرده است ، روز اول با توشرط کرده ام به جز امیرارسلان نگذارم دست احدی به دامن من برسد، حالا که راه چاره ی من از هر طرف بسته شده است و مرا به دیگری داده اند خدای من ،تو شاهد باش ، من در وفای امیرارسلان این جام زهر را نوشیدم ! 

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط می گفت! خود را کشتم و درمان آن کردم

جام را نزدیک دهان خود برد ، خواست بنوشدکه طاقت بر امیرارسلان نماند ، بی تابانه داخل گنبد شد و فریاد زد ،بی مروت ! چه می کنی؟ بگذار زمین که رسیدم! 

از آن صدا فرخ لقا واهمه کرد ، برگشت نگاه کرد سیاه پوشی دید خواست نعره بزند، امیرارسلان شده را از پیش صورت برداشت !دوید ملکه را در بغل گرفت و جام زهر را از دستش گرفت گذاشت روی زمین وگفت : بلایت به جانم! می خواستی چه کار کنی و در اینجا چه می کنی؟ داماد بیچاره را چرا تنها گذاشته ای آمده ای اینجا و این جام چیست ؟ ملکه گفت : قربانت شوم ! تو کجا بودی و آمدی اینجا چه بکنی ؟ امیرارسلان گفت: تصدقت شوم ! جذبه ی عشق تو این کارها را می کند! از روم تا اینجا آمدم ، از خانه خواجه کاووس تا اینجا نمی توانم بیایم ؟! 
ز صد فرسنگ ره زلفت مرا بست کمن اینجا و من اینجا اسیرم

از عشق توآمدم ببینم کارم چه طور می شود ، امیرهوشنگ با تو چه کرده است و چه می کند؟ ملکه گفت: امیرهوشنگ را کجا دیدی و چه کار می کرد ؟امیرارسلان گفت : وقتی که تورا داخل کلیسیا کردند من نزدیک بود جانم بیرون برود، هرچه خواستم آرام بگیرم نتوانستم . برخاستم و لباس شبروی پوشیدم آمدم، هر چه گشتم کسی را ندیدم ، دیدم در غرفه چراغ می سوزد رفتم بالا دیدم داماد تنها نشسته است شراب می خورد، خواستم او را بکشم از تو ترسیدم ،همین طور او را گذاشتم آمدم اینجا . ملکه گفت: چه طور فهمیدی من اینجا هستم ، مگرکنیز دم در نبود؟ امیرارسلان گفت : چرا، کنیز را کشتم ،صدای تو را شنیدم آمدم ،اگر یکدم دیگر نرسیده بودم خدای ناکرده خانه ی مرا خراب می کردی! تو بگو ببینم چه طور از پیش امیرهوشنگ آمدی ؟ ملکه گفت : وقتی که مرا داخل کلیسیا کردند در همین مکان با امیرهوشنگ دست به دست دادند. ساعتی بودیم، مردم که رفتند امیرهوشنگ دست مرا گرفت به همان غرفه برد،چند جامی شراب از دست من خورد،خواست مرا ببوسد چونکه با تو عهد بسته بودم ، گفتم با خدای خودم شرط و نذر کرده ام وقتی مرا عروسی کردند در شب عروسی دست داماد هنوز به من نرسیده دو ساعت در کلیسیا نماز و عبادت کنم، حالا دو ساعت مرا مرخص کن بروم نذر خدا را به جا بیاورم و عبادت خاج اعظم را بکنم! آن بیچاره هم باورکرد، به من گفت : برو ! من با یک کنیزآمدم اینجا ، قدری گریه کردم ، زهر در جام ریختم، می خواستم خودم را بکشم که تو آمدی ، بحمدالله یکبار دیگر چشمم به جمال تو روشن شد، امیرارسلان گفت : اگر من نیامده بودم زهررا می خوردی؟ ملکه گفت : البته می خوردم ، امیرارسلان گفت :چرا ؟ گفت : برای آنکه به جز تو دست دیگری به من نرسد. امیرارسلان گفت : بحمدالله من آمدم! حالاخلوتی خالی از اغیار است، بنشین ساعتی می می خوریم وهیچ خیال نمی کنیم امیرهوشنگی هم در دنیا هست ،می گوییم این همه ساز و نقاره مال ما بود . ما را آوردند اینجا عروس و داماد هستیم ، درکار یکدیگرنشسته ایم یک قدری شراب بخوریم ، تا فرصت داریم عیشی بکنیم ! مینای شراب را از روی میز برداشت و جامی پرکرده به دست ملکه داد و گفت: بلایت به جانم! 

زان پیش که در زمانه تابی بخوریم با یکدگر امروز شرابی بخوریم
کاین پیک اجل به وقت مردن ما را چندان ندهد ما که آبی بخوریم!

ملکه جام را نوشید و جامی دیگر پر کرده به دست امیرارسلان داد . امیرارسلان جام را نوشید و چند جامی که پی در پی نوشیدند ، مستی شراب در یشان اثر کرد و عرق مستی بر پیشانی هر دو نشست. امیرارسلان غبغب ملکه را درمشت گرفت ، آن قدر ملکه را بوسیدکه سیر شد و دلش آرام گرفت! و یکدیگر را تنگ چون جان شیرین در بر کشیدند و بازار بوسه رواج گرفت ! ملکه گفت : من دو ساعت بیشتر از امیرهوشنگ مرخص نشده ام ! حالا به قدر سه ساعت است که با تو نشسته ام برخیز! می ترسم که موقع رفتن بگذرد و این حرامزاده بیاید تو را با من ببیند! خوب نیست ، خیلی شجاع است ، می ترسم چشم زخمی به تو برسد! امیرارسلان گفت : اگر من بروم حالا تو می روی پیش امیرهوشنگ که او هرکاری دلش می خواهد با توبکند ؟ ملکه گفت : خیر ! پیش امیرهوشنگ نمی روم! امیرارسلان گفت: پس کجا می روی و چه کار می کنی؟ گفت : وقتی تو رفتی این جام زهر را می خورم و می میرم . توهم دیگر در این شهر ممان! برو در روم به خاطر جمع مشغول امر پادشاهی شو! 
امیرارسلان گفت: به چشم !حالا می روم ! چند جام شراب دیگر بخورم آنوقت مرخص می شوم ! و باز دست در گردن ملکه کرد و او را بوسید.اما امیرهوشنگ داماد هر چه نشست و انتظارکشید دید ملکه نیامد، باخودگفت: آیا ملکه کجا رفت ؟ اینکه دوساعت بیشتر از من مرخص نشد، چرا دیرکرد؟گویا خوابش برده باشد، برخیزم بروم ببینم چه می کند! اگر خوابش برده باشد همین طور که درخوابست بغلش می کنم می آورم .ازجا برخاست و از پله های غرفه سرازیر شد ، آمد تا در گنبد کلیسیا ، ناگاه پایش به نعش کنیز بند شده بر زمین خورد. از جا برخاست گفت : دل غافل این چه چیز بود ؟ اینجا چرا ترست! درست نگاه کرد دید کنیز را دو نیم کرده اند ! با خود گفت: یعنی چه ! کنیز را چه شده و که کشته است؟ آیا به سر ملکه چه آمده است ؟ هراسان به پشت درآمد، دید صدای حرف می آید که دونفر باهم قربان و صدقه می روند، دید یکیش ملکه است، می گوید: قربانت گردم ! برخیز و بگذار خودم را بکشم جانم از دست عشق تو خلاص بشود! صدای مردی دیگر می آید و میگوید: دردت به جانم ! چرا تشویش داری ؟ امیرهوشنگ البته حالا خوابیده است! اگر هم بیاید سگ کیست که بتواند چپ نگاه کند! با یک شمشیر کارش را می سازم که دیگر طاقت بر امیرهوشنگ نمانده پرده را به یک سو کرد ، داخل شد ، دید سیاه پوشی ملکه را چون جان در برگرفته است و شراب می خورند.غیرت بر او مستولی شد! 

تو بفرما بکشند عاشق بی غیرت را یار خود با دگری بیند و خود را نکشد

امیرهوشنگ هم جوان صاحب غیرت، خاصه عاشق ، چشمش که بر بیگانه افتاد دیگر سر از پا نشناخت بی اختیار نعره برآورد حرمزاده ! در اینجا چه می کنی ؟ باشد که مادرت را به عزایت بنشانم ! مادر بخطا ، خوب به گیرم آمدی! به جتیی مرو تا سزایت را بدهم! دست بر قبضه ی شمشیر آبدار کرده برق تیغ از ظلمت غلاف کشید و به جانب امیرارسلان دوید ، امیرارسلان همان طور که نشسته بود دستش به گردن ملکه بود همان طور نشست و اعتنایی به امیرهوشنگ نکرد . فرخ لقا که چشمش بر امیرهوشنگ افتاد روح از تنش نزدیک بود مفارقت کند ، رنگ از صورتش پرید و بدنش به لرزه درآمد، نگاه به امیرارسلان کرد، دید امیرارسلان خیره خیره به امیرهوشنگ نگاه می کند ! به خیالش رسید امیرارسلان ترسیده است. گفت : وای برمن ! دیدی چه بر سر من آمد ، جام زهر را برداشت بنوشد، دید امیرهوشنگ هم نزدیک رسید، فریاد زد :گیسو بریده ! بگذار سزای این مادر بخطا را بدهم آنوقت دانم چه به روزگارت بیاورم ! 

امیرارسلان به ملکه نگاه کرد دید ملکه میخواهد جام را بنوشد زد به زیر دستش که جام زهر سرازیر شد که در این وقت امیرهوشنگ رسید ، تیغ را حواله ی امیرارسلان کرد که آن شیر بیشه ی شجاعت از روی نیمکت نیم خیزی کرد ، شیشیر از ظلمت غلاف کشید، دست امیرهوشنگ که با تیغ بالا رفت چنان زیر بغلش زد که برق تیغ از سرشانه ی چپش طلوع کرد ! سر و دستش به کناری افتاد. چون سرو آزاد از پا درآمد . امیرارسلان تیغ را در غلاف جا داده دست ملکه را گرفت . پیش کشید، بوسه از لعل لبش ربود، اما ملکه آن دل و جرأت و ضربت دست را که دید حیران شد، نگاهی به نعش امیرهوشنگ کرد و نگاهی به امیرارسلانکرد و گفت: جوان! امیرهوشنگ راکشتی ؟ امیرارسلان گفت : نازنین! می خواستی نکشم و چنین رقیب را زنده بگذارم! ملکه گفت : قربان دست و بازویت! خوب کردی کشتی . اما فساد برپا می شود . امیرارسلان گفت: کاری بود شد ! حالاهرچه می شود بشود . دل من و تو که از غم خلاص شد، دیگر تشویش نداریم . هرکس هرکاری می کند بکند . ملکه گفت : می ترسم بلایی بر سر تو بیاید! امیرارسلان گفت: بیاید
 ! 
نه از کشتن نه از بستن ندارم هیچ پروایی من آن روزی که اینجا پا نهادم ترک سر کردم

ملکه گفت : خیلی خوب ، تو نمی ترسی مترس ! من فردا چه کار کنم ؟ امیرارسلان گفت :تو حالا در آن غرفه به فراغ بال به خواب در بسترت ، صبح اگر از تو بپرسند امیرهوشنگ را که کشت ؟ بگو من نمی دانم ، وقتی که ما را دست به دست دادند ، امیرهوشنگ چندجامی شراب با من خورد و گفت : من نذر کرده ام اگر پدرت تو را به من بدهد دو ساعت بروم عبادت کنم . و من دیدم دیر کر و نیامد برخاستم خوابیدم دیگر نمی دانم چه طور شد، خیلی هم گریه کن ، خودت را بزن ، یقه را پاره کن ، هر چه قوه داری شیون کن ! پس از آن دست در گردن کلکه کرد ، چند بوسه ی آبدار از لبانش ربود وگفت :برو بخواب ! ملکه از گنبد کلیسیا بیرون آمد و رفت در غرفه در میان بستر به استراحت خوابید ، اما امیرارسلان نظر کرد دید خاجی در صدر کلیسیا آویخته اندکه از صد من طلای ناب ساخته اند ، به قدر بیست جواهر بر او کارکرده اند ، با خود گفت :نامرد ! من دو ماه متجاوز است در خانه ی خواجه کاووس هستم ، منفعتی که باید از من به او برسد نرسیده است ، این خاج را برای او می برم دست کرده خاج را برداشت و در شال دستمال جا داده به دوش کشید، از گنبد کلیسیا بیرون آمد ، همهجا می آمد تا به پای دیوار رسید . دست به کمند زده بالا آمد ، از آن طرف سرازیر شده قدم در کوچه نهاد ، به سرعت اجل می آمد تا رسید به در خانه ی خواجه کاووس در زد، آمدند در را گشودند. سفیده ی صبح اثر کرده بود ، که امیرارسلان با لباس غرق خون خوشحال و خرم داخل خانه ی خواجه کاووس شد ، کوله بار را بر زمین گذاشت ، خواجه کاووس و خواجه طاووس آمدند گفتند: فرزند! کجا بودی ؟ این کوله بارچیست ؟ که را کشته ای ؟ امیرارسلان از اول تا آخر هر چه روی داده بود همه را نقل کرد. آه از نهاد خواجه کاووس و خواجه طاووس برآمد. گفتند : جوان ! این چه کاری بود که کردی ! جان عالمی را به هدر دادی ! فردا خون صد هزار کس ریخته می شود ! امیرارسلان گفت: به جهنم ! بگذارم مردکه ی غریبه با یار من هر چه بخواهد بکند و من او رانکشم ! خوب کاری کردم ، تا چشم پطرس شاه کور شود که دختر به شوهر ندهد ! خواجه کاووس گفت: امیرهوشنگ را کشتی خوب کردی ، این کوله بار چیست که آوردی ؟ امیرارسلان گفت: حالا سه ماه بلکه چهارماه است مرا در خانه ی خودتان نگاهداری میکنید و زحمت مرا کشیده اید از من نفعی به شما نرسیده است، خاج اعظم که صد من طلا و جواهر دارد را برای شما آوردم ، این را گفت وخاج را از میان شال دستمال بیرون آورد و در برابر خواجه طاووس و خواجه کاووس نهاد. تا چشم آنها به خاج افتاد هر دو یکبار دو دستی برسر خود زدند و گفتند: آتش در خانه ات بیفتد که خانه ی ما را خراب کردی ! پسر من این چه کاری بود که کردی ؟ حالا این خاج را کجا پنهان کنیم ؟ امیرارسلان گفت : چه طورشد! دنیا که خراب یا آخر نشده ، خوب کردم ! یک پارچه طلا مگر چه ارزشی دارد که شهر به هم بخورد ! پادشاه به این بزرگی یک خاج نمی تواند بسازد به جای این بگذارد ؟ خواجه کاووس گفت : به هر صورت خیلی بد کاری کردی ! حالا این خاج را کجا پنهان بکنیم که کسی پی نبرد؟ 

امیرارسلان از جا برخاست ، خاج را بر زمین زد و خرد کرد ، جواهرش را کند و خاج را به هم کوبیدند و چاهی در میان خانه ی خواجه کاووس بود سر چاه را باز کرد ، خاج را در میان چاه پنهان کرد و سر چاه را با خاک و خاشاک پوشانید . دست کرد مینای شراب را برداشت و لب بر لب مینا نهاد و تا ته بر سر کشید، شیشه را به یکطرف انداخت و به صحبت مشغول شد، تا هنگامی که نو عروس خلوت نشین صبح از حجله ی مشرق سر بیرون آورد و عالم را به نور جمال خود منور ساخت . 
سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیدا عیان شد رشحه ی خون از شکاف جوشن دارا
دم روح القدس زد چاک بر پیراهن مریم نمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی
ز دامان نسیم صبح روشن شد دم عیسی ز جیب روشن فخر آشکارا شد کف موسی

در سر زدن آفتاب، امیرارسلان نامدار از جا برخاست ، به حمام رفت، خونها را از تن خود شست، زلف و کاکل را صفایی داده از حمام بیرون آمد. لباس حریر فرنگی پوشید و چون سرو روان و شمشاد خرامان به خانه آمد و به اتفاق خواجه کاووس به تماشاخانه آمدند و در پشت بساط در بالای نیمکت نشستند . 

امیرارسلان از خوشحالی به سر پای خود بند نبود و در پوست نمی گنجید ، اما خواجه کاووس رنگ به رویش نمانده بود نبض نداشت ، مات ومبهوت نشسته بود و فکر می کرد .

اما چند کلمه عرض کنیم از امیر هوشنگ و اهل کلیسیا که همین که امیرارسلان رفت و ملکه به غرفه آمد به فراغ بال خوابید، صبح پاپ اعظم و کشیشان از خواب برخاستند ، به عزم زیارت خاج اعظم به جانب گنبد کلیسیا آمدند و به درگنبد که رسیدند پاپ اعظم چشمش به خون زیادی افتاد که ریخته و نعش کنیز را دید دو پاره به روی زمین افتاده ، مضطرب شد . فریادی زد راهبان جمع شدند . پرسید یاران! این کنیز را که کشته است ؟ چه معنی دارد در گنبد کلیسیا آدم بکشند ! این کار کیست؟ کشیشیان عرض کردند : نمی دانیم !حکما تقصیری از او سر زده وامیرهوشنگ او را کشته است ! پس از آن داخل گنبد شدند. چشمشان دم در به کشته ی امیرهوشنگ افتاد که با لباس جواهر غرق دریای خون افتاده و شمشیری به زیر بغلش زده اند که از کتفش سر به در کرده و چون سرو آزاد از پای درآمده است ! تا این کیفیت را دیدند .پاپ اعظم دست انداخت گریبان را چاک کرد ، کشیشان همه گریبان دریدند و صدای شیون برآسمان بلند شد، و صدای غلغله و شیون در تمام کلیسیا پیچید و اهل کلیسیا همه آمدند و این مقدمه را دیدند ، همگی فریاد برکشیدند و ناله کردند، گویا قیامت قیام کرد! از صدای دادو بیداد، ملکه ی آفاق از خواب برخاست ، صدا کرد جماعت ! چه خبراست؟ چرا این طور همهمه می نید ؟ امیرهوشنگ کجا رفته است ؟ هر چه فریاد کرد کسی به او محل نگذاشت . آخر برخاسته از غرفه به زیر آمد . رسید به در گنبد نعش کنیز را دید . فریادی کشید که آه کنیز مرا که کشته است ؟ پاپ اعظم پیش آمد ، با گریبان پاره دست ملکه را گرفت، آورد به سر کشته ی امیرهوشنگ ، تا ملکه کشته ی امیر هوشنگ را دید فریادی برکشید و خود را به روی نعش انداخت و مدهوش شد . 

پاپ اعظم و کشیشان دورش را گرفتند و به هوشش آوردند و ملکه مقنعه از سر به یک طرف انداخت . گیسوان را پریشان کرده صدا را به نوحه و ناله بلند ساخت که ای خدا ! کدام ظالم بی مروت داغ تو را بر دل من گذاشت! ای کاش تو را ندیده بودم! دیگر بعد از تو چگونه زندگی خواهم کرد ! خدا مرا مرگ دهد!کاش مرده بودم و چنین روزی را ندیده بودم ! هرچند راهبان خواستند ملکه را آرام کنند ، صدایش بلندتر و گریه اش شدیدتر میشد و آرام نمی گرفت ! 

اما از آن جانب قمروزیر حرامزاده به عزم مبارکباد امیرهوشنگ به کلیسیا آمد ، قیامتی دید که قیام کرده است وجمعیتی دید متجاوز از ده هزار کس که درکلیسیا جمعند و همه با گریبان های پاره ایستاده اند گریه می کنند و صدای شیون به فلک می رود ! پرسید : جماعت چه خبر است ؟ که پاپ اعظم خاک بر سرکنان آمد و کیفیت کشته شدن امیرهوشنگ را گفت. قمروزیر آهی کشید و گریبان پاره کرد و گفت : یاران ، ملکه در کجاست؟گفتند : از بس بر سر نعش امیرهوشنگ زاری کرده است نزدیکست هلاک بشود ! قمروزیر پرسید: امیرهوشنگ را که کشته است؟ گفتند: نمی دانیم ! صبح ما آمدیم به زیارت، نعش امیرهوشنگ را دیدیم بهاین صورت افتاده قمروزیر به سر نعش امیرهوشنگ آمد، عجب ضرب شمشیری را دید که هرگز ندیده بود . گفت : هرکه این شمشیر را زده است قوت بازوی رستم و اسفندیار با اوست ، و ملکه را دید که از بس شیون کرده است دیگر رمقی ندارد و متصل گریه می کند و به آن کس که امیرهوشنگ را کشته است نفرین میکند ، پیش آمد، گفت: قربانت شوم ! ساعتی آرام بگیر ببینم چه طور شده است ؟ دیشب که امیرهوشنگ در نزد تو بود در کجا او را کشتند ؟ ملکه گفت : وزیر ، من چه می دانم کدام دست بریده این خاک رابر سر من بدبخت ریخت ! دیشب همین که همه رفتند امیرهوشنگ دست مرا گرفت به غرفه رفتیم !چندجام شراب باهم خوردیم ، امیرهوشنگ به من گفت: ملکه ! من نذر کرده ام اگر پدرت تو را به من بدهد در شب عروسی بروم خدمت خاج اعظم دو ساعت عبادت بکنم ، و از پیش من برخاست و رفت . من دو ساعت به انتظار نشستم دیدم نیامد، چون خیلی خسته بودم خوابیدم ، حالا که برخاسته ام این هنگامه را می بینم ! ای خدا ! من دیگر بی امیرهوشنگ چه طور زندگی کنم! کدام ظالم عروسی مرا عزا کرده شد ای مرا ماتم مود! الهی به غضب عیسی بن مریم گرفتارشود! این کلمات را می گفت و بر سر و سینه می زد و میگریست! 

قمروزیر و سایرین هر چه سعی کردند شاید ملکه ساعتی آرام بگیرد ممکن نمی شد و میگفت : جماعت ! بگذارید خودم را هلاک کنم ! دیگر زندگانی به چه کار من می خورد! با هزار تدبیر قمروزیر ملکه را از امیرهوشنگ جدا کرد. خواجه یاقوت را خواست ، ملکه را به دستش سپرد که به حرمسرا برساند. خواجه یاقوت ملکه را به هودج نشانید و آورد به در عمارت حرمسرا او را پیاده کرد و داخل نمود که ملکه صدا را به شیون بلند کرد! بانو وزنان حرم به دورش جمع شدند. احوال پرسیدند . ملکه هر چه امیرارسلان یادش داده بود می گفت و گریه می کرد ، زنان حرم یکبار شیون کردند ، صدای غلغله ی اهل شهر و شیون اهل حرم در بارگاه به گوش پطرس شاه رسید ، پرسید: جماعت چه خبر است ؟این چه همهمه و غلغله است؟ صبح عروسی چرا نقاره خانه نمی کوبند؟ به عرض پطرس شاه رساندند که دیشب دزدان در کلیسیا امیرهوشنگ را با یک کنیز کشته اند . آه از نهاد پطرس شاه برآمد . گریبان درید و گفت: فرخ لقا در کجاست ؟ عرض کردند: در حرم است و ساعتی آرام نمی گیرد ، از بس خودش را زده است مشرف به موت است ! پطرس شاه گفت : قمروزیر کجاست ؟عرض کردند: در کلیسیا به سر نعش امیرهوشنگ است . پادشاه گریه ی زیادی کرد ! همه ی امیران را در کلیسیا فرستاد و خود برخاست و به حرم آمد، دید ملکه سر تا پا سیاه پوشده آنقدرگریه کرده که چشمهایش آماس کرده است و دیگر حالی ندارد ، پیش آمد در کنار دست ملکه نشست، چون چشم ملکه بر جمال پدرش افتاد شیون را از سر گرفت . پطرس شاه او را دلداری داد و احوال پرسید. ملکه همان حرفها را گفت: پطرس شاه گفت : فرزند ! غم مخور ، انشاالله قاتلش را پیدا میکنیم ، شکر خدا را که به تو ضرری نرسید. قدری ملکه را دلداری داد و استمالت کرد ،برخاست بیرون آمد و با حالت پریشان بر زیر تخت نشست . 

از آن جانب خبر کشته شدن امیرهوشنگ بهگوش وزیر و چهل امیرش رسید ، همه گریبان دریدند و سپاه یال و دم مرکبان را بریدند و شیونی برپا شد که جهان به خاطر نداشت . وزیر و امیران امیرهوشنگ سرو پای برهنه به جانب کلیسیا آمدند . به محض رسیدن ، وزیر خود را به روی نعش انداخت و محاسن می کندو صورت می خراشید. امیران همه خاک برسرمی کردند، گویا قیامت برخاست و خلایق همه زاریمیکردند. قمروزیرپیش آمد وزیر امیرهوشنگ را آرام کرد و تابوت طلبید و نعش امیرهوشنگ را در تابوت گذاشت و نعش کنیز را هم بالای تخته انداخته خواستند نعش را حرکت بدهند ناگاه چشم پاپ اعظم بر جای خاج افتاد دید که خالی است و خاج نیست ! یکبار فریادی زد و خود را بر زمین انداخت که آه! خاج اعظم درکجاست ؟ خاج را که برده است که کشیشان و برهمنان ملتفت شدند دیدند زنجیر را گسیخته و خاج را برده اند، همگی تاجها را بر زمین زدند وقیامت برخاست ، پاپ اعظم غش کرد! خلایق همه شیون از سرگرفتند و خاک بر سرکردند و شهر بر هم خورد و شورشی عظیم برخاست. 

قمروزیر و امیران گریبان پاره کردند. پاپ اعظم و کشیشان لجن به سرگرفتند و پلاس سیاه به گردن انداختند ، بعد از شیون و زاری بسیار نعش امیرهوشنگ را با کنیز برداشتند و به اتفاق وزیر و امیران و وزیران امیرهوشنگ و پاپ اعظم و کشیشان خاک برسرکنان به خدمت پطرس شاه آمدند ، تا رسیدند به دربارگاه به هیأت اجتماع داخل شدند، پاپ اعظم زنار بر زمین زد و وزیر امیرهوشنگ گریبان چاک زد و به پطرس شاه بد و ناسزا گفت . 

چشم پطرس شاه که دوباره به پیکر پرخون امیرهوشنگ افتاد ، تاج بر زمین زد و گریبان درید و به زاری مشغول شد. قمروزیرو امیران آرامش کردند. چشم پطرس شاه بر پاپ اعظم وکشیشان افتاد که همه پلاس سیاه به گردن دارند، پرسید: پاپ را چه می شود ؟ حکایت بردن خاج را بیان کردند ، آه از نهادش برآمد، در ثانی تاج بر زمین زد و گفت : جماعت این کار را کدام حرامزاده کرده ؟ که پاپ با گریبان پاره صدا برآورد: ای پادشاه ظالم ! تاج و تختت سرنگون شود که در عهد تو چه خفتها بر سر ما آمد ! چرا در دولت هیچ پادشاهی چنین اتفاقی نیفتاد ! خدا خانه ات را خراب کند که خانه ی ما را خراب کردی ! به خاج اعظم و عیسی بن مریم دشمنی کرده ام تا برنده ی خاج را نگیری آرام نمی گیرم ! از سخنان پاپ اعظم که در برابر صد هزارکس آن همه ناسزا گفت: گویا عالم را بر فرق پطرس شاه زدند ، نزدیک بود جان از تنش بیرون برود ! با صد ملایمت و آرامی پاپ را آرام کرد و بر عهد گرفت که دزد خاج را پیداکند، و عوض اینکه خاج را برده اند وقتی که پیدا کردند بیست من طلا بر او علاوه کند. 

قمروزیر و امیران کشیشان را ساکت کردند ،پلاسهای سیاه را از گردن ایشان بازکردند و تاج بر سرشان نهادند و به کلیسیا روانه کردند! بعد از رفتن پاپ وکشیشان پطرس شاه رو به جانب قمروزیر کرد که این کار کارکیست؟ آن کس که امیرهوشنگ را کشته خاج را برای چه برده است؟ مگر از خاج پروایی نکرد و حرمت کلیسیا را منظور نداشت ؟ قمروزیرعرض کرد : قربانت گردم ! این را یک قلم بدانید آنکس که این کار را کرده مذهبش البته سوای مذهب عیسویان بوده و اعتقادی به خاج اعظم نداشته ، همین قدر که دیده طلا وجواهر است غنیمت دانسته و برده است و از دو حال بیرون نیست، یا این شخص یکی از عشاق ملکه آفاق بوده و از غیرت در کمین امیرهوشنگ بوده و فرصت یافته است این کار را کرده است و برای اینکه دست خالی نباشد خاج را هم برده است !یا اینکه یکی از دزدان و رندان و طراران مملکت بوده است برای بردن خاج آمده است امیرهوشنگ و کنیز را کشته و خاج را هم برده است .ازاین دو حال بیرون نیست ! اما آنکسی که این کار راکرده است خیلی رند و طرار بوده و این کار کار رستم زال است ! کار هر بی سروپایی نیست و هرکس هم هست اهل فرنگ نیست! 
پطرس شاه ساعتی فکر کرد و سربرآورد و گفت: بس کن ای حرامزاده ی نمک به حرام ! هرچه میکشم از دست تو حرامزاده می کشم! این همه بلا را تو به سر من آوردی ، زن جلب ! روز اول که شمس وزیردر حضور کل امیران به من گفت: دختر به امیرهوشنگ مده و اگر این کار را بکنی شهر به هم می خورد و دختر قسمت امیرهوشنگ نیست ، تو حرامزاده سخت ایستادی که دروغ می گوید ! آن قدر قسم خوردی که مرا واداشتی وزیری چون شمس را خفت دادم و دختر به امیرهوشنگ دادم ، آنقدر سعی کردی که آن بیچاره را به کشتن دادی و مملکت مرا خراب کردی ! پاپاس شاه از خون پسرش دست نخواهد برداشت و عالم از دست تو حرامزاده به خرابی رفت ! چه کنم ؟ وقتی خیانت تو بر من ظاهر شد که کار از کارگذشت! قمروزیر رفت سخن بگوید که سلطان فرمود : جلاد ! بزن گردن این زن جلب را که جلاد ازرق چشم زحل هیبت مریخ صلابت از در داخل شد و نطعی از پوست آدم گسترد و دست قمروزیر را گرفت در بالای نطع نشانید و تیغ را کشید: عرض کرد قربانت گردم ! این شخص قمروزیر است که حکم قتلش را به من داده ای! مرخص هستم که او را بکشم ، دیگر حرفی نیست ؟ پطرس شاه غضب آلوده نهیب داد : بزن گردن این زن جلب را ! جلاد سه مرتبه مرخصی حاصل کرد و تیغ را بالا برد که بزند . قمروزیر در اطراف نظر کرد دید کسی شفاعت از او نمی کند ، یکبار از زیر تیغ جلاد برخاست در برابر تخت پطرس شاه زمین را بوسید و عرض کرد: قربانت گردم ! گناه و تقصیر من چیست که حکم قتل مرا می فرمایید! 
پطرس شاه گفت :حرامزاده ! دیگر می خواهی چه تقصیری داشته باشی؟ گناه بالاتر از این چیست که می دانستی این همه فتنه و آشوب خواهد شد و از عداوتی که با شمس وزیرداشتی بروز ندادی و هرچه گفت بر عکس او سخن گفتی و این فتنه و آشوب را برپاکردی ، از این خیانت بالاتر چیست ؟ 
حرامزاده قمروزیر در برابر پطرس شاه زمین بوسید و عرض کرد : قربانت گردم ! بنده اگر آنروز حرفی زدم از راه دولت خواهی زدم! شمس وزیر می گفت : دختر به امیرارسلان رومی بدهید ! بنده عرض کردم : قربانت گردم! چه طور می شود؟ او مسلمانست و دختر شما فرنگی است .دیگر عرضی که سزاوارکشتن باشد نکردم ! 
پطرس شاه گفت : حرامزاده ! شمس وزیر نگفت اگر دختر من به امیرهوشنگ بدهی امیرهوشنگ کشته می شود وخون صد هزارکس ریخته خواهد شد ؟ تو قسم خوردی که او دروغ می گوید و التزام دادی که اگر حادثه ای شد تو را بکشم . 
قمروزیر عرض کرد : دشمنی به جیقه ات کرده ام آن روز شمس وزیر دروغ می گفت ! بنده هر چه استخراج کردم چنین چیزی به نظرم نیامد و هر چه در رمل دیدم بدون خلاف عرض کردم در این هفت روز عروسی از بس کار داشتم در اسطرلاب نظر نکردم و در این هفت روز عروسی از گردش کوکب خبری ندارم ! 
پطرس شاه گفت : حرامزاده! در هر حال این همه فتنه و فساد را تو بر پا کردی و همه ی اینها را من از چشم تو می بینم ! باید تو را در قصاص خون امیرهوشنگ و خاج اعظم بکشم ! 
قمروزیر گفت : قربانت شوم ! از اینکه یکنفر را کشتید مملکت آرام می گیرد و قاتل امیرهوشنگ می ترسد و پدر امیرهوشنگ از سر خون فرزندش می گذرد و به جنگ شما دیگر نخواهد آمد ؟ 
از کجا می دانید آنکس که این دل و جرأت را دارد که شب در کلیسیا امیرهوشنگ را که با هزار سوار برابری می کرد بکشد یک شب هم غافل به سر شما نیاید ! باید اگر راست می گویید قاتل را پیدا کنید و شهر را نظم بدهید ! از کشتن من برای شما چه حاصل می شود، برفرض آنکه همه ی این تقصیرات را من کرده باشم کاری باید کرد که قاتل به دست شما بیاید . 
پطرس شاه متفکر شد و گفت : راست می گویی ! اما اگر می خواهی تو را نکشم باید قاتل امیرهوشنگ و برنده ی خاج اعظم را پیدا کنی! 
قمر وزیرعرض کرد : قربانت گردم ! مگر من داروغه ی ولایت هستم ، یا احداث و دزد شناسم ؟ شما در عرض سال مبلغی مواجب و جیره به داروغه و شبگرد می دهید که چنین روزی به کار بخورد و دزد از برای شما بگیرد! بنده که رند وطرار شناس نیستم ! بفرستید داروغه بیاید و دزد را از او بخواهید !